دوشنبه

.

 در بامدادِ روزِ تولدِ امسالم نوشته بودم:

          روزِ تولّدم را خیلی دوست دارم. صادقانه‌ترین روزِ سال است. روزی که دروغ نمی‌گوید. روزی‌ست که شباهتِ غریبی دارد به آن حقیقتِ زندگی. سال‌هاست که در روزِ تولّدم خوش‌حالم نمی‌شوم و درست از این‌که ذوق‌زده نمی‌شوم٬‌ عمیقاً‌ خوش‌حالم. حس می‌کنم دارم نفس می‌کشم با این بی‌تفاوتی. این بی‌تفاوتی را دوست دارم. این خرق ِ عادت را. روزِ تولدم٬ با من مهربان است؛ نه تنها می‌گذارد که کم‌ترین اشتیاقی به آن نداشته باشم٬ که کمکم می‌کند راحت‌تر بروم خودم را پیدا کنم و بدانم زندگی چندان هم چیزِ هیجان‌انگیزی نیست و باید ساده برگزارش کرد. فقط باید بود در آن. روزِ تولّدم به من از نزدیکی ِ مرگ خبر می‌آورد و به همین خاطر٬ مبارک و عزیز است برای من.

سه‌شنبه

.

          دوباره برگشته‌ام تهران. پر از غم هستم. تابستان هم تهران آمده بودم. دوبار. دفعه‌ی اول، سه هفته ماندنم و دفعه‌ی، دوم یک هفته. تابستان این‌طور نبودم. این بار آمده‌ام که بمانم. باری، همیشه رویای ماندن در این شهر را داشته‌ام. اما، سراسر که نگاه می‌کنم، دست‌گیرم می‌شود که «ماندن» برای من عین ضرر است. وقتی ساکن می‌شوم – هر کجا که باشد؛ خواه شهر خودم، خواه تهران – معذب می‌شوم. شوقم را از دست می‌دهم و این غم‌گین و ناتوانم می‌کند. دوستی‌‌های کمی ندارم در این شهر. همه باارزش‌اند٬‌ اما دوستی و رفاقت تمام ماجرا نیست. وقت‌هایی هست که برای خودت هستی، دلتنگی و یارای معاشرت هم نداری،همان وقت‌هاست که پیاده راه می‌افتم و قدس و بلوار و ولی‌عصر را گز می‌کنم. آدم‌ها را نگاه می‌کنم. برگ‌ها را می‌شمارم. قدم‌هایم را عوض می‌کنم. می‌ایستم. آب می‌خورم. فکر می‌کنم زندگی یعنی همین. نمی‌شود همیشه درس خواند، همیشه کتاب خواند یا فیلم دید. نمی‌شود همیشه نشست روی صندلی اتاق و کاری نکرد و سر کرد توی گوشی. بل زندگی در همین لحظات ناب تعلیق عصر و غروب و توی پرسه‌زدن پیش می‌رود و روزها را تمام می‌کنی. فکرکردن به این‌که این اوقات را با کار و مشغله پر کنم٬ بیهوده است. این غم‌های سازنده همیشه خواهند بود. باید دوام آورد. باید بیش‌تر قدم زد. پیش رفت. به هر آن کجا که باید و شاید. تهران شهر عجیبی است. ساکنان‌اش را تربیت می‌کند. تنهاتر می‌کند. جان‌سخت‌تر هم لابد.

دوشنبه

That one coin



Red: So now you're ignoring me, hmm? My son used to do this when he was five.

Healy: You tried to play me, Red. You were insincere, and you capitalized on my sensitivities.

Red: I want the kitchen back. What other choice did I have?

Healy: You could've asked me nicely.

Red: Aw, and that would have worked?

Healy: Possibly. I'm a person. We're people.

Red: No one in here is people. You think this is a normal relationship? Human to human? I take advantage, you get your feelings hurt. You forget that when you leave here tonight, you lock me in behind you.

Healy: Hey, I don't make the rules.

Red: You take a woman's power away. Her work, her family, her currency. You leave her with one coin... the one she was born with. It may be tawdry and demeaning, but if she has to, she will spend it. But you're right. Your feelings count, too.



پنجشنبه

.


صفر. مدت خیلی زیادی است که شهرها را در قامت آدم‌ها نگاه می‌کنم. هر شهر را موجودی زنده می‌بینم که فکر می‌کند و حرف می‌زند و به وقتش هم بلد است عشوه‌ای بریزد. دلی ببرد یا احیاناً دل‌زده‌ام کند. برای هر شهر روحی قائلم. دقیقاً نمی‌دانم از چه وقت و کی شروع شد این نوع نگاهم به شهرها. شاید از شش سال پیش. بعد از خواندنِ «روح پراگ» ِ جنابِ کلیما. کتابی بسیار ارزشمند و محترم. از این نگاه خرسندم. زندگی‌ام راحت‌تر شده است.

یک. بهترین نگاه به هر شهر٬‌ نگاه مسافرانه است. برای دیدن شهر باید مسافر آن شهر بود. این‌طوری است که می‌شود با شهر شوخی کرد و سر به سرش گذاشت و خندید. این‌گونه می‌شود دلبری‌های هر شهر را دید و به آن دل‌ باخت یا نباخت. مسافربودن را به همین جهت دوست دارم. می‌توانم نفس شهر را بشنوم و اگر شد روحش را لمس کنم.
دو. نوشتن از شهرِ خود ولی سخت است. به غایت سخت. چنان که نوشتن از خود. انگار که بخواهی کالبد خود را بشکافی. رعب‌آور است.

سه. نوشتن از اطرافیان هم سخت است. از خانواده مخصوصاً. نوشتن ازآن پدربزرگی که چند سال پیش غم‌گنانه ترک‌مان کرد برای همیشه. از مادربزرگی که همیشه بوده برایم و جورِ غریبی آشنایم با او و هر شب کابوس نبودنش را می‌بینم و اشک می‌ریزم. سخت است بخواهم از پدرم بنویسم. از او که همیشه دیوار محکمی بود برای غصه‌هایم. برای ترس‌هایم. تکیه‌گاه بوده است. از برادرم. آخ از برادرم. از او نوشتن هم سخت است. می‌ترسم غریبه‌تر بشویم. هرگز نشناختمش. نوشتن از این پدربزرگی که هنوز استوار است و رازهای زیادی دارد در سینه‌اش که همیشه دلم می‌خواسته که تمام صندوق‌چه‌های عالم را جمع کنم و ببرم گنج‌های او را در آن محفوظ کنم برای همیشه.

چهار. اما نوشتن از مادرم سخت‌ترین کار دنیاست. آن‌قدر سخت که همیشه از زیرش در می‌روم و می‌خزم در آغوش خودش. که اصلاً وقتی آغوشش باز است٬ چرا بایستم و بنویسمش. فرشته‌ی مجسم. او کامل‌ترین انسانی است که می‌شناسم. دلم همیشه می‌خواهد نگاهش کنم و لذت ببرم از هوایی که او در آن نفس می‌کشد و از زمینی که او در آن قدم از قدم برمی‌دارد و لذت ببرم از زمان و زمانه‌ای که او هست و دنیا چه جای خواستنی‌تری است با حضور او.

پنج. اگر یک روز بخواهم از مادرم بگویم٬‌ مطلع ماجرا٬‌ «عزت نفس» خواهد بود. مادر نفس عزیزی دارد. تمام زندگی‌اش را برای کسب و حفظ آن تلاش کرده و موفق هم بوده است. مادرم فرشته‌ی عزت نفس است.

سه‌شنبه

خرداد؛ خزان

          وی گفت، "به رنگ‌های دروغینِ آرزو، خود را/ ز بس فریفته‌ام ، شرم‌سارِ خویشتنم" و بعد ادامه داد، "به دوش ِ خسته‌ جان، بارِ جسم باید بُرد/ هنوز تا نفسی هست، بارِ خویشتنم". کسی آه کشید و رفت.

.

          شنیده بودی که آن چنان بی‌تابانه می‌خواهمت. امّا من از فردا می‌ترسم. فردایی که مثلِ طوفانی شبانه و ناگهان٬‌چهره‌ی شب را٬‌زمین را و درختان و خیابان را عوض می‌کند. فردای ما نه بارانی٬‌که طوفانی خواهد بود. هر دو خوب می‌دانیم که هیچ کدام‌مان نه آن پناهی را داریم که خیال‌مان به آن راحت باشد و آسوده. ام‌روز باید ستون‌هایی علم کنم و سقفی استوار. بی‌تابانه می‌خواهمت.

چهارشنبه

خاطرۀ چشمانِ خاموش

            ما حالا جای دیگری ساکنیم. در شهر دیگری، کاملاً متفاوت و بزرگ‌تر. هنگامی که با کسی ملاقات می‌کنیم، از شهرمان حرف می‌زنیم و می‌گوییم که دیگر نمی‌توانیم در آن‌جا زندگی کنیم.اما وقتی که به آن‌جا پا می‌گذاریم، اندوهی را احساس می‌کنیم که شهر، هر بار با بازگشت‌مان در ما برمی‌انگیزد. احساسِ بودن در خانۀ خودمان است و در عین حال، این احساس که ما دیگر دلیلی برای ماندن در خانه‌‌مان نداریم. چون که این‌جا، در خانه‌مان، در شهرمان، در شهری که دوران جوانی را گذرانده‌ایم، دیگر موضوعات مهمی وجود ندارد و انبوهی از خاطرات و توهمات به سراغ‌مان می‌آید.



فضیلت‌های ناچیز، ناتالیا گینزبورگ، به‌ترجمه‌ی محسن ابراهیم، هرمس، 1392.

دوشنبه

.

«دوری و دوستی»، یکی از احمقانه‌ترین نقل‌های رایج است. واوِ این ترکیب به نظرم باید از جنسِ مباینت باشد، نه هم‌نشینی. دوری هیچ‌وقت دوستی نمی‌آورد. هیچ‌وقت هم باعث نمی‌شود محبّتِ آدم‌ها به‌هم بیش‌تر شود. «دوری و دوستی» یک ترکیب ِ مزورّانه‌ی پست است که شده مانیفست ِ خیلی از آدم‌ها و رابطه‌ها. روابطِ انسان‌ها را رفتارهای انسانی میسازد؛ نه یک سری موقعیت‌های این شکلی. دوستی در رفتار شکل می‌گیرد، در حضور معنی می‌یابد. در دوری، دوستی می‌میرد؛ محو می‌شود و می‌رسد به تهِ مسیر. لب‍‌خند ِ دوستانه‌ای که از پسِ دوری زده می‌شود، بیش‌تر جنبه‌ی تمسخر دارد؛ تمسخرِ ذاتِ رابطه. دوری و دوستی یک‌جور توجیه است برای تنبلیِ آدم‌ها در رابطه؛ در ماندن‌شان در بلاتکلیفیِ مزمن؛ در واضح نساختنِ ِ دیالکتیکِ رابطه. دوری و دوستی پناهِ آدم‌های ضعیفی است که اتفاقاً با نهایتِ حق‌به‌جانبی، ضعف‌های خود را برساخته‌ی خرد و تعقل می‌دانند و از همین ضعف‌ها ستون‌هایی می‌تراشند و برای ساختنِ شخصیتِ خود استفاده می‌کنند؛ طبعاً کسی ستون‌های شخصیتیِ خود را سست نمی‌پندارد!

مادربزرگم وقتی در کانتکستِ آدم‌ها و رابطه‌ها می‌گوید: «چه به‌تر؛ دوری و دوستی»، یعنی الف و ب به‌تر است اصلاً هم‌دیگر را صد سالِ سیاه هم نبینند؛ دور باشند که دوست نباشند. او دوستی را قائم بذات می‌بیند. دوستی را از اشیاء می‌داند، که به تک و یگانه هم می‌تواند به اختیار فرد باشد؛ عملاً ورِ دیگری را در مقوله‌ی دوستی برنمی‌تابد؛ انسان دوست ِ خود است، و بی‌نیاز از انسانِ دیگر، زیرا انسان فقط باید به خدا نظر کند. تمام. کاربردش از ترکیبِ دوری و دوستی بسیار قوی است. و محکم. در چارچوبِ اندیشه‌اش که جور است.

دوستیِ برآمده از دوری فریبِ مطلق است؛ پذیرفتنِ محضِ سانتی‌مانتالیزم ِ نهادینه‌ی آدم است. دوستی‌ای که از دوری آب خورده، مریض است و مرضش هم واگیرا. دوستیِ دوری، دقیقاً ذاتِ رفتار و حضورِ انسانی را نشانه رفته است و کارش کم‌کردنِ قدرتِ پذیرش در آدم‌ها: پذیرشِ تفاوت‌ها و بالاتر، پذیرش ِ تغییر و نوشدن در قالبِ رابطه و دوستی. وقتی باور داری به دوریِ دوستی‌آور، یعنی داری برای «دوستی» مرثیه می‌خوانی، و چالَش می‌کنی. دوری هیچ نشانه‌ای از دوستی نخواهد داشت. دوری یعنی کدورت، یعنی از دست‌دادن، یعنی ندیدن، یعنی تمام‌شدن. دوری یعنی دوری.

پنجشنبه

.

حوصله‌ی دانشِ ما کم است. فکرِ ما خطاست. ولی می‌شود دفترِ این دانش را شست. می‌دانم که می‌شود. سخت امیدوارم که حتماً می‌شود.

جمعه

.

می‌شود ساکت ماند. می‌شود حرفی نزد. با این فکر که دستِ کم سکوت کرده‌ای، حرفی نگفته‌ای، زخمی جابه‌جا نکرده‌ای احیاناً. ولی نکرده‌ای واقعاً؟! سکوت یک واکنش است. خواهی، نخواهی. خودت را گول نزن. آسوده نکن خودت را به سکوت. سکوت ساکت نیست؛ گاهی بیان‌گرِ نادانی‌ست، گاهی بیان‌گر غرور، گاهی غم، گاهی شادی، گاهی... . سکوت هر چه باشد، پر از حرف است. سکوت شأن دارد. در سکوت نباید ول‌خرجی کرد. سکوت را باید به جای خود گفت. آن‌جا که حرف می‌طلبد، باید چیزی گفت، سکوت در آن موقع، کشنده است. و باید ترسید از سکوتی که محبتی می‌کُشد.