دوشنبه

جدا شوند هم طلاق نمی‌گیرند!


بچه‌تر که بودم، موقع‌هایی که مادر پدرم دعوا می‌کرد، و حرف‌شان از جر و بحث زِبرتر می‌شد و می‌زدند توی برجک‌ ِ هم، و به قول بزرگ‌ترها خون جلو چشم‌شان را می‌گرفت، احساس می‌کردم، نزدیک‌ترین فاصله با مرگ و بدبختی را دارم. اول که نگاه‌شان می‌کردم، چشم‌هام کنده می‌شدند، بعد، از یک ربع که آن طرف‌تر می‌رفت، دست‌هام قطع می‌شدند و می‌افتادند روی انگشت‌های پام، همین‌طور تا یک ساعتِ اگر ادامه می‌دادند، مرده بودم. و فکر می‌کردم الان یک بچه‌روح سرگردانم که دارد توی دنیایی زندگی می‌کند که پدر و مادرش طلاق گرفته‌ند و بدبخت‌‍ترین روح کل دنیاست. دلش می‌خواست یک چیزی پیدا کند و لعنت‌ حواله‌ش کند، اما پیداش نمی‌کرد، چون همین موقع دعوای واقعی تمام می‌شد. ساکت. تمام بدنم سرِ هم می‌شد، اما کل درد عالم توی استخوان‌هام بود. انگار به جای همه آدم‌ها آنفولانزا گرفته‌باشم و بدن‌دردش را حمل کنم. ماجرا عرضِ نیم‌ساعت به مسخره‌ترین خوشیِ تاریخ تبدیل می‌شد؛ "پا شین بریم یه جا. زنگ بزن محمد ببین فلانی خونه‌س [بترکی ِ خودمان]". جلوتر آمدم و شدم بچه. هر روز پدرم مادرم را طلاق می‌داد و مادرم اما زیربار نمی‌رفت و برمی‌گشت و سفت زندگی‌ش را نگه‌می‌داشت. یا برعکس. البته هیچ‌وقت کلمه‌ی طلاق شنیده نشد. این که "من بالاخره طلاقت می‌دم" یا "آخر سر یه روز می‌ذارم می‌رم"؛ هیچ‌کدام از این‌ها و شبیه‌‍شان را نشنیدم. یعنی فــکر می‌کردم که با این مدل قهرشان باید یکی دعوی طلاق داشته‌باشد. ولی نداشتند. من خودم را جای محضری می‌گذاشتم و حکم طلاق را صادر می‌کردم. جلوترتر آمدم، شدم یک چیزی که بقیه وقتی می‌دیدنش می‌گفتند، "من جای تو بودم فلان بودم.."، "من سن تو رو داشتم فلان می‌کردم"؛ یعنی دیگر به عنوان بچه قبولم نداشتند. اما اختیار بزرگی کردن هم نداشتم. مزخرف‌ترین سنی که آدم ردش می‌کند. توی این سن بود که فهمیدم، بغرنج‌ترین دعواهای پدر مادرم، آن‌هایی هست که من نمی‌شنوم. هیچ نمی‌توانستم که بفهمم. و دعواهای جلوی من، سرریز آن بود. و فقط سردرد می‌آورد. خطر خاصی متوجه فرجام رابطه‌ی پدر مادرم نداشتند. دعواهای ساکت بود که می‌شد احتمال طلاق را بالا ببرد. بی‌که حرفی از طلاق بگویند. این دعواها بود که من را فرزند طلاق _به صورت موقت_ جا می‌زد پیش خودم. اما کشک است. همه‌ی توهم طلاق حول والدینم هیچ است. امکان ندارد طلاق بگیرند حتی اگر حرفش را هم بزنند واقعا. این را تازگی‌‍ها فهمیدم. دلیلش هم برمی‌گردد به اصلی‌ترین مزیت پدرم؛ "صداقت". مادرم تنها به این دلیل که او را صادق دیده، قبولش کرده و پدرم هم تقریبا یک هم‌چو چیزی در مادرم _که از قبل هم باهم فامیل بوده‌ند_ دیده و رفته سراغش. این مزیت و ویژگی ِ هر دو نه تنها بُلدترین مشخصه‌ی رفتاری و و فکری هر دوست _تاکیدم روی فکر است_ که اِستِبِل‌ترین‌شان هم هست. بَلَد نیستند خودشان را گول بزنند و به خود ِ خودشان دروغ تحویل بدهند که "دوسش ندارم"؛ نمی‌توانند رابطه‌ای را ندید بگیرند که شروع وکرده‌ند و درگیرش شده‌ند و درش دل داده‌ند و دل‌ گرفته‌ند و خوش بوده‌ند _هر چند کوچک_. نمی‌توانند. به هر دلیل. به خاطر هر مشکل و دل‌خوری و کاستی و بی‌توجهی از طرف آن یکی. نمی‌توانند. این نتواستن‌شان فردی است. و به مرحله خود ِ دوتایی‌شان هم حتی قرار نیست برسد. تازگی‌ها خیالم کلی راحت شده این بابت.
در کل به نظرم هر دو شخصی که طلاق می‌گیرند، قابلیت بی‌صداقتی دارند؛ هر دو. تا این سن هم زوج‌‍های مطلقه‌ای ندیدم که مشکل‌شان از صداقت‌شان بزرگ‌تر بوده باشد؛ همیشه کم‌آورده‌ند توی روراستی با خودشان. و و و فکر هم می‌کنم به این دلیل که "لازمه‌ی طلاق عدم صداقت است، خدا حرمت و کراهت سنگینی گذاشته برای این یک رقم.

یکشنبه

سکوت بشارت است!


زکریا و مریم سکوت کردند. نشانه ی خدا بود این سکوت. نشانه ی حقانیت بشارت خدا. بشارتی برای وقوع امری باورناپذیر. چنان امری که نبوده تا حال. بشارتی که در سکوت داده میشود. و با سکوت میخواهد بفهماند "اینگونه سخن میگوید خدا. سخن از نیست ها". و همین سکوت است که صدایش دنیا را یکسره گوش میکند. مردم از سکوت مریم در برابر خارق العاده ترین پدیده عمرشان که چیزی کم از خلقت آدم نداشت، عاصی میشوند. دروغ. تهمت. تحمل نزدیکی وجود خدا را تا به این حد ندارند. فقط عده کوچکی از مخاطبان مریم ساکت خدا را پس نمیزنند. تنها عده ی کمی به توصیه قبلی زکریا عمل میکنند که گفته بود این بشارت را روز و شب شکر گویید. تنها معدودی عیسی کوچک را عبدالله میدانند. و به راه حقی که سخن خدای عیسی و خدای آنها بود میروند. تنها آدمهای خیلی کمی به روز تولد و مرگ عیسی دلخوش میکنند. و حتی روزی که دوباره راه میرود. استوار. قرص. مردم زیادی دیدند و شنیدند سکوت مریم و صدای رسای بشارتی که عیسی از خدا داشت. و همین مردم ندیدند و نشنیدند. تا همیشه. و انگار این همیشه تا آخر با هم هست؛ ما هم صدای سکوت کسی را دیگر نمیشنویم. انگار دیگر کسی ندای بشارتی نمیشوند اصلا. انگار کسی هرگز نخواهد گفت، "انتم فی ضلال مبین". هرگز. و هر روز صدای مان را بر این سکوت ها بلند میکنیم. همت کنیم خودمان بشارتی برای خودمان بدهیم و سکوتی برایش فراهم.