پنجشنبه

ما حتا نگاه هم نیستیم

کروچتّا، خدمت‌کارِ ما بود. در واقع، زن نبود. چون چهارده سال داشت. او را زنکِ خیاط برای ما پیدا کرده‌بود. زنکِ خیاط، دنیا را به دو گروه تقسیم می‌کرد: آن‌هایی که موهای‌شان را شانه می‌کند و آن‌هایی که شانه نمی‌کنند. از آن‌هایی که موهای‌شان را شانه نمی‌کنند، باید خود را بر حذر داشت. چون که معمولا شپش دارند. کروچتّا، موهایش را شانه می‌کرد و به همین دلیل برای خدمت پیش ما آمد و داستان‌های دور و درازی از مرده‌ها و گورستان‌ها برای بچه‌ها تعریف می‌کرد: « یکی بود، یکی نبود، بچه‌ای مادرش مرد. پدرش زن دیگری گرفت. و زن‌بابا بچه را دوست نداشت. بنابراین وقتی پدرش در مزرعه بود، او را کشت و پخت. پدر به خانه برگشت و غذا خورد. اما بعد که غذا را خورد، استخوان‌های مانده در بشقاب شروع کردند به آوازخواندن:

و نامادری
مرا روی اجاق پخت
و پدر حریص
مرا یک لقمه‌ی چرب و نرم کرد

آن‌وقت، پدر، زنش را با داس کشت و به میخی جلوی در آویزان کرد».



فضیلت‌های ناچیز، ناتالیا گینزبورگ، به‌ترجمه‌ی محسن ابراهیم، هرمس، 1392.

یکشنبه

.

به مهمانی رسیده‌بود. نه خیلی زود، نه آن‌قدر دیر. به موقع. به وقت. لباسِ مناسبی هم انتخاب کرده‌بود. اما نفس‌نفس می‌زد. تنگی داشت. خوب نمی‌دید. چیزی هم نتوانست بگوید. خسته بود‌. همین. شوقِ رسیدن، شوقِ میهمان‌شدن، نای‌ش را گرفته‌بود. به قسمی که، مهمانی که تمام شد، همان‌جا ماند. آرام خوابید. بی‌فکرِ فردا.