کاری که قراره بکنم، سخت نیست. لاگ
نوشتنه. اسبابـش هم، یه تقویم ِ روزمیزیِ بیپایهس، با یه مداد سیاه، و یه
خودکارِ قرمز. نمیدونم چرا خودکارِ قرمز. فکر کنم همین الان که دارم اینا رو مینویسم،
خیال کردم ترکیبِ خودکارِ قرمز، با مداد سیاه، خیلی باید وینتج باشه. یعنی به اون
تصویری که قراره نوشته بشه روی برگای تقویم، خیلی نزدیکه. خودکارِ قرمز، با مدادِ
سیاه، روی این تقویم روزمیزیِ حاشیهی صورتیطوری که دارم، عین شلوار کردی و تیشرت
میمونه برام؛ نوعی ترکیب از لباس ِ راحتی که خیلی دوست دارم. مثلِ ترکیبِ میزِ بیصندلیِ
توی اتاقم؛ چون مجبورم مُدام رو تختم بشینم، و اینجوری میزم جای بیشتری داره
برای گذاشتن ِ وسایل و خرت و پرت. من وسیلهای ندارم که خیلی ازم دور باشه، بخوام
پاشم پیداش کنم؛ همه چیز، همینجا دور و برمه؛ نهایتش تو کمد یا رو میز نباشه،
زیر تخته. زیرِ مجلههای داستانی که تا نصفه خونده شدن. مجلهی داستان، بخش ِ اولش
جذابه برام، به اضافهی چندتا داستانِ ترجمهای. خیلی از وسیلههایی رو هم که
دارم، بایگانی کردم. چون میدونم قرار نیست تا هزار سالِ دیگه ازشون استفاده کنم.
و البته ممکنه این هزار سال، سر ِ این هفته تموم بشه. ولی من بازم میدونم کجان.
من خیلی وقته چیزی رو گم نکردم، جز فلش. یکی از فلشهام که هیچ وقت دستِ خودم
نیست؛ پُرِ فیلم میکنم، میدم دستِ احسان. یکیشون هم پُره از اپیزودای سریالی که
دوست دارم ببرم روی تلویزیون ببینم. یکیش هم مقدسه؛ هیچ وقت استفادهش نمیکنم،
ولی دارمش همیشه؛ بایگانی نشده. چون میترسم هیچ کدوم از اون دوتایی که گفتم، پیشم
نباشن و بمونم. که همیشه میمونم و مجبور میشم استفادهش کنم. با اینکه میدونم
خالیه همیشه، اما هر بار فرمتش میکنم، پیدیافِ دویست- سیصد کیلوبایتی رو میریزم
توش که ببرم پرینت. یه بار بردم پرینت، مغازهی کپی بسته بود، رفتم عکاسیِ بغل.
خودش کاغذ چسبونده بود که «فتوکپی و پرینت». فکر کردم از این عکاسای دوزاریه که
هیچ وقت مشتری ندارن و نهایتِ کارشون نمیدونم چیه. واقعن مثالی ندارم برای نهایتِ
کار ِ یه عکاسِ بیسفارش و مشتری. پرینت ر و گرفتم و بعد کلاس فهمیدم که فلشِ مقدسم
اونجا جا مونده. اما چون عکاسِ بیکاری بوده، نفهمیده بود که چیزی جا مونده رو
سیستمش، و من رفتم و گفتم سلام، و فلش رو کشیدم، رفتم. چیزی هم نگفت. بعدش دیگه
نرفتم اونجا واسه پرینت. واسه عکس هم نرفتم. تو خشکشویی هم اینطور میشه؛ میرم
خشکشویی و من رو که میبینه، جز سلام و علیک چیزی نمیگیم بهم، و لباسم رو
میاره. یه بار در میون هم یادم میره حساب کنم. من خیلی از وقتا یادم میره حساب
کنم. و الان قرضای خُردی که دارم، خیلی بیشتر از موجودیِ حسابمه. البته موجودی ِ
غیرصفرِ حسابم رو میگم؛ و الّا من خیلی پول دارم. یکی من خیلی پول دارم، یکی
تراپیستِ کلهپوکی که میخواست توی تاکسی من رو تور کنه وقتی دید، دستبندِ پارچهای
دستمه و پرسید تو دیگه چرا؟ در حالی که دستم نبود و من فقط داشتم میبردم که بدم
به دخترعمه اون دستبنده رو. من هم نشستم براش تعریف کردم که هر جنسی واسه خودش
زینت و زیوری داره؛ دستبندای این مدلی، زینتِ پسراس. این دستبندای چرمی-پارچهای
که دُرست کردنشون خیلی حالِ آدم رو خوب میکنه. من البته هیچ وقت درست نکردم
یدونه. دختر عمهم هم درست نکرده، فقط اونایی که درستکردن رو دیدم؛ حالشون خوبه
همیشه. یه طورِ شاهطوری خوبن. انگار شاهن که از مرز دُزدکی برگشتن و رفتن نشتسن
رو اون تختِ خوشگلی که تو کاخِ گلستانه و الان ممکلت رو اداره میکنن. هیشکی هم
کاری با شاه نداره. شاه خیلی وقته برگشته. خودش هم نمیدونه که برگشته؛ چون حالش
خیلی خوبه؛ هی همینطور دستبند میسازه، میفروشه، یا کادو میده به کس و فامیل و
دوست و آشنا. درآمدش همینه فقط. یه بار بهم گفت، محمد، بیا اینجا پهلو خودم، تو
مواد ِ دستبندا رو بخر، من بسازم. جوابش رو ندادم. بعدن به دوستدخترش گفتم به
شاه بگو، خیلی نامرده؛ چرا ازم خواسته بشم ساقیش. بهش بگو من میدونم اول اینطوری
میگن که بیا دستبند سازیم، بعد آدمو خر میکنن تا بشه ساقی واسهش. خدا میدونه
بعدن میخواد چیکارم کنه؛ لابد پارتنرِ کاری و شغلی. این میدونی یعنی چی؟ یعنی
همون. یعنی زهرمار. به شاه هم بگو دیگه دلم براش حتا یه ذره هم نمیسوزه که کسی
ازش خبری نداره و به اونجاشونم (اینجاش رو نگو!) نیست که شاه برگشته و داره دستبند
میسازه. دوستختر شاه هم جواب من رو نداد. مثلِ خودم. البته حق داشت. یعنی نداشت
ها؛ من بهش حق میدم یجورایی. شاه اون رو وصلهی خودش کرده؛ اولش بهش گفته که بیا
با محمد دوست شو، من پولِ رستوران و کافهتون رو میدم، بعد دون ژوانبازیش گُل
کرده، گفته محمد خر کیه، بیا بغل خودم باهم بریم کرج، از اونجا بریم گلستان. شاه
هم بیپدریه واسه خودش. تنها دلیلی که هنوز باهاش بهم نریختم، علاقهمون به زینته.
زینت دوستدخترِ شاهه. شاه نیست که پیره، زود میمیره. اونوقت من و زینت باهم
دوست میشیم. بعد زینت میگه تو بیعرضهای؛ باید نمیذاشتی برم با شاه باشم. منم
بهش میگم، کی گفته من بیعرضهم؛ اون شاهه، رو حرفِ شاه که نمیشه حرف زد. در ثانی
تو خودت هم اولِ اولش چِشِت به دستبندای شاه بود. میخواستی بری پُزشون رو بدی
برای دوستجونیات. از دوستجونی گفتنت هم بدم میاومد همیشه. زینت هم میرفت.
برای همیشه. من دوباره برمیگردم سرِ تختم. شلوارِ کردیم رو درمیارم، آواز میخونم:
«ساغرم شکست ای ساقی/ هیع عیعی یی هیع
عیعی»
لاگ نوشتن روی برگای تقویم رومیزی با
مداد سیاه و خودکار قرمز، خیلی راحته. کافیه خط بکشم؛ یه نیمخط. که اونسرش بره
برسه به صفحه بعدی. بالا و پایینِ خطه هم، اسم مینویسم با مداد، و با خودکار خط
میزنم اونایی که شبیه زینتن. اونایی هم که شبیه ِ شاهن و دستبند میسازن با حالِ
خوششون، دایره میکشم دورشون. روی برگِ هر روز هم با مداد مینویسم: «محمد، رودست خوردی رفتی.» هر روز مینویسم. و لاگ ِ هر روزِ میشه یه نیم خطی که میره میرسه
به روزِ بعد، و سال بعد. هیچ وقت خودکار ِ قرمز از تو جامدادی در نمیاد. نه کسی
زینته، نه کسی شاه.