در بامدادِ روزِ تولدِ امسالم نوشته بودم:
روزِ تولّدم را خیلی
دوست دارم. صادقانهترین روزِ سال است. روزی که دروغ نمیگوید. روزیست که شباهتِ غریبی
دارد به آن حقیقتِ زندگی. سالهاست که در روزِ تولّدم خوشحالم نمیشوم و درست از اینکه
ذوقزده نمیشوم٬ عمیقاً خوشحالم. حس میکنم دارم نفس میکشم با این بیتفاوتی.
این بیتفاوتی را دوست دارم. این خرق ِ عادت را. روزِ تولدم٬ با من مهربان است؛ نه
تنها میگذارد که کمترین اشتیاقی به آن نداشته باشم٬ که کمکم میکند راحتتر بروم
خودم را پیدا کنم و بدانم زندگی چندان هم چیزِ هیجانانگیزی نیست و باید ساده برگزارش
کرد. فقط باید بود در آن. روزِ تولّدم به من از نزدیکی ِ مرگ خبر میآورد و به همین
خاطر٬ مبارک و عزیز است برای من.