سه‌شنبه

.

مادربزرگ از نیمه‌ی مردادِ تابستانِ هر سال می‌کوچد باغ، و دو ماهی خانه‌‌ی شهرش خالی است و سوت و کور. کسی گذرش سمتِ خانه‌ی او می‌افتاد، بر اساسِ یک سنت ازلی، سرِ ماشین را کج می‌کرد و پارک می‌کرد، می‌رفت نیم ساعتی توی خانه پرسه می‌زد، آب می‌خورد، یخچال را نگاه می‌کرد، دستشویی می‌رفت، پرده‌ها را می‌زد کنار، تلویزیون را هم ممکن بود روشن کند، موزیک گوش کند، اصلن چای بسازد و بخورد، و بله، گل هم آب می‌داد، و از این چیزها. و خب البته که من هم پیروی همین سنتم. حتا بیش‌تر از پیروی معمولی و بیسیک. لااقل توی این دو سه ساله شاید، کسی جز من یا عمه، خانه‌ی مادربزرگ نمی‌رفت این شکلی. او می‌رفت از فریزر یا از کشو، گوشتی، نخودی، چیزی بیاورد برای باغی که گوشت و نخود و بی‌چیز مانده، من می‌رفتم دستشویی، خواب، موزیک، چای و همه‌ی آن کارهای دیگر. و البته که گل‌ها را هم آب می‌دادم. با آبِ یخچال هم آب می‌دادم بهشان، که جگرشان حال بیاید، و جگر خودم هم. من انگار خلأ حضوری را پر می‌کردم که خانه ناگزیر از آن است. من نیازِ خانه بودم. ساقی‌ش بودم. فکر می‌کردم از سه روز پیش که نرفته‌ام، خانه چشمش دنبالم است. مبل سردتر شده، پرده خشک‌تر، دستگیره‌‌ی در سفت‌تر، و گل‌ها هم رمق‌شان را ازدست داده‌اند. و دوباره می‌رفتم. مثل یک سفر بود توی شهر خودم. پاتوقم نبود، یک جایی مثلِ خانه‌ی خالی. اروتیسمِ ذاتیِ دل‌پذیر و مهیجی داشت. و البته ماجراجویانه بود. مثلِ داشتنِ افیری مقبول و مشروع. این اواخر رابطه‌ا‌ی سردستی با گل‌ها داشتم؛ می‌دیدم که پژمرده و خمیده شده‌اند، پرده را می‌کشیدم، پنجره را باز می‌کردم. آب‌شان می‌دادم، می‌گذاشتم آب را هورتی بکشند. چاقو برمی‌داشتم، دورِ ساقه را خالی می‌کردم، سه چارتا جای دور از ساقه را هم سوراخ می‌کردم. می‌گذاشتم پنج دقیقه‌ای بماند. بعد، سوراخِ دورِ ساقه را عمیق‌تر می‌کردم. و ریشه دیده می‌شد، که پخش شده در خاک. این‌بار نیم ساعت صبر می‌کردم. بعد، خاکِ سوراخ‌های دور را می‌ریختم پای ساقه، و با خاکِ ساقه، آن‌ها را پر می‌کردم. و دوباره آب می‌دادم. این درمانم بود برای پژمرده‌گیِ گل‌ها. اما هیچ اتفاقی نمی‌افتاد. ولی هر بار تکرار می‌کردم درمان‌م را. بااصرار. بعدتر فهمیدم به خاطرِ بسته‌بودنِ پرده‌ها بود؛ آفتابی که نمی‌دیدند، و می‌دانستند اما هست. و البته به خاطرِ آب یخچال؛ آب خنکِ یخچال خوب نیست برای گل‌های گل‌دان. به هر حال، درمانم را دوست داشتم؛ حالی را که به من می‌داد.

خواب‌گاهم. توی اتاق تنها. کلن ده نفر بیش‌تر نمانده توی خواب‌گاه. دیشب رفتم آزادی که بروم اصفهان پیش دایی. با چند واسطه‌انداختن بلیت گرفتم، سوار شدم، ساعتِ حرکت شد. اما پیاده شدم. رفتم بلیت را دادم صندوق و نصف پولم را با تعجب برگرداند. برگشتم. بولوار خلوت بود. حتا آن‌هایی هم که آدرس ِ خانه‌شان یکی از صندلی‌های وسطِ بولوار است، نبودند. رفته‌بودند تعطیلات. به وگاس شاید. نمی‌دانم. شماره‌ی هیچ کدام‌شان را نداشتم که بپرسم آن «عزمِ عزیمت» را از کجا گرفته‌اند. یک رسیدم خواب‌گاه. خوابیدم. دایی هم زنگ زد و حرف زدیم و خندیدیم و بعد با آن منطق همیشه‌گی‌ش نتیجه گرفت، درست است که دعوتم کرده بوده، ولی خوب کرده‌م نیامدم. و من هم خندیدم و تشکر کردم. همین. هیچ جایی نرفته‌ام و نمی‌روم این تعطیلاتِ تحمیلی را. عوضش می‌نشینم روی تختم - که شده خانه‌ی من - به سیاقی که گل‌های مادربزرگ را درمان می‌کردم، این‌بار خودم را سوراخ می‌کنم؛ ساقه، ریشه و الباقی. نمی‌دانم، شاید فهمیدم کدام پنجره‌ام آفتاب ندارد، یا شاید آب معدنی به خودم دادم عوضِ آب خنکِ یخچال. ولی خب مطمئنم که هیچ اتفاقی نمی‌افتد. مثلِ گل‌ها که خمیده‌تر و بی‌رنگ و روتر می‌شدند.


پنجشنبه

ما حتا نگاه هم نیستیم

کروچتّا، خدمت‌کارِ ما بود. در واقع، زن نبود. چون چهارده سال داشت. او را زنکِ خیاط برای ما پیدا کرده‌بود. زنکِ خیاط، دنیا را به دو گروه تقسیم می‌کرد: آن‌هایی که موهای‌شان را شانه می‌کند و آن‌هایی که شانه نمی‌کنند. از آن‌هایی که موهای‌شان را شانه نمی‌کنند، باید خود را بر حذر داشت. چون که معمولا شپش دارند. کروچتّا، موهایش را شانه می‌کرد و به همین دلیل برای خدمت پیش ما آمد و داستان‌های دور و درازی از مرده‌ها و گورستان‌ها برای بچه‌ها تعریف می‌کرد: « یکی بود، یکی نبود، بچه‌ای مادرش مرد. پدرش زن دیگری گرفت. و زن‌بابا بچه را دوست نداشت. بنابراین وقتی پدرش در مزرعه بود، او را کشت و پخت. پدر به خانه برگشت و غذا خورد. اما بعد که غذا را خورد، استخوان‌های مانده در بشقاب شروع کردند به آوازخواندن:

و نامادری
مرا روی اجاق پخت
و پدر حریص
مرا یک لقمه‌ی چرب و نرم کرد

آن‌وقت، پدر، زنش را با داس کشت و به میخی جلوی در آویزان کرد».



فضیلت‌های ناچیز، ناتالیا گینزبورگ، به‌ترجمه‌ی محسن ابراهیم، هرمس، 1392.

یکشنبه

.

به مهمانی رسیده‌بود. نه خیلی زود، نه آن‌قدر دیر. به موقع. به وقت. لباسِ مناسبی هم انتخاب کرده‌بود. اما نفس‌نفس می‌زد. تنگی داشت. خوب نمی‌دید. چیزی هم نتوانست بگوید. خسته بود‌. همین. شوقِ رسیدن، شوقِ میهمان‌شدن، نای‌ش را گرفته‌بود. به قسمی که، مهمانی که تمام شد، همان‌جا ماند. آرام خوابید. بی‌فکرِ فردا.

جمعه

.

     بشر چشم‌بسته متحملِ زمان حال می‌شود. فقط اجازه دارد آن‌چه را هم‌اکنون در حالِ تجربه‌کردنِ آن است حس کند، و حدس بزند. تازه، بعد که رشته‌ها پنبه می‌شود، می‎تواند نگاهی به گذشته بیندازد، و آن‌چه را تجربه کرده کرده، و معنایی را که داشته است، دریابد. 




عشق‌های خنده‌دار، میلان کوندرا. بفارسی؛ فروغ پوریاوری. انشارات روشن‍‌گران و مطالعاتِ زنان. 1371.

سه‌شنبه

کارکردِ رمان

من معتقدم رمان می‌تواند چیزی را بگوید که آن را به هیچ شیوه‌ی دیگری نمی‌توان گفت... هدفِ رمان توصیفِ جامعه نیست، زیرا مسلماً برای این‌ کار راه‌های به‌تری هست. یا توصیفِ تاریخ... رمان‌نویسان نیامده‌اند تا استالینیسم را بکوبند. چون سولژنیتسین می‌تواند با اعلامیه‌های خود این کار را بکند. اما رمان تنها وسیله‌ای است که با آن می‌توان وجودِ انسانی را با تمامِ جنبه‌هایش تشریح کرد، نشان داد، تحلیل کرد و پوست کَند. من هیچ فعالیت ِ دیگر روشن‌فکری را نمی‌شناسم که دارای این توانایی باشد... زیرا رمان در ارتباط با همه‌ی نظام‌های فکری نوعی شکایت ِ ذاتی دارد.



مصاحبه‌ای با میلان کوندرا، یان ماک‌ایوان، میلان کوندرا. بترجمه‌ی احمد میرعلایی. دماوند، 1364.

چهارشنبه

جهنم:

غم‌انگیزترین کشف و دستـ‍اورد زندگی‌م را برای‍ت می‎گویم: قربانیان ابداً به‌تر از حاکمانِ ستم‍‌گرِشان نیستند. می‌توانم وارونه‌‌شدنِ نقش‌ها را در ذهن مجسّم کنم. می‌توانی آن را نوعی گرایش به عذرِ موجّه، تلاشی برای دررفتن از مسئولیت، و انداختنِ همه‌ی تقصیرها به گردنِ خالقی که بشر را این‌گونه که هست، درست کرده، بنامی. و شاید خوب باشد که تو ماجرا را این‌طوری می‌بینی. زیرا رسیدن به این نتیجه که میانِ مجرمان و قربانیان‌شان، هیچ تفاوتی وجود ندارد، رسیدن به حالتی است که از هر گونه امیدی دست می‌شویی، و این عزیزم، یکی از تعاریفِ جهنم است.




مهمانی ِ خداحافظی، میلان کوندرا. بفارسی؛ فروغِ پوریاوری. انتشارات روشن‍‌گران و مطالعاتِ زنان. 1386.

یکشنبه

نیکتوفیلیِ چکی

من عاشقِ آن ساعت‌های رخوتِ صبح‌ام که به پلِ زیبای حجاری‌شده‌ای می‌مانند، که از روی آن سلانه سلانه از شب به صبح، و از رویا به واقعیت گذر می‌کنم. در طول آن ساعت‌ها، چه‌قدر آرزوی معجزه‌ای را دارم. معجزه‌ای کوچک، برخوردی نامنتظر، که قانعم کند که رویاهای شبانه‌ام با رسیدنِ سحر به پایان نمی‌رسد، و شکافی میان ِ ماجراهای خواب و ماجراهای روز ِ بیدار وجود ندارد.




مهمانی ِ خداحافظی، میلان کوندرا. بفارسی؛ فروغِ پوریاوری. انتشارات روشن‍‌گران و مطالعاتِ زنان. 1386.

سه‌شنبه

.

تازه فهمیده‌ام اسپیکرِ لپ‌تاپ، جز صدای تو، صدای پیانو را هم نمی‌تواند پخش کند.



جمعه

[ آنِ من است او ]

یادم نیست دیوانه. یادم نیست از کِی زندگی شد یک لسِر ورژنِ چیزی که انتظارش را می‌کشم. آن ورژنی که موقعِ «الستُ بربّی» تجربه‌اش کرده‌ام، یا آنی که قرار است تجربه ش کنم. نمی‌دانم. زندگی شده یک برزخی که انگار می‌بَرَدم سمتِ آن زندگی ِ واقعی. که اینی که هست واقعی نیست. فیک هم نه؛ یک جور چیزِ تِمپ. یک چیزِ پایلوت. انگار شروع نشده‌ام هنوز. شاید پش‌فرضم را این‌طور گرفته‌اند که قرار است دوباره ادّسر زندگی کنم. و دوباره. دوباره. مثلِ هال 9000 توی ادیسه‌ی فضایی 2001. که جاودانه است. تا کسی نکوبدش جاودانه است. نمی‌دانم. ولی این را می‌دانم، یعنی مطمئنم که چک‌پوینتم را روی تو تنظیم کرده‌اند. ریستورم کنی، برمی‌گردم روی تو. به حینِ با تو بودنم. حتا قبلش را هم یادم رفته. به چیزهایی هم که قبل تو نوشته‌ام، نگاه کنم، مضحک است. انگار داخل رحم نوشته‌ام. چیزی قبل‌تر از این جهان. حتا بکر هم نیست. شاید ناقص بوده نطفه‌ام. شاید رایحه‌ی تنِ تو بوده که بیدارم کرده. هر چند ناقص. شاید آن زندگی‌ای که انتظارش را می‌کشم، همان لحظه‌ی نطفه‌ام است که خوب نبوده. شاید میل به عدم است. نمی‌دانم . ولی از وجودِ تو مطمئنم. تو حجّت منی. تو گواهی زندگی هستی برایم. مواجه‌شدنم با پرسشی حولِ تو، عذاب است. درد است. تو محیطی و من محاطت.

پنجشنبه

«او زندگی‌ش شده دست‌شویی»

خانه‌‌ی ما سالِ بعد، به تاریخِ ام‌روز، سی ساله می‌شود. آقای فوقی بیست‌وهشت سالِ پیش، سال ِ 66، در هیاهوی جنگ، با بتن و میل‌گرد ِ ارزان و آجرهای سخت و سفت ِ آن زمان، ساختمانِ محکمی ساخته که هیچ بمبی نمی‌‌تواند تکانش دهد. حتا می‌شود ده طبقه هم رویش گذاشت. به حضرتِ ابالفضل قسم.
 ما یازده سال بعد از پایان‌کارِ ساختمان، آن را می‌خریم. می‌کنیم خانه‌ی خودمان. ولی دوامِ ساختمان صرفن برای خریدش لازم بود؛ اولین کامپلمنتی که روی آن می‌شنویم، از زبانِ باباست: «تو طایفه‌مون هیچ کسی حمومِ به این بزرگی نداره». و ما همیشه یک سرچِ تصویری‌ای روی توالت و حمام‌های ملت می‌رویم که ببینیم حرفِ بابا تا چه حد درست است. و آخر سر هم می‌گوییم، هیچ کس. و به آن افتخار می‌کنیم.

به تاریخِ خودش سرویس‌های ما، آوانگارد بودند؛ یک‌رختکن ِ بزرگ، با روشویی، و توالت و حمامی که درشان از همین رخت‌کن است. انگار، آبا (مامان‌بزرگ) اولین کسی است که مقابلِ این تجمعِ سرویس‌ها جبهه گرفته و گفته «شاید کسی خواست بره توالت، اونی که تو حمومه چی کار کنه». و منظورش از اون یک زن بوده. اما زمان، این‌جا هم در نقشِ حلالِ مشکلات در آمده و به خوبی ماجرا را رتق کرده‌است. حالا دست‌شویی یا، همان سرویسِ ما، خیلی پرطرفدار است.

دست‌شویی ما مزخرف‌ترین ترکیبِ رنگی ِ دنیا را دارد. سرامیک‌های قهوه‌ای ِ به رنگ گوه در کف، کاشی‌های صورتیِ به رنگِ اسفراغِ بچه، تا ارتفاعِ یک ونیم متری دیوارها، و ادامه‌ی دیوار و هم‌چنین کلِ سقف، به رنگِ سبزِ پسته‌ای، که بی‌شباهت به محتویِ پوشکِ بچه‌ها نیست. کاسه‌ی روشوییِ بزرگ، که آن هم مغزپسته‌ای‌ست و روی‌ش یک آینه‌ی زشت با چارچوبِ پلاستکیِ کرم‌رنگ. مشکلِ این ترکیبِ مزخرف، فقط همین نیست؛ ترکیبِ آشپزخانه هم دقیقن مثلِ دست‌شویی است و این ماجرا را مهوع‌تر می‌کند. تنها فرق را حمام دارد که آن‌جا، کاشی‌های صورتی، خودشان را تا سقف کشیده‌اند و جایی برای رنگ نگذاشته‌اند. سقف ِ حمام هم سیمانِ سفید است. که به‌تر. ولی خب سقفِ حمام هم کم از تصویرِ آدم از غسال‌خانه ندارد.

با تمامِ ترکیبِ به ظاهر زشتِ دست‌شویی‌مان، من انزجار ِ خاصی از آن ندارم. یک‌جورهایی به دل‍‌م نشسته. ترکیبش یهودی‌طور است، که باعثش شده یک‌جور تعلقِ خاطرِ سفت و سختی به دست‌شویی خانه‌مان داشته باشم. دست‌شویی ما اولین جایی است که موقعِ باز کردنِ در کفش‌کن چشم‌مان به آن می‌افتد و بدون گذشتن از کنار ِ دست‌شویی ممکن نیست کسی بتواند داخلِ قسمتِ اصلی خانه‌‌ی ما بشود. حیاطِ دراز، کفش‌کنِ بزرگی که راه به زیزمین دارد، پله‌های افکن، دیدنِ درِ فندقی ِ دست‌شویی، و، خانه شروع می‌شود. این‌ها همه برای من دوست‌داشتنی‌ست. حس می‌کنم خانه‌مان خیلی یهودی است.

خانه‌مان خیلی یهودی‌ست، چون علی‌رغم ِ ظاهرش، رفتاری هم که در یهودی‌ترین المانِ خانه‌مان داریم، خیلی یهودی است. دست‌شویی‌رفتن، مهم‌ترین اتفاقِ خانه است. مثلن حمام رفتن اهمیتی کم‌تری دارد. این اهمیت را بابا تعیین ‌می‌کند که در شصت درصدِ مواقعی که ما می‌رویم دست‌شویی، او قبل از ما آن‌جاست و مشغولِ روشویی است. رخت‌کن خیس است. زشت است. و بابا ما را به توالت هدایت می‌کند. و یک‌سری گایدلاین هم بهمان گوش‌زد می‌کند برای قبل و حین و بعد ِ توالت. نظارتِ فوق‌العاده‌ای روی تمامِ پروسه‌ی دفعِ ماها دارد و کوچک‌ترین اتفاقی خارج از دیدِ تیزبین‍‌ش نمی‌ماند. تعریفِ مشخصی از یهودی‌بودنِ چیزی ندارم؛ تمامِ ماجرا حسی‌ست. ولی مگر لااقل توی این یک مورد، قضیه دست‌شویی و ماجراهایش، یهودی نیست؟!اصولن هر چیزِ عجیبی که نتوانم علتِ علاقه‌م را به آن توصیف کنم، برای من یهودی‌ست.

معاصرِ توالت و حمام‌مان کمی فرق کرده. دیگر نه یهودی‌ست، نه چیزی. شبیهِ سرویسِ سایکوپدهاست. ممکن است همه‌مان چارتایی توی آن فضای حمام-رخت‌کن- توالت باشیم و راجعِ بهش حرف بزنیم. خب علتش، روکار ِ شدنِ لوله‌های دست‌شویی، و اصافه‌شدنِ فرنگی به مجموعه‌ی داخلی حمام است. که ظرفیتِ دفعِ خانه را از یک نفر- کاسه، به دو نفر- کاسه ارتقا داده و هندل کردنِ این اوضاع، کمی فشار آورده روی بابا و او هم که آدمِ تحتِ فشاری نیست. باید یک‌جورهایی فشارش را خالی کند روی ما. گاید‌لاین‌ها را عوض کرده. حجمشان را بیش‌تر کرده. و جوری از توالت رفتن حرف می‌زند که انگار قرار است طی عملِ دفع، چیزی به جهان هدیه کنیم. و در وهله‌ی اول، او باید از آن هدیه راضی باشد. حساسیت‌ش روی فرنگی بیش‌تر هم هست، و آن را مختصِ خودش و مامان می‌داند. من و داداشم، در شرایطِ خاص مجوزِ استفاده‌ش را داریم. ولی من آدم انحصار نیستیم، و این هیمنه را همیشه بهم می‌زنم. بابا هم تلافی‌ش را روی سرم درمی‌آورد. با تحلیلِ میکروسکوپیِ محتویاتِ کاسه‌ی فرنگی. محتویاتی که لزومن آن ِ من نیستند.

کاسه‌ی قدیمی‌مان دیگر برایم جذاب نیست. بابا داده کفِ توالت را تعمیر کرده‌اند، و کاسه را هم گفته کمی کَج بگذارند که آب رخت‌کن که از زیرِ درِ توالتِ راه دارد برای خودش، برود و صاف بریزد داخلِ چاه ِ موال. و این مهم باعث شده کاسه واقعن کج بشود، و اختلافِ ارتفاعِ پاها در حینِ جُلوس روی کاسه، به میزانی نزدیکی‌های چار- پنج سانت برسد. این موضوع حتا بابا را هم نسبت به مجموعه‌ی دست‌شوییِ ما دل‌سرد کرده و یک‌جورهایی آن‌جا را از چشمش انداخته است. ولی این خودش از یک‌طرف باعث شده بابا وقتِ بیش‌تری را در این مکان بگذارند، تا بلکه فرجی حاصل شود.

دست‌شویی دیگر یهودی نیست. بابا هم کم‌تر شبیه یهودی‌ها شده، و فازِ ماجرا عوض شده‌است. مامان هم خسته شده و همیشه می‌گوید: «او زندگی‌ش شده دست‌شویی».

سه‌شنبه

حضورِ غایب

1.             آخرین باری که چیزی نوشته‌ام؟ یادم نیست. حسابِ سال و ماه سهل است، حسابِ تاریخ ِ همینی هم که می‌نویسم، دست‍‌م نیست. بالطبع این هم یادم نیست که از کی قرار شد، تاریخ بگذارم برای نوشته‌هام. اصلن از کی قرار شد با خودم به این صلح رسیده‌باشم، و قبول کرده‌باشم که، یک موقع‌هایی می‌نشینم که چیزی بنویسم. و البته که می‌دانم خیلی وقت‌ها می‌نویسم، ولی برای هر چیزی اسم ِ «نوشته» نمی‌گذارم پیشِ خودم. این شاید چیزِ خوبی‌ست. این‌که نیازی پیدا کرده‌ام به مدیوم. به منقل (جایی که نقل می‌شوی!)، به رسانه. رسانه چیزی خوبی‌ست. شناخت‍‌ش ولی زمان می‌خواهد. همه‌مان هم می‌دانیم.
2.             اما ننوشتن شاید یک فایده‌ای داشته برایم. این‌‌که فهمانده‌تم که آقاجان، ننوشتن، مرگ نیست. دور بودن از بازی‌ست. چیزی که قبلن بهش واقف نبودم. یعنی که نمی‌خواستم باشم. فکر می‌کردم خیلی شیک‌تر است این شکلی. ولی حالا فهمیده‌ام، بازی‌کنی که خودش، به هر دلیلی، خواسته یا ناخواسته، می‌رود کنار از میدان و می‌رود آن بالا جای‌گاه تماشاچی، یا اصلن هم نمی‌رود، و می‌رود برای خودش، هاکلبری‌فن‌وار زندگی می‌کند کنار رود و چمنی، او هم آدم است. مریض نشده، خوخو نیست. نشده، نخواسته، نتوانسته «حضور» داشته باشد یک مدتی. ولی دیگر دل‍‌ش می‌خواهد برگرد به میادین. بشود حمید سوریانی برای خودش. عیب که نیست.
3.             کسی که از سفری، هجری، عزلتی، برمی‌گردد و می‌خزد سمتِ «دیار»، شادی با خودش هم نیاورد، رجزمویه و ناله و این‌ها که نمی‌آورد؛ آن ره‌توشه‌ی مانده‌ش را که دستِ کم می‌آورد، یا به‌تر، ممکن است سوغاتی، محصولی، ارمغانِ چشم‌‌انتظاران بکند. و این خوب است. فلذا، این دفعه نبودن و ننوشتن را نمی‌خواهم - و اساسن در حیطه‌ی خودم نمی‌بینم – هم‌راه‌‍‌ش کنم با اطناب و کش‌دادنِ ماجرای «نبودن». این‌دفعه دل‍‌م پلاکارد و پارچه‌نوشت می‌خواهد. آن هم کار و سفارش ِ خودم. که در قطعِ معقول، بیاویزندش به در و دیوار خانه‌ها، تا خبر دهد که «آن از نظر برفته، برگشته».
4.             از روزمره‌ی خودم شروع می‌کنم. سعی هم می‌کنم از این سفرِ آخرم به تهران شروع کنم.

5.             البته همیشه هم یک‌چیزهایی هستند که آدم را تهییج می‌کنند، که برگرد. بگو. نقل کن. روایت کن. و این‌چیزها خودشان هم می‌شوند موادِ قصه و روایت. که خوب است.