تنها تصویر مشخص و بزرگی که من از مادربزرگ، از زندگیش دارم "لذت" است. لذتی که در نهایت روزمرهگیش به به وجود آمده، در آن شکل گرفته، و در آن بزرگ شده، و در آن استمرار یافتهاست. لذتی که در زندگیش خلاصه میشود. لذت از بودن. لذت از این که هست. به راحتی میتواند در هر وضعیتی قرار بگیرد، در بدترینها حتی، ولی لذتش هیچ وقت به حضیض خود نمیرسد. در اوج لذت است. نقطهی رضایتمندی از زندگی که برای من شکلی انکارپذیر دارد. لذتش جوریست که به قاطع میتوانم بگویم نیست. هیچش بشمارم. چرا؟ من و تمام آدمهای غیر از مادربزرگ که میشناسم، تلقیمان از لذت چیز دیگریست. ما فکر میکنیم لذت را باید تجربه کرد، مانند عبادت، مانند دلخوشیهای کوچک، مثل نوازش، مثل ِ هر چیز دیگری که برایمان این ایده را همراه میآورد که بگوییم "خیلی خوب بود". و با خاطرهسازی ِ پیچیدهای لذت را دخیره کنیم. اما در عین تمام لحظات ِ "تجربه"ی لذت به این هم قائلیم؛ هر لحظه احتمال ِ اتفاقی هست که لذت ما در خراب کند. ما برای ِ دوری از این اتفاق، تمام فرصتها را غنیمت میشماریم؛ "کارپه دیهم!". اما او، مادربزرگ، تلقیش اینست زندگی و هر آنچه در آن است، جز لذت نیست. چه بفهمم، چه نه. این یعنی، لذتی که میتوان ندیدش. مثل خدا. مثل خدا که هست، اما کجا؟ همه جا. مادربزرگ به خدا ایمان دارد به زندگی و هم به لذتش. اما این ایمان ِ بیحد او، تا مرتبهای بالاش کشیده که "نفی ِ لذت" برایش آسانترین که نه، "بدیهیترین" کار دنیاست. فراتر از لذت سیر میکند. لغت ِ دیگری میخواهد لذت او. هر روز هم کار دارد. هر لحظه کار دارد حتی؛ مشغولیت. میتواند همیشه سرگرم باشد با کمترین چیزها. همیشه ذهنش درگیر است. و نارضایتی از اینها؟ بیمعنیست برایش. درست مثل "شرلوک هلمز". شرلوک زندگی را جز کار نمیبیند. جز این نمیبینید که فکرش مشغول معمای قتل باشد. حتی برایش اهمیت ندارد دانستن ِ اینکه زمین دور خورشید میچرخد یا ماه. آنچه مهم است، اشتغال است. حل مسئله. مادربزرگ سنگترین گناه را کار نداشتن میداند. به باور او آدم حق سوال از خدا ندارد که چرا خلق شده و چرا گاهی این مشکلات ِ سهمگین؟ او محنت را عین ِ نعمت میداند. جوری که تفاوتی بینشان نیست. خنثی. او چای میخورد نه به این دلیل که خسته است و باید یک چیزی بخورد که از تنش در شود این خستهگی. خسته است ولی چای خوردن دخلی به آن ندارد. و در عین حال بیشترین ربط را هم به خستهگی دارد. قطعا مفهوم نیست این حرف. چرا؟ چون برای خود او هم مفهوم نیست. او اهمیتی به این نمیدهد که باید از حاشیههای چایخوردن لذت برد یا نه. اهمیت به این نمیدهد که از هر جرعهی چای باید چه مقدار شادی گرفت. مهم اینست مراسم چای خوردن او به نحو ِ کلاسیکی تاپ باشد و بیعیب و نقص و جلوهدار. ولی این جلوه هم برایَش مهم نیست. عکس، برای من تمام مراحل مهم است و خوشی ِ ساطع از آنها. حالا شاید نشود دریاف این خوشی را اکثر اوقات. اما مهم است و وجود دارد احتمالش. مادربزرگ خودش را مطیع ِ ایمانش به زندگی میداند. او هزار بار زندگی کرده و حالا جز "انجام"ِ آن چیزی از دستش برنمیآید. او ریز ِ زندگیَش دستش است. بعضی وقتها غبطه میخوری به جای او بودن، گاهی حِرصت میگیرد از این همه بینقصی و انجام ِ تام کارها. مادربزرگ همیشه در ذات زندگی میکند و زندگی برایش یک آیین است. یک مصداق بیمثال ِ فیلم "ساراباند" ِ آقای برگمان است: « زندگی این امکان را در خود دارد که به یک مناسک تبدیل شود». همهی مادربزرگ را که انتظار ندارید یک جا بگویم؟! همهش شاید این باشد که بی او چیزی نیست. و آن چیز؟ نمیدانم.