چهارشنبه

We carve our fear and make a god of it.

یک محمد هم دارم پهلوی خودم، که پهلویم نیست؛ درست در مرکزِ آن محمدهای دیگر است. در نقطه‌ی تلاقی راه‌های آن محمدهای دیگر. در آن‌جا یک کانسکی دارد برای خودش. یک منزلتی قائل است برای خودش. در ترمینالِ این مسیرهایی که محمدها می‌روند و سمت و سوهایی که احتمالا برای خودشان درنظردارند. آن محمد منم. محمدِ مونتیورِ محمدهای دیگر. محمدِ ناظر. محمدی که پیام‌بری‌ش را فراموش کرده؛ قومش را رها کرده به امان خدایی که نیست. نه که نباشد، هست؛ خدایی نمی‌کند. الوهیت ندارد. در ردیفِ همین محمدهاست. فوقش یک بت باشد شاید. بتی که این‌بار حرف می‌زند، گوش می‌کند، می‌خورد، می‌آشامد. و می‌بیند. اما محمدها محلش نمی‌گذارند. بتِ بی‌رونقی‌ست. حتی این محمدی هم که من باشم، شک دارم اول او بود که بود، و مبعوثم کرد؛ یا نه، من خواسته‌م بازار خودم را گرم بکنم، که مافوقی برای خودم ساخته‌م، و دارم زیرِ اسمِ بی‌پشتوانه‌ی او کارم را جلو می‌برم. واقعا می‌برم؟

سال‌ها پیش کسی نبود. آستین بالا زدم. اولش یک سرپناهی را برای خودم دست و پا کردم. بعد دور و برش را آبادتر کردم. و بعدتر این راه‌ها را ساخته‌م که قوم‌م دارند تک به تک می‌پیمایندشان و ظاهرا می‌فرسایندشان هم. نمی‌دانم؛ یادم نیست اولین‌بار کی بود گفتم، من قرار است پیام‌برشان باشم. شاید نگفته‌م. ولی اگر هم گفته‌باشم، بیعت‌شان که اصلا خاطرم نیست. نهایتش مثلِ یک خلیفه‌ی مشروط قبولم دارند. چیزِ زیادی هم از این قوم به من نماسیده؛ من هم گفتم، که طلاق‌شان را امضا نکردم هنوز، ولی هم را هم نمی‌بینیم زیاد. گاهی، گُداری. جشنی، عیدی، مرگی. سالی، ماهی. به حسبِ تصادف. از سرِ اجبار همان بتِ مذکور ِ بی‌خاصیت شاید. دروغ چرا؟ گاهی دلم هوس‌شان را می‌کند. این‌که از کارشان، از ریزِ امورات‌شان آگاه باشم، کمک‌شان باشم. هر چند که می‌دانم و قشنگ یادم هست، از دستم کاری ساخته‌نبود برای‌شان. قیدم را هم سرِ همین انگار زدند آن‌موقع‌ها.

اما میانِ این محمدهای عاصی، چندتا، که دوتا، دقیقا دوتا محمد هست، که با هزار ترفند، نگه‌شان داشته‌م. نه که راه (بی‌راه) خودشان را نروند، نه؛ فقط خبرشان را دارم. پی‌گیرشانم. گاهی هم خودشان آپ‌دیتم می‌کنند از خودشان. یکی‌شان هست که کاش نبود. گریه‌م می‌گیرد؛ بی‌چاره راهی را می‌رود که درّه‌های‌ش تمامی ندارند. آن‌قدر هم درّه دیده، که از این ترسِ افتادن از لبه‌ی دره‌های بعدی، یک خدایی ساخته، معرکه. خدایی حتی تواناتر از خدای من و قوم‌م. خدایی ساخته که توانای مطلق است در هدایت به شکست. شاید یک‌روز رفتم توی ده‌کوره‌ای در راهِ آن محمد خانه ساختم. دلم می‌خواهد خدایش را سر ببرم. چالش کنم. پشت‌بندش قومم را هم صدا کنم و خطابه بدهم: «این منم، محمد؛ پیام‌بری که به حقم. کمکم کنید تا کمک‌تان کنم. نیازم دارید. به همان خدای یگانه‌ی آن بیرونی که بیگانه‌ید با آن، نیازم دارید. نیازتان دارم».

جمعه

کارداشیان‌های من کجایند؟


در قسمتِ «بریدنِ رابطه»ی همین فصلِ هفتِ سریالِ «بیگ‌بنگ»، آقای دکتر شلدون کوپر در مواجهه با خبر جذابی که هم‌خانه‌ش، آقای دکتر هافستدر، از دانشگاه آورده، دچار یأس عاطفی با پروژه‌ی خود می‌شود؛ احساس می‌کند پروژه‌ی ریسمانی که برای تحقیق روی آن سال‌ها وقت و سرمایه‌ی دانشگاهی گذاشته‌، دیگر چندان جذاب نیست. و هیچ‌گاه به مرحله‌ی خارق‌العاده‌ای نخواهد رسید. هم‌سایه‌شان، خانومِ پنی، برای تسکینِ آلام نابغه‌ی بامزه یک الگوی رابطه‌وار را برای آقای کوپر شرح می‌دهد؛ شلدون و پروژه‌ش را به یک رابطه‌ی عاطفی ِ انسانی تشبیه می‌کند که اکنون به مرحله‌ای رسیده که باید دست تکان داد و رفت. لااقل برای مدتی. باید «بُرید». هر آن‌چه تا حال بوده را باید به آنی رها کرد. نصفه‌ی عاطفی را باید کـَند و رفت. خانوم پنی حتی راه‌کارِ تجربه‌ی دیت‌های تازه را هم به آقای کوپر ارائه می‌دهد، به این امید که نظر ایشان را بگیرد. 

شلدون که از ایده‌ی جذاب و _به زعم خودش_ بعیـدِ خانوم پنی به وجد آمده، تصمیم می‌گیرد با مطالعه‌ی منابع و سورس‌های خودش، و مشورتِ آقای هافستدر و سایر رفقا، یک پروژه‌ی تحقیقیِ جدیدی انتخاب کند. هر چند که تاکید دارد این پروژه به هیچ وجه ممکن نیست در حیطه‌ی «زمین‌شناسی» باشد. برهانِ شلدون می‌گوید زمین‌شناسی، «کیم کارداشیان» علم است؛ با استناد به این که او و حتی لئونارد هافستدر خانوم کارداشیان را یک «سلبریتی ِ فیک و قلابی» می‌پندارند. هر چند که پس از چندبار مکاتبه با گروه و رییس، معلوم می‌شود به هیچ وجه دانشگاه اجازه‌ی تغییر موضوعِ تحقیق را به آقای کوپر نمی‌دهد. چون دلیل استخدام شلدون کار روی این پروژه بوده‌است. شلدون باید دوباره به رابطه‌ی فلج خود برگردد.

اما در تمام این مدتِ «تعلیق رابطه»، آقای کوپر چنان روی «تصمیمِ عدمِ انتخاب»ِ خود مصمم بوده، که حتی شبی، در کابوسی می‌بیند: از هم‌خوابگیِ با یارشان، خانوم ایمی، بیدار شده‌ند، [یکی از گیر و گرفت‌های شلدون هم‌خوابه‌گی‌ست.] و روی میزِ آباژورِ کنارِ تخت، یک کتاب زمین‌شناسی با بلوریِ فیلم لگو قرار دارد. ترسِ شلدون از به دام افتادنش در فضای یک پدیده‌ی _به باور خودش_ سهل و سبک، چنان قوی بوده که حتی نگذاشت خیالِ شلدون موقعیتی را در رویا متجسم کند شبیه به این‌که، شلدون به موضوعی جالب رسیده و تحقیق او هر روز خبرهای خیره‌کننده‌ای را در دنیای علم ایجاد می‌کند. ترسِ بودن با چیزهای الکی. ترسِ تقلاهای الکی. ترسِ چیپ شدن. ترس از دنیایی که مطلوبت نیست. ترسی که مانعِ تجسم مطلوب هم می‌شود.