یک محمد هم دارم پهلوی خودم، که پهلویم نیست؛ درست در مرکزِ آن
محمدهای دیگر است. در نقطهی تلاقی راههای آن محمدهای دیگر. در آنجا یک کانسکی
دارد برای خودش. یک منزلتی قائل است برای خودش. در ترمینالِ این مسیرهایی که
محمدها میروند و سمت و سوهایی که احتمالا برای خودشان درنظردارند. آن محمد منم.
محمدِ مونتیورِ محمدهای دیگر. محمدِ ناظر. محمدی که پیامبریش را فراموش کرده؛
قومش را رها کرده به امان خدایی که نیست. نه که نباشد، هست؛ خدایی نمیکند. الوهیت
ندارد. در ردیفِ همین محمدهاست. فوقش یک بت باشد شاید. بتی که اینبار حرف میزند،
گوش میکند، میخورد، میآشامد. و میبیند. اما محمدها محلش نمیگذارند. بتِ بیرونقیست.
حتی این محمدی هم که من باشم، شک دارم اول او بود که بود، و مبعوثم کرد؛ یا نه، من
خواستهم بازار خودم را گرم بکنم، که مافوقی برای خودم ساختهم، و دارم زیرِ اسمِ
بیپشتوانهی او کارم را جلو میبرم. واقعا میبرم؟
سالها پیش کسی نبود. آستین بالا زدم. اولش یک سرپناهی را برای خودم دست و پا کردم. بعد دور و برش را آبادتر کردم. و بعدتر این راهها را ساختهم که قومم دارند تک به تک میپیمایندشان و ظاهرا میفرسایندشان هم. نمیدانم؛ یادم نیست اولینبار کی بود گفتم، من قرار است پیامبرشان باشم. شاید نگفتهم. ولی اگر هم گفتهباشم، بیعتشان که اصلا خاطرم نیست. نهایتش مثلِ یک خلیفهی مشروط قبولم دارند. چیزِ زیادی هم از این قوم به من نماسیده؛ من هم گفتم، که طلاقشان را امضا نکردم هنوز، ولی هم را هم نمیبینیم زیاد. گاهی، گُداری. جشنی، عیدی، مرگی. سالی، ماهی. به حسبِ تصادف. از سرِ اجبار همان بتِ مذکور ِ بیخاصیت شاید. دروغ چرا؟ گاهی دلم هوسشان را میکند. اینکه از کارشان، از ریزِ اموراتشان آگاه باشم، کمکشان باشم. هر چند که میدانم و قشنگ یادم هست، از دستم کاری ساختهنبود برایشان. قیدم را هم سرِ همین انگار زدند آنموقعها.
اما میانِ این محمدهای عاصی، چندتا، که دوتا، دقیقا دوتا محمد هست، که با هزار ترفند، نگهشان داشتهم. نه که راه (بیراه) خودشان را نروند، نه؛ فقط خبرشان را دارم. پیگیرشانم. گاهی هم خودشان آپدیتم میکنند از خودشان. یکیشان هست که کاش نبود. گریهم میگیرد؛ بیچاره راهی را میرود که درّههایش تمامی ندارند. آنقدر هم درّه دیده، که از این ترسِ افتادن از لبهی درههای بعدی، یک خدایی ساخته، معرکه. خدایی حتی تواناتر از خدای من و قومم. خدایی ساخته که توانای مطلق است در هدایت به شکست. شاید یکروز رفتم توی دهکورهای در راهِ آن محمد خانه ساختم. دلم میخواهد خدایش را سر ببرم. چالش کنم. پشتبندش قومم را هم صدا کنم و خطابه بدهم: «این منم، محمد؛ پیامبری که به حقم. کمکم کنید تا کمکتان کنم. نیازم دارید. به همان خدای یگانهی آن بیرونی که بیگانهید با آن، نیازم دارید. نیازتان دارم».