‏نمایش پست‌ها با برچسب سریال. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب سریال. نمایش همه پست‌ها

دوشنبه

That one coin



Red: So now you're ignoring me, hmm? My son used to do this when he was five.

Healy: You tried to play me, Red. You were insincere, and you capitalized on my sensitivities.

Red: I want the kitchen back. What other choice did I have?

Healy: You could've asked me nicely.

Red: Aw, and that would have worked?

Healy: Possibly. I'm a person. We're people.

Red: No one in here is people. You think this is a normal relationship? Human to human? I take advantage, you get your feelings hurt. You forget that when you leave here tonight, you lock me in behind you.

Healy: Hey, I don't make the rules.

Red: You take a woman's power away. Her work, her family, her currency. You leave her with one coin... the one she was born with. It may be tawdry and demeaning, but if she has to, she will spend it. But you're right. Your feelings count, too.



یکشنبه

Carpe diem, right?

Cindy: Why are you sneaking around all stealth and shit? You ain't the damn pink panther.


Vee: You're funny, aren't you? Always joking, always clownin'.

Cindy: We can't laugh in here, what else we got?

Vee: That's a fair point. Problem is when jokes are all you've got. You're like the grasshopper in the story. Living for today, having a fine time. No responsibilities, no plans, no ambition.

Cindy: Carpe diem, right? Somebody even smarter than you said that.

Vee: Yeah, well, that probably worked back then when folks were expected to check out before 40. Thing is, if you're not building a future, that's because you don't believe there is a future. You've given up on yourself. You're a loser. Hmm.

جمعه

کارداشیان‌های من کجایند؟


در قسمتِ «بریدنِ رابطه»ی همین فصلِ هفتِ سریالِ «بیگ‌بنگ»، آقای دکتر شلدون کوپر در مواجهه با خبر جذابی که هم‌خانه‌ش، آقای دکتر هافستدر، از دانشگاه آورده، دچار یأس عاطفی با پروژه‌ی خود می‌شود؛ احساس می‌کند پروژه‌ی ریسمانی که برای تحقیق روی آن سال‌ها وقت و سرمایه‌ی دانشگاهی گذاشته‌، دیگر چندان جذاب نیست. و هیچ‌گاه به مرحله‌ی خارق‌العاده‌ای نخواهد رسید. هم‌سایه‌شان، خانومِ پنی، برای تسکینِ آلام نابغه‌ی بامزه یک الگوی رابطه‌وار را برای آقای کوپر شرح می‌دهد؛ شلدون و پروژه‌ش را به یک رابطه‌ی عاطفی ِ انسانی تشبیه می‌کند که اکنون به مرحله‌ای رسیده که باید دست تکان داد و رفت. لااقل برای مدتی. باید «بُرید». هر آن‌چه تا حال بوده را باید به آنی رها کرد. نصفه‌ی عاطفی را باید کـَند و رفت. خانوم پنی حتی راه‌کارِ تجربه‌ی دیت‌های تازه را هم به آقای کوپر ارائه می‌دهد، به این امید که نظر ایشان را بگیرد. 

شلدون که از ایده‌ی جذاب و _به زعم خودش_ بعیـدِ خانوم پنی به وجد آمده، تصمیم می‌گیرد با مطالعه‌ی منابع و سورس‌های خودش، و مشورتِ آقای هافستدر و سایر رفقا، یک پروژه‌ی تحقیقیِ جدیدی انتخاب کند. هر چند که تاکید دارد این پروژه به هیچ وجه ممکن نیست در حیطه‌ی «زمین‌شناسی» باشد. برهانِ شلدون می‌گوید زمین‌شناسی، «کیم کارداشیان» علم است؛ با استناد به این که او و حتی لئونارد هافستدر خانوم کارداشیان را یک «سلبریتی ِ فیک و قلابی» می‌پندارند. هر چند که پس از چندبار مکاتبه با گروه و رییس، معلوم می‌شود به هیچ وجه دانشگاه اجازه‌ی تغییر موضوعِ تحقیق را به آقای کوپر نمی‌دهد. چون دلیل استخدام شلدون کار روی این پروژه بوده‌است. شلدون باید دوباره به رابطه‌ی فلج خود برگردد.

اما در تمام این مدتِ «تعلیق رابطه»، آقای کوپر چنان روی «تصمیمِ عدمِ انتخاب»ِ خود مصمم بوده، که حتی شبی، در کابوسی می‌بیند: از هم‌خوابگیِ با یارشان، خانوم ایمی، بیدار شده‌ند، [یکی از گیر و گرفت‌های شلدون هم‌خوابه‌گی‌ست.] و روی میزِ آباژورِ کنارِ تخت، یک کتاب زمین‌شناسی با بلوریِ فیلم لگو قرار دارد. ترسِ شلدون از به دام افتادنش در فضای یک پدیده‌ی _به باور خودش_ سهل و سبک، چنان قوی بوده که حتی نگذاشت خیالِ شلدون موقعیتی را در رویا متجسم کند شبیه به این‌که، شلدون به موضوعی جالب رسیده و تحقیق او هر روز خبرهای خیره‌کننده‌ای را در دنیای علم ایجاد می‌کند. ترسِ بودن با چیزهای الکی. ترسِ تقلاهای الکی. ترسِ چیپ شدن. ترس از دنیایی که مطلوبت نیست. ترسی که مانعِ تجسم مطلوب هم می‌شود.

شنبه

Marnie: I don't know what the next year of my life is gonna be like at all. I don't know what the next week of my life is gonna be like. I don't even know what I want. Sometimes I just wish someone would tell me, like, this is how you should spend your days and this is how the rest of your life should look.


یکشنبه

امروز صبحانه خوردم. آخرین دفعه‌ای را که خوردم یادم نیست. کلا کم می‌خورم. بخورم هم، کم می‌خورم؛ به قدر چای‌شیرینم. مامان‌بزرگ طوری نگاه می‌کند که از خودم خجالت بکشم بابت ِ این‌که قد پرنده نون می‌خورم. باید دو سه لقمه بگیرم شلکی تا هم خودم راضی بشوم و هم او. خودم که اما راضی نمی‌شوم. چرا؟ معلوم است، چای‌م تمام شده؛ آخرین "المانی" از سفره _در هر وعده_ باید بدهم تو، مایعات است. آب، چای، نوشابه: بسته به غذایش.

می‌گوید تا صبح چشم رو هم نگذاشته وگرسنه‌ش شده. می‌گویم شب؟، آره؛ انقدر این پهلو اون پهلو می‌‌کنم که گشنه‌م میشه. از این جوابش خنده‌م می‌گیرد. همه‌ی خنده‌م سر ِ این حرفش نیست. به خودش می‌خندم؛ نه که مسخره‌ش کنم. دوست‌داشتنی‌تر شده توی این لباس ِ مغز‌پسته‌ای‌ش. بعد ِ صفر رنگی شده کلا.

هفته‌ی قبل یک‌شنبه که رفتم کلاس زبان، برگشتم تعطیل بود تا شنبه که من تعطیل بودم ام‌روز هم یک‌شنبه است. سر ِ ساعت دو امتحان دارم. (تقویم+)

هفته‌ی قبل، بابا اینا فقط یک‌روزش را این‌جا نبودند. عمه‌اینا هم،.. آره بودند امشب، فرداشب، پس‌فرداش، دیگر نیامدند. دل‌شان تنگ نمی‌شد برای‌مان که نیامدند؟ مهم هم نبود آمد و نیامدشان، من سر کارم بودم؛ توی اتاقم، پشت لپ‌تاپ. آدم که خانه باشد، در اتاقم باز است. آدم که خانه نباشد، هم چون فقط بعد از ظهرها می‌توانم زندگی کنم، باز است. فقط همه‌شب هم که بسته‌ست خب. حالم خوب باشد، در ِ اتاق باز می‌شود. نه که همیشه مهمان بیاید و بعد از ظهر باشد حالم خوب می‌شود، نه، مجبور می‌کنم خودم را که خوب باشم، مهم بُروز ِ خوب‌بودن نیست، فقط حس ِ خوب‌بودن باید بکنم.

گفتم که یک هفته می‌شود تعطیلیم، و من باید درس بخوانم برای امتحان. اما خب نمی‌شود، پیش خودم فکر می‌کنم لازم نیست برای این درس حالا شش روز صرف کنم. برای درس‌های دیگر هم وقت نمی‌گذارم توی این شش روز؛ استراحت. فک می‌کنم قبل ِ اولین امتحان ِ امتحان‌های دوهفته‌ای‌مان، باید سه روز حال کنم. از پینج‌شنبه شروع کردم به فکر این‌که بشینم بخوانم خب.
جمعه شروع کردم؟ نه پنج‌شنبه عصر. ساعت چهار. یک ساعت نشستم پنجاه صفحه خواندم. این پنجاه صحفه، نصفش را بودم توی کلاس. بقیه‌ی پنجاه صحفه‌ها را که اصلا. یک ساعت که نشسته بودم روی مبل ِ سه‌نفره‌ی پذیرایی، یک‌ریز خواندم. فکر کردم اگر بخواهم بقیه‌ی جزوه را هم همین شکلی بخوانم، شنبه تمومم. تموم هم می‌شدم. معمولا اما این شکلی نمی‌نشینم بخوانم و حتی گردنم را با اکراه بخارم که مبادا به خودم و قول ِ یک ساعتم خیانتی کرده‌باشم. جمعه هم روز بدی بود! شنبه بدتر، انگار سه‌شنبه بود!

شنیده‌ید شرلوک برگشته. با نعش‌کش ِ خالی. اپیزود ِ صفرش(+) را جمعه دم ِ ظهر دیدم که بعد ِ امتحان‌ها، قسمت ِیکش را یک ِ ژانویه روی "ایر" شده‌بود، ببینم. شب دیدمش اما. نزدیکای سحر خوابیدم. صبح هم نقد ِ بیگ‌اسلیپ را روی این قسمت خواندم. حق با اوست.

ام‌روز قرار بود ِ روز محشری بشود. صبح زود بلند شوم، که شدم. دوزاده باید جزوه را تمام کنم، فرمول‌ها را بدهم ماشین‌حساب. دو امتحان بدهم، بروم بانک بعدش، پول ِ زبان را بریزم عصری بروم کلاس. کلاس را که می‌روم. امتحان اما؛ نه جزوه تمام شد، و نه بالتبع‌ش ماشین‌حساب آماده.بی‌خیال ِ امتحان شدم یعنی. به این تصمیم ِ "حذف‌کردن" برسم، انگار دنیا را داده‌ند به من. خوش‌خوشانم می‌شود و فکر می‌کنم در تجارت ِ پرمنفعی شرکت داشته‌م. تجارت ِ مرگ.

راستی ام‌شب هم قرار است اپیزود دوی فصل ِ سه: "نشان ِ سه" را بی‌.بی‌.سی‌ وان پخش کند. برای امتحان بعدی که نمی‌دونم چندشنبه‌ست، بهانه‌ی خوبی‌ست. مخصوصا ماری(+) که تودل‌بروست بدجور. مبارک ِ جان.