‏نمایش پست‌ها با برچسب خواندن. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خواندن. نمایش همه پست‌ها

چهارشنبه

خاطرۀ چشمانِ خاموش

            ما حالا جای دیگری ساکنیم. در شهر دیگری، کاملاً متفاوت و بزرگ‌تر. هنگامی که با کسی ملاقات می‌کنیم، از شهرمان حرف می‌زنیم و می‌گوییم که دیگر نمی‌توانیم در آن‌جا زندگی کنیم.اما وقتی که به آن‌جا پا می‌گذاریم، اندوهی را احساس می‌کنیم که شهر، هر بار با بازگشت‌مان در ما برمی‌انگیزد. احساسِ بودن در خانۀ خودمان است و در عین حال، این احساس که ما دیگر دلیلی برای ماندن در خانه‌‌مان نداریم. چون که این‌جا، در خانه‌مان، در شهرمان، در شهری که دوران جوانی را گذرانده‌ایم، دیگر موضوعات مهمی وجود ندارد و انبوهی از خاطرات و توهمات به سراغ‌مان می‌آید.



فضیلت‌های ناچیز، ناتالیا گینزبورگ، به‌ترجمه‌ی محسن ابراهیم، هرمس، 1392.

پنجشنبه

ما حتا نگاه هم نیستیم

کروچتّا، خدمت‌کارِ ما بود. در واقع، زن نبود. چون چهارده سال داشت. او را زنکِ خیاط برای ما پیدا کرده‌بود. زنکِ خیاط، دنیا را به دو گروه تقسیم می‌کرد: آن‌هایی که موهای‌شان را شانه می‌کند و آن‌هایی که شانه نمی‌کنند. از آن‌هایی که موهای‌شان را شانه نمی‌کنند، باید خود را بر حذر داشت. چون که معمولا شپش دارند. کروچتّا، موهایش را شانه می‌کرد و به همین دلیل برای خدمت پیش ما آمد و داستان‌های دور و درازی از مرده‌ها و گورستان‌ها برای بچه‌ها تعریف می‌کرد: « یکی بود، یکی نبود، بچه‌ای مادرش مرد. پدرش زن دیگری گرفت. و زن‌بابا بچه را دوست نداشت. بنابراین وقتی پدرش در مزرعه بود، او را کشت و پخت. پدر به خانه برگشت و غذا خورد. اما بعد که غذا را خورد، استخوان‌های مانده در بشقاب شروع کردند به آوازخواندن:

و نامادری
مرا روی اجاق پخت
و پدر حریص
مرا یک لقمه‌ی چرب و نرم کرد

آن‌وقت، پدر، زنش را با داس کشت و به میخی جلوی در آویزان کرد».



فضیلت‌های ناچیز، ناتالیا گینزبورگ، به‌ترجمه‌ی محسن ابراهیم، هرمس، 1392.

جمعه

.

     بشر چشم‌بسته متحملِ زمان حال می‌شود. فقط اجازه دارد آن‌چه را هم‌اکنون در حالِ تجربه‌کردنِ آن است حس کند، و حدس بزند. تازه، بعد که رشته‌ها پنبه می‌شود، می‎تواند نگاهی به گذشته بیندازد، و آن‌چه را تجربه کرده کرده، و معنایی را که داشته است، دریابد. 




عشق‌های خنده‌دار، میلان کوندرا. بفارسی؛ فروغ پوریاوری. انشارات روشن‍‌گران و مطالعاتِ زنان. 1371.

سه‌شنبه

کارکردِ رمان

من معتقدم رمان می‌تواند چیزی را بگوید که آن را به هیچ شیوه‌ی دیگری نمی‌توان گفت... هدفِ رمان توصیفِ جامعه نیست، زیرا مسلماً برای این‌ کار راه‌های به‌تری هست. یا توصیفِ تاریخ... رمان‌نویسان نیامده‌اند تا استالینیسم را بکوبند. چون سولژنیتسین می‌تواند با اعلامیه‌های خود این کار را بکند. اما رمان تنها وسیله‌ای است که با آن می‌توان وجودِ انسانی را با تمامِ جنبه‌هایش تشریح کرد، نشان داد، تحلیل کرد و پوست کَند. من هیچ فعالیت ِ دیگر روشن‌فکری را نمی‌شناسم که دارای این توانایی باشد... زیرا رمان در ارتباط با همه‌ی نظام‌های فکری نوعی شکایت ِ ذاتی دارد.



مصاحبه‌ای با میلان کوندرا، یان ماک‌ایوان، میلان کوندرا. بترجمه‌ی احمد میرعلایی. دماوند، 1364.

چهارشنبه

جهنم:

غم‌انگیزترین کشف و دستـ‍اورد زندگی‌م را برای‍ت می‎گویم: قربانیان ابداً به‌تر از حاکمانِ ستم‍‌گرِشان نیستند. می‌توانم وارونه‌‌شدنِ نقش‌ها را در ذهن مجسّم کنم. می‌توانی آن را نوعی گرایش به عذرِ موجّه، تلاشی برای دررفتن از مسئولیت، و انداختنِ همه‌ی تقصیرها به گردنِ خالقی که بشر را این‌گونه که هست، درست کرده، بنامی. و شاید خوب باشد که تو ماجرا را این‌طوری می‌بینی. زیرا رسیدن به این نتیجه که میانِ مجرمان و قربانیان‌شان، هیچ تفاوتی وجود ندارد، رسیدن به حالتی است که از هر گونه امیدی دست می‌شویی، و این عزیزم، یکی از تعاریفِ جهنم است.




مهمانی ِ خداحافظی، میلان کوندرا. بفارسی؛ فروغِ پوریاوری. انتشارات روشن‍‌گران و مطالعاتِ زنان. 1386.

یکشنبه

نیکتوفیلیِ چکی

من عاشقِ آن ساعت‌های رخوتِ صبح‌ام که به پلِ زیبای حجاری‌شده‌ای می‌مانند، که از روی آن سلانه سلانه از شب به صبح، و از رویا به واقعیت گذر می‌کنم. در طول آن ساعت‌ها، چه‌قدر آرزوی معجزه‌ای را دارم. معجزه‌ای کوچک، برخوردی نامنتظر، که قانعم کند که رویاهای شبانه‌ام با رسیدنِ سحر به پایان نمی‌رسد، و شکافی میان ِ ماجراهای خواب و ماجراهای روز ِ بیدار وجود ندارد.




مهمانی ِ خداحافظی، میلان کوندرا. بفارسی؛ فروغِ پوریاوری. انتشارات روشن‍‌گران و مطالعاتِ زنان. 1386.