جمعه

بازم تلویزیون


هم‌شهری آقای چاوشیان، به گفته‌ی خودش _کمی با تخفیف و این‌جاش، آن‌جاش را زدن_ "هم‌نوع" ماست؛ رتبه اول کنکور 91. نه این‌که ما هم رتبه اول و این‌ها باشیم؛ فقط هم‌سنیم و دهه‌ی هفتادی محسب می‌شویم. راستش دو سال از ما کوچک‌نر است. البته اگر مثل ما همان سال اولی که کنکور می‌داده رفته باشد دانشگاه. همان کنکوری که می‌گفت تابستان سال قبل‌ش پدرش تصادف کرد و دیگر نبود بین‌شان در کاشان. همان کنکوری که آوردن رتبه‌ اول در آن، به‌ترین چیزی بود که مادرش را سر حال آورد بعد یک سال نبود پدر. و این پسر چه‌قدر زحمت کشیده برای خانه. از این شهر به آن شهر.
بعد از این تصمیم خودش تعریف می‌کرد که خوب شد، درسم را ول نکردم و حتی بعدِ چند روز از مرگ پدر رفتم سراغ المپیاد و بعدتر هم که کنکور و بقیه ماجرا؛ فقط می‌خواست بگوید باید در زندگی تصمیم گرفت. بی هیچ نگاهی به سن و سال و شرایط و این حرف‌ها؛ تصمیم قاطع.

این حرف آقای محصل ِ برق شریف که تمام شد، یک کلیپی نشان داد، "خانوم معلم"ِ بی تصویر با صدای خوبش داشت لیست حضور غیاب می‌[واند که هر کدام از بچه‌های کم سن و سال از یک گوشه "دنیای کار"، حاضر می‌گفتند و یکی که آخر اسمش را خواند حتی دیده نشد و کتابش توی باد ورق خورد. این یعنی یکی از 215میلیون کودک محروم از تحصیل در دنیا بود.

پ.ن: صدا و سیمای‌ سابق؛ رسانه ملی فعلی، نمی‌دانم چرا برنامه‌هایش واریانس(پراکندگی مثلا!) چینشی بدی دارد. خوب‌ها را می‌اندازد توی بد موقع‌ترین ساعت‌های دیدن!

پنجشنبه

سلمونیِ نَجات!


همین که می‌پرسم «زن‌ها هم برای خودشان اتحادیه دارند؟!» شروع می‌کند به تعریف خاطرات زدن خانوادگی‌ سر زن و بچه مردم. فامیل. دوست و آشنا. سر زن خودش. دخترها‌ی خودش. اینکه زنش دوست دارد تا "اینجای" گوش‌هاش نگه دارد؛ "گوگوشی". و این که سی و هشت سال است، سر زنش را می‌زند و اصلا اوایل که زن‌ها "مینی‌‌ژپ" می‌پوشیدند و می‌آمدند مغازه "اوستای"شان، سر همین با او دوست شده. و حالا هم دیگر به خاطر گیرداد‌ن‌های زنش دست از آرایش خانگی زن‌ها برداشته. و فقط زن خودش هست. و حتی دختر‌ها برای خودشان آرایش‌گر سراغ دارند. اما داشت می‌گفت که مکث کرد. موقع تعریفِ خاطره‌ی آرایش زنی که می‌خواست موهایش شکل مادرین آلبرایت بشود و سه چار باری هم حمام رفت وسط کار. خیلی مکث کرد و بعد صورتش سرخ شد و سرش را با یک زاویه‌ی خاصی پایین بالا کرد و نفسش را یکی دو تا داد تو. شانه‌هایش یکجور خاصی جابجا شدند؛ غیرارادی. قشنگ داشتم شک می‌کردم که پیرمرد اربیل‌زاده‌ی ترکیه بوده‌یِ چهل سال ایران مانده، کی وقت سکته نکند، که یک‌هو دوتا نفس عمیق فوری‌ای کشید از دماغ و دهن که کل موضوع را فهمیدم. این را هم فهمیدم که بیخودی به این فکر نمی‌کردم که سَلمانی این پیرمردِ میانسال‌طور، جای خالی کافه‌های شهرهای بزرگ را برایم خوب پر می‌کند. صندلی‌های خوبش، چایی‌های معرکه‌ش و موضوع بحث‌های مغازه‌ش!

چهارشنبه

شهر خیلی هم شیک است!


علاقه‌ی بی‌حدی به «کم‌ آمدن» از "پیش‌آمد»ها داریم. حالا پیش‌آمدهایی که زیاد هم احتمالی پیش نیامدند؛ یک‌جورهایی سیر طبیعی زندگی خودمان بود. شهر و روستا. همین. به واقع چرا هیچ وقت خدا نخواستیم شهروندی و زندگی شهری را آن طور که باید، قبول کنیم. چه اشکالی دارد بپذیریم، زندگی بی‌شهر یعنی فنا. یعنی نابود شدن. این نه آن است که روستا را مذمت کند. نه. که دقیقا اشاره‌ام به «درجای خود» بودن هر مقوله‌ای است. دی‌شب این‌جا، ارومیه، حوالی ساعت یک تا چهار، باد روح‌افزا و دل‌انگیزی می‌وزید که تا خود صبح پنجره را کامل باز گذاشتم. تا صبح لرزیدم. حتی سردترین خواب خردادی‌م را تجربه کردم. ولی همان دی‌شب فهمیدم «شکوه‌ شهر» معنی‌ش چیست. همان شکوهی که از صدای سکوت بی‌دریغ‌ِ شلوغ‌ش آب می‌خورد. همان شکوهی که از بارقه‌های نورِ خانه‌های بی‌قواره می‌زند توی چشم. همان شکوهی که از صدای دوپلری‌ِ چزخ ماشین‌ها، حال آدم را جا می‌آورد. این پارامترهای احساسی، جزو پوزیتیوته‌های سیویلیزاسیونِ ‌شهری‌اند. همان نمودهای شنیداری و دیداری که موقعی اعصاب خردکن می‌شوند و موقعی این شکلی توی یک شب بارانی، خیال آدم را تا چه جاها که نمی‌برند. مخصوصا که با تب‌لت‌ت وصل باشی به نت و یک پادکست کلاسیک گوش بدهی و حتی بدانی که فردا باید با اضطرابی شیرین بلند بشوی و بدو بدو بروی سراغ جسله امتحان. همه این «استرس‌های ناگاه» و همه‌ی این «آرامش‌های یک‌هویی»، فقط در شهر رخ می‌دهند. اصلا هم عذاب‌آور نیستند! بلکه به شیرینی همان حس و حالِ سکوت و تاریکی مطلق باغ و روستاست. آه که عجب شبی بود دی‌شب توی شهرمان. این حرف را کسی نمی‌زند که شیفته‌ی بی‌دلیل و نازپروده‌ی شهری باشد. این حرف را کسی می‌زند که دو سه ماهی توی تابستان و پاییز، محیط بیرون از شهر را خیلی هم «تام و مطلق» حس و تجربه می‌کند. محدودیت‌هایش را می‌بیند. و این‌ که چطور طی یکی‌دو ماه معطل می‌شوی از دنیا و باید ریکاوریِ سختی را پشت سر بگذاری تا دوباره برگردی به جریان «پیش‌رو»ی زندگی؛ یعنی شهر. باغ و روستا خیلی خوب است. حتی اگر نبود، بودنم در حیص و بیصِ کارهای کارگری و برداشت محصول، خیلی مشخصه‌های زندگی را نمی‌فهمیدم. خیلی از «زیبایی»هایی را که باید بود و دید را نمی‌دیدم. ابرهای سهم‍‌ناک تار شب‍‌های ش‍هریور، سبزی برگ‌های نگور و کلی بکارت که نمونه‌ش هیچ جایی نیست. اما شهر، شهری که باید دوست داشت. به قول جلال، شاید خود نیما نمی‌دانست اگر شهر نیامده‌بود، نیما نمی‌شد. حتی شهر بزرگ‌‍تر را باید بیش‌تر دوست داشت. دغایغ‌ش را. گرفتاری‌ش را. دنگ و فنگ و شب‌ش را. بد شهر را نگویید. هیچ‌وقت!

سه‌شنبه

همه چی کهنه‌‍س؛ ما خودمون نو می‌شیم.

حرف مفتی‌ست. اینکه می‌گویند در گذشته این‌گونه وسیع و گسترده و... نبود راه‌های ارتباطی و خبررسانی و اطلاع‌رسانی و  اصلا تو اسم‌ش را بگذار، "صدور آگهی". همین. همین چرت است. نمی‌گویم این‌طور نبود. یعنی گسترده باشد در گذشته. نه. منظورم این است که الان که این طور شده است، ما خودمان چه‌کار می‌کنیم. این را گفتن چه "غایتی" دارد؟ این که این راه‌ها گسترده و مختلف و حتی ملون است، مفرّی است بر "حدودگذاری" یا حتی "به‌بادسپاری"؟ یعنی بیاییم و بگویم:یک؛ حالا که گسترده شده، پس بشنیم همین‌جور قانون مانون تدوین و تصویب کنیم که مثلا از این راه استفاده بکنید و از آن یکی نه.دو؛ پس چون گسترده‌تر از گذشته است، پس اصولا دیگر ما یک‌سری نظارت و هر چیزی از این قماش را کم‌تر(در حالت به نسبه خوبَش) یا صفرتر(در حالت واویلایش)، نخواهیم داشت.

نه هر دوتای این‌ها، یا نه هر چند تای دیگر مثل این‌ها، حرف مزمزه شده‌ای حتی نیست. دقیقا "فرار" است از آن‌چه پدیده‌‌های جدید می‌طلبند؛ "یادگیری". نه آن یادگیری که می‌گفتند؛ نسل قدیم از نسل جدید یاد بگیرد تا رفتار نسل جدید را بر آن(همان پدیده جدید) کنترل کند و از نو سوارش شود. نه، این نیست. این یک قلم یادگیری، از جنس "هوش" است. بلد نشدیم از هوش‌مان استفاده کنیم. و گرنه پدیده‌ی جدید ترکیب باطل یا همان بی‌تعریفی است. چرا که اگر ما، ما بودیم، می‌شد بفهییم چزی که اکنون داریم و به تعریف به‌تر وسیله‌ی در دست‌رس ماست، چیزی است که از ما شروع یافته و در بستر امکان عملی ما وارد شده است. چیز غریبی نیست که نفهمیم‌‍َش.

دوشنبه

.


می‌رسی به این‌که باید از یک جا به بعد، به خودت یکی دو چیز را «بربخورانی». کوچک، بزرگ؛ حالا فرق ندارد این چیزها چه قدر مهم باشند برای خودت/شان. برمی‌خورانی تا بالاخره یک روزی برای خودت، یک چیزی بشوی در چیزی.

پنجشنبه

نخواستنه اما شده...


می‌شنوم دوستم كه هنوز دوست نشديم، رتبه‌ش خوب شده و سال بعد كه تمام می‌كند، اگر باز هم شركت كند حتما از تهران يا دست كم از تبريز قبول می‌شود. خيلى از خود راضى به نظر مى آيد. نه. از خودش راضى است؛ يعنى به مرحله اى رسيده كه يك دلخوشى دارد :كه لااقل درسم را خوب جمع كردم و از يك دانشگاه خوب قبول می‌شوم و اميدم براى آينده و كار خوب تا حدى بالاتر آمده. می‌دانم موفقيت آدم به تحصيل و اين چيزها نيست؛ به چيزى هست كه خود آدم دوست دارد آن‌جا برسد. و وفتى تعداد كارهاى نيمه تمامت كم شد، موفقى. يعنى فعلا تعريفم از موفقيت در زندگى اين است آدم به يك جايى برسد، كه از آنجا به بعد به خودش مطمئن باشد؛ تا اين‌جا كه آمدم، بقيه‌اش را حتما می‌روم؛ ثبات. بايد به اين ثبات رسيد. امان‌ت را می‌بُرد نداشتن‌ش. اگر در هر موقعى از زندگى‌ات، حتى در سخت‌ترين و حال بهم‌زن‌ترين وقتش هم بايد به يك مدلى از ثبات برسى. اين دوست من در ظاهر يك سال، ولى فى الواقع چند سال زودتر و به موقع‌تر به ثبات رسيد. يك‌جورهايى قبول كرده يك‌سرى چيزها برای‌ش مهم نباشند. نخواسته هم‌زمانى بخواهد؛ اين كه بخواهد هم درس بخواند و مهندس حسابى شود، هم خوب بنويسد و به قولی مولتى تسكينگ زندگى بکند. نخواسته. و این نخواستن‌ش ثبات آورده برای‌ش. حسرت‌هاش را كم كرده. اشك‌هاش را قطع كرده وقتى می‌بيند و می‌شنود كسى هم‌‍زمانى را توانسته برسد بهش. و او به جاى گريه به حال خوش، به قوت طرف آفرين گفته و بيش‌تر به خودش كه من هم يك آدمى هستم كه آن‌ شدم كه خودم خواسته ام!

سه‌شنبه

دیفرانسیل‌نگری!

همه چیز بستگی به شرایط اولیه دارد. با هیچ استدلالی نمی‌شود منکر این قضیه شد. یک اصل است. نه حتی بستگی به همان شرایط تولیه دارد، که حتی نتیجه و برآیند هم خودش شرایط اولیه متاخر می‌شود. همین‌طور می‌گیری می‌روی تا آخری که نیست؛خود متشابه تر از همه چیز وجود ندارد. دین. هنر. همه چیز. د هول یونیورس؛ یک «برخال» هول‌ناک.




از فیسبوک برای فیسبوک؛ لهِ فیس‌مقیم‌ها!


به شخصه بیش‌تر وقت‌ها خواندن نوشته‌یِ یک دوست در فیس‌بوک، برای‌م خیلی، بگذارید بگویم «شیرین‌تر» از خواندن یک نوشته در یک سایت یا وب‌لاگ بی‌نام و نشان است. هر چند قطع و یقین این بین موارد استثنائی هم وجود دارد. اما اگر بخواهم یک قانون «کلی» درمورد انتخاب یا به‌تر بگویم «ترجیح»ِ از کجا خواندن مطالب را داشته‌باشم، در اول نظر، این نوشته لیستی از دوستان فیس‌بوکی خواهد بود. بحث کتاب را البته جدا می‌کنم. لذت خواندن متن در کتاب با لذت خواندن متن در اینترنت فرق دارد. نمی‌گویم این بهتر است یا آن. منظورم «تفاوت رسانه‌ای»ِ کلام است. غالبا هرگز نویسنده‌ی کتاب‌ها را از نزدیک نخواهیم دید. یا حتی ممکن است عکسی از او هم نبینیم. ولی چشیدن نوشته‌های نویسنده برای‌مان میسر است. و آن مزه‌ای نیست که متن فیس‌بوکی دارد. یا وب‌لاگ و ذلک. هر رسانه‌ای یا مکتبی برای خودش دنیایی از مزه‌هاست. این را هم رد نمی‌کنم که امکان آشنایی فیزیکی با فیس‌بوک‌نویسان، خودش هیجان کار را بالاتر هم می‌برد تا جایی که حاضرِ در فیس‌بوک بعدِ مدتی به خودش می‌آید و می‌بیند مدت‌ها می‌شود روی کتاب و دست‌نوشته‌ای گم‌نام یا حتی شِناس را هم باز نکرده است. یک لذت آنی در فیس‌نوشت‌ها هست که نمی‌توان پس‌ش زد. توی این محیط حس می‌کنی راحت‌تر می‌شود وارد دنیای خیال و تفکر نویسنده شد. این جسارت را هم دارم بگویم یک ته‌مزه‌ای از خاله‌زنکی هم با خود دارد. البته نسخه «اندیش‌ناک‌»ترش. با این اندیشه کار دارم؛ فی‌المثل آدمی که ندیده و نشناخته، _تاکیدم روی نشناخته است_ پا در شهری دور و غریب می‌‌گذارد، هیچ حظی نخواهد برد از سفر شاید سنگین‌ش. خرج می‌کند، زمان می‌گذارد. از زندگی و بعضی چیزهای معمول‌ش می‌زند که بیاید کشف کند. ولی ای دل غافل، برگشتنی دست از پا درازتر که عجب بر عبث زدم؛ نمی‌رفتم به‌تر بود. راست می‌گوید؛ آدم تا از شهری خبر نداشته باشد. تا از شهری آگاهی نداشته باشد؛ نخوانده‌باشد راجع بهش، بی‌هوده است رفتن و گشتن آن شهر. مثل این‌که یکی شنا بلد نیست را برده باشی به‌ترین استخر دنیا. حال نمی‌کند که. کش آمد حرفم. می‌خواستم بگویم توی فیس‌بوک می‌شود با نوشته «اهلی» شد. با صاحب نوشته حرف زد. راجع به خود نوشته. راجع به هر چیزی. اصلا می‌شود این حرف‌هایت باعث نوشته‌ای دیگر شود. فضا گرم شود. صمیمی‌شدن آفت خوب این فضاست. این‌جا اندیشه‌ها نزدیک است بهم. حتی با آدم‌هایی که از نزدیک می‌بینی یا دیدی‌شان، یک بستر ارتباطی دیگر و دوست دارم بگویم به‌تری پیدا کردی.

یکشنبه

آی شادی! شادی! شادی!


انصاف بدهیم. انصاف چیز خوبیست. همه ریخته اند توی خیابان و شادی میکنند. ماشین ها با بوق های گوش خراش. جوانک ها با شیپور های دستی. همه خوشحالند و من هم جزئی از همه هستم. خیابان های منتهی به میدان اصلی قفل شده اند. ترافیک از چند جهت شهر را در بر گرفته. یگاه ویژه ریخته توی خیابان و از مردم خواهش میکند متفرق شوند. مردم هی جا عوض می کنند. پخش می شوند توی کوچه های فرعی. دوباره به هم می پیونند. ساعت 11 شب است. هر لحظه بر ازدحام جمعیت افزوده می شود. خبرها حاکی از این است که حتی دهانه های ورودی شهر بسته شده. صدای آمبولانس می آید و به مریضی فکر می کنم که باید به بیمارستان برسد. به خانه برمی گردم. حالا پلیس ریخته توی خیابان با باتوم. با گاز اشک آور. با اسپری فلفل. که جمعیت را متفرق کند. که خیابانها را باز کند. که از حجم ترافیک کاسته شود. غم انگیز است اما چاره دیگری نیست. آیا وظیفه پلیس چیزی جز برقراری نظم و امنیت است؟ انصاف داشته باشیم، کاش مردم، همین آدمهای دوست داشتنی که شادی شان بغض میشود توی گلویم، همین آدمهای دوست داشتنی که وقتی صدای شوکر می آمد از نگرانی اینکه به یکیشان آسیبی برسد آشفته می شدم، کاش همین مردم به فکر همدیگر باشند. به فکر مریضی که شاید فرصتی برای شادی پیدا نکند.

نوشته‌ی «مریم خ.»

پنجشنبه

نامه به دورترین


نامه‌ای بنویسیم به "دروترین مرد دنیا". بعد چون راه خیلی دور است(خیلی دور است؟)، نامه خیس و سوخته و پاره پوره شود. و همین چند خط حرف شکسته‌‌ برسد دستش. او هم نداند از چه خواستیم بگوییم.

::
دل‌واپس نباش
مرگ که با طوفانِ شبِ آخر خواهد آمد
خواهشم اما از تو این است:
نشان او که تابوت تو را ساخته بود؟

دروغ؛ راست‌گرا


فرستاده: "بیخیال اوضاع شدی. انگار یادت رفته چند سالته و کجایی!"

جوابش را ندادم. دلیلی نداشت بدهم. خودش هم میداند، ببینم، جوابش را میدهم. یعنی کلی حرف داریم. و نمیزنیم اما. لازم نیست. خودش خوب میداند. این پرسیدنش هم از سر چیزی بود که قبلا گفته نمیداند چیست. آه؛ کاری به کار هم نداریم. خودش بهتر از من میداند. میداند من سه جور خیالات دارم توی سرم. سر صحبت را از دورتری هاش شروع میکنم. با همین هم تمام میشود. عادت کرده. عادت کرده که من یک هو یاد چیزی بیفتم و بی رمقم لم بدهم آن گوشه آرام. حالا نه اینکه بد باشد و اعصابم را بهم بزند. نه؛ آنقدر خوب که کیفش حالم را میگرد. یاد امیلی. یاد لباس سفیدش. یاد موهای سیاهش که دوستش درستش میکرد همیشه. همیشه که عمه اش نبود و خودشان دوتایی داشتند پر بالشها را میریختند توی در و دیوار اتاقت. یاد امیلی و گریه هاش. یاد امیلی و چیزهایی که یادت نیست دیگر. یاد نیومن؛ امیلی در نیومن.

یکشنبه

بهرام رادان خوب بازی کرده


_ ماهى رو كه با دست نميگيرن سياووش جان؛ تور ماهى گيرى واسه همين اختراع شده. 
اونم كنار رودخونه، نه اينجا!

_ شما قبلا ماهى گير بودين؟

_ نه.

_ پس درباره چيزى نظر بدين كه در تخصصتون باشه!

_ جواب عاقلانه ايه.. من اومدم اينجا درباره...

_ ولى باور نكنين كه من بتونم به شما جواب درست بدم!

_ من كه هنوز چيزى نگفتم..

_ پس حالا كه چيزى نگفتين، خوب گوش بدين!

_ اينا چى ن؟

_ ماهى ن!

_ اينا ماهى ن؟! اينا خرچنگن، كه اداى ماهى رو در ميارن! چون ماهيا چند وقتيه
كه شروع كردن به خرچنگ زاييدن و نسلشون داره منقرضش ميشه؛ مام بايد جلوى اين
تغيير اكولوژيك رو بگيريم... با تغيير در روش صيد بى رويه ماهی!

تردید/ واروژ کریم مسیحی/ [به گمانم] ۱۳۸۷

بهرام رادان خوب بازی کرده


_ ماهى رو كه با دست نميگيرن سياووش جان؛ تور ماهى گيرى واسه همين اختراع شده. 
اونم كنار رودخونه، نه اينجا!

_ شما قبلا ماهى گير بودين؟

_ نه.

_ پس درباره چيزى نظر بدين كه در تخصصتون باشه!

_ جواب عاقلانه ايه.. من اومدم اينجا درباره...

_ ولى باور نكنين كه من بتونم به شما جواب درست بدم!

_ من كه هنوز چيزى نگفتم..

_ پس حالا كه چيزى نگفتين، خوب گوش بدين!

_ اينا چى ن؟

_ ماهى ن!

_ اينا ماهى ن؟! اينا خرچنگن، كه اداى ماهى رو در ميارن! چون ماهيا چند وقتيه
كه شروع كردن به خرچنگ زاييدن و نسلشون داره منقرضش ميشه؛ مام بايد جلوى اين
تغيير اكولوژيك رو بگيريم... با تغيير در روش صيد بى رويه ماهی!

تردید/ واروژ کریم مسیحی/ [به گمانم] ۱۳۸۷

چهارشنبه

.


روز من از هر ساعتى شروع شود، قطعن در ساعت بيست و چهار تمام نميشود. اين يعنى ساعت صفر صفر هم شايد شروع روزم نباشد. حالا اصلن شروعش مهم نيست؛ مهم پايان است. پايانش يكجورى ميرود ميريزد داخل روز قانونى بعد. بعد نه اينكه فقط شب بيدار بمانم و دير بخوابم و بشينم كارهاى ديروز قانونى م را بكنم. نه. اصلن يكجورهايى شروع فاز يكى مانده به آخر روزم يا همان ديروز قانونى م است. بحث را پيچده نكنم. قاطى ميشود و بايد ادسر يك چيز ديگرى بنويسم. منظورم اين نيست شبى ندارم همه ش روز است. روز يعنى وقتى كه اتفاقاتت را در آن ميرُخانى. فكر ميكنى، توى فكرها قدم ميزنى و بعد ممكن است حالا خوش خوشانت بشود و نتيجه و محاسبه اى هم بِنُمايى. نميدانم شايد اين ها كار شبهاست. كه من بيخودى ميگويم روز. از نظر من اصلن شب يعنى وقتى كه خوابيدى. يعنى وقتى چشمت را بستى و مُردى. شب يعنى اين. شب مال اين نيست بشينى فكر كنى و توى فكرهايت قدم بزنى. آخر اين يعنى آخرِ زندگى. منظورم حال كردن توى فكرهاست.
اين را هم سر اين نوشتم و گذاشتم اينجا تا يادم باشد روزى يا شبى خواستم درست فكر روز و شبم را بكنم نشد و رفتم سراغ حاليدن توى فكرها و نوشتن چيزهاى زندگى دار.

سه‌شنبه

.


کل بچگی م نوار کاملی از یک خانم گوش ندادم. تا همین چند وقت پیش تشخیص هایده "از" شکیلا، و این دو تا از هم صنفهای هم جنسشان، کار من نبود. صدای خانمها یکی بود. بزرگ تر که شدم "همینجوری" فهمیدم فرقشان را. مثل خیلی چیزهای دیگر اطرافم که هیچ وقت "درست حسابی" نشد که حالی م شود این چیست و آن چیست و این مدل حرفها.

حالا با اینکه تقریبا تمییز کدینگ صدای هایده و شکیلا و دوستان، برایم کار آب خوردنی ست، _تا این حد که اصلن اسم کار نمیشود گذاشت روی این کار_ ولی باز بعضا میشود قاطی کنم. مثل همین حالا که صداشان از "باند" راننده آب میخورد و صاف توی گوشم ساکت و بی صدا بغل صدای زبر چرخ ها و آروغ دست اندازی گلوی اتوبوس میمیرد. انگار اصلن صدایی نیست. صدای تو سر خوره!

.


کل بچگی م نوار کاملی از یک خانم گوش ندادم. تا همین چند وقت پیش تشخیص هایده "از" شکیلا، و این دو تا از هم صنفهای هم جنسشان، کار من نبود. صدای خانمها یکی بود. بزرگ تر که شدم "همینجوری" فهمیدم فرقشان را. مثل خیلی چیزهای دیگر اطرافم که هیچ وقت "درست حسابی" نشد که حالی م شود این چیست و آن چیست و این مدل حرفها.

حالا با اینکه تقریبا تمییز کدینگ صدای هایده و شکیلا و دوستان، برایم کار آب خوردنی ست، _تا این حد که اصلن اسم کار نمیشود گذاشت روی این کار_ ولی باز بعضا میشود قاطی کنم. مثل همین حالا که صداشان از "باند" راننده آب میخورد و صاف توی گوشم ساکت و بی صدا بغل صدای زبر چرخ ها و آروغ دست اندازی گلوی اتوبوس میمیرد. انگار اصلن صدایی نیست. صدای تو سر خوره!

شنبه

"La dame est la pièce la plus forte... c'est fou hein?"


نگاه می‌کنی. می‌بینی. داخل می‌شوی. میان تمام نگاه‌شان غلت می‌خوری. کنار دست‌شان آب می‌خوری. بین‌شان حرف می‌زنی. و این تمام توصیف تو از یک فیلم است. فیلمی معمولی، که معمولی نیست. همیشه این بوده. معمولی‌ها را بیشتر دوست داشتی. مثل تو. مثل خودت. که معمولی بودی. و همیشه دوست داشتنی. که می‌شد دست کشید رویت. لمست کرد. بوسیدت. و می‌شد از تو خواهش کرد. با دیدن چیزی "خوب" که عمق نگاهش تا دل‌مان رسید. لبریز. خواهش که برویم. من و تو هم یکی مثل همین‌ها بشویم. بهتر هم بشویم. و می‌شویم. و تو کنار منی. و پررنگ‌ترینی پیشم.

باز یکی از این فیلم‌ها؛ نشان دادنِ «گستردنِ بال». برای یک نفر. دیدن یک «قهرمان معمولی». یکی مثل خودمان. که چه ساده با دیدن یک چیزی اشتیاقش قلقلک می‌خورد و او را در جهان واقعی خود به رقص وامی‌دارد. خیلی معمولی لزوم «باور کردن»ِ خودش را حس می‌کند. کمک می‌خواهد. خیلی معمولی. در ازای کمک، کار می‌‌کند. کارش را دوست دارد. از آن می‌ترسد. ولی می‌داند «شرافت» دارد. «بازی» می‌کند تا «لذت» ببرد. مثل «کار». و می‌شود مثل آن «دریانوردی که نویسنده شد.» و هرگز «قبول» نکرد. ولی نمی‌بینیم. این قبول کردن را نمی‌بینیم. و فکر می‌کنیم او شد مثل خدمت‌کاری که شطرنج‌باز شد. و همیشه «جهان واقعی»، «رویا»های او بود که «دیده» می‌شد. و دیگران قبولش کردند. و آن مرد که کمکش کرد تا خودش بشود. برود و یادش پیش دوست‌دارنده‌هایش باشد. برود تا بازی کند، «بِبَرَد».

تو مثل همیشه از این فیلم‌ها هیچ چیز نمی‌‌گیری، جز «رنگ»، «نور». و «حسرت»ی که تا عمق اشتیاقت را کور می‌کند. با تمام خوبی‌اش. با تمام «به‌یادآوردنی»هایش.
+Queen to Play (Joueuse, 2009)؛ »شطرنج‌باز«؛ پخش‌شده از شبکه‌ دو، سیزده اریبهشت نود و دو
Add caption

پنجشنبه

.


يك وقتهايى هست قد يك دقيقه هم نميشوند. اما روز و شبت را پر ميكنند. همه چيز به كنار، آن لحظات يك هجوم افكارى برايت ميسازند كه تا هميشه ترجيح ميدهى ساكت بمانى. حرف نزنى. دفن كنى ش زير تمام قبلى ها. جورى كه يادت برود. ولى سنگينى اش هميشه آزار ميدهد. و بعدها صاف آوار ميشود سرت. بهم ميريزدت.

سر چها راه ايستادى. نا اميد از تمام ماشين ها، به اين فكر ميكنى كه باز ديرت ميشود، نگه ميدارد. سربع تر از تخيلت. خوشحال تر از تصورى وقتى ميشنوى ميسرش درست همانجايىست كه مسير توست. خيابان را تمام نكرده، حساب ميكنى. خيالت راحت ميشود كه ديگر قرار نيست جز مرسى پياده ميشم، حرفى بزنيد. او اما نصف راه ميپرسد، "با ضبط كه مشكلى ندارى". از اين حرفش جا نميخورم. چون محض اينكه اين را ميپرسد، چشم را سُر ميدهم روى ال سى دىِ ضبط و ميبينم كه با ولوم كمى چيزى پلى ميكند. درست همين موقع دلم ميخواهد بگويم، "اى بابا تو هم كه ضبطت صداش كمه و بگويم نه چه مشكلى"، ولى يك كلام ميگويم، "نه، چطور؟!". بى آنكه منتظر جوابِ "نه"ى من باشد، با لحن سر سنگينى ميگويد، " گفتم يه يك وقتى مذهبى باشى..." . و صداى ضبط را تا گوش خراش ترين لِوِل بالا مى آورد. و آقاى اميد جهان ميگويد "كم كم دارى.. از چشم ميفتى...". سرم را به سمت شيشه ميچرخانم. حالا دوست دارم، شيشه را پايين بدهم، سرم را بيرون ببرم تا ميني بوسى، اتوبوسى، يه چيز بوسى راحتم كند. ولى خدا را شكر ميكنم شهر ما خيلى هم بزرگ نيست و من هم جاى دورى نميروم.

قنات را كه ميپرم، ته دل آرزو ميكنم، مذهبى باشم من بعد. تا مردم به من بگويند مذهبى. چند قدمى بعد از آرزوى خيلى خوبم، فكر ميكنم كوپن آرزويم را بد جايى هدر دادم. مذهبى شدن خيلى راحت تر از اين حرفهاست. كافى ست بگويم، با ضبط و خيلى چيزها كه شما مشكل نداريد، من مشكل دارم. اينطورى هميشه خدا مذهبى ميشوم.