چهارشنبه

خاطرۀ چشمانِ خاموش

            ما حالا جای دیگری ساکنیم. در شهر دیگری، کاملاً متفاوت و بزرگ‌تر. هنگامی که با کسی ملاقات می‌کنیم، از شهرمان حرف می‌زنیم و می‌گوییم که دیگر نمی‌توانیم در آن‌جا زندگی کنیم.اما وقتی که به آن‌جا پا می‌گذاریم، اندوهی را احساس می‌کنیم که شهر، هر بار با بازگشت‌مان در ما برمی‌انگیزد. احساسِ بودن در خانۀ خودمان است و در عین حال، این احساس که ما دیگر دلیلی برای ماندن در خانه‌‌مان نداریم. چون که این‌جا، در خانه‌مان، در شهرمان، در شهری که دوران جوانی را گذرانده‌ایم، دیگر موضوعات مهمی وجود ندارد و انبوهی از خاطرات و توهمات به سراغ‌مان می‌آید.



فضیلت‌های ناچیز، ناتالیا گینزبورگ، به‌ترجمه‌ی محسن ابراهیم، هرمس، 1392.