به مهمانی رسیدهبود. نه خیلی زود، نه آنقدر دیر. به موقع. به وقت. لباسِ
مناسبی هم انتخاب کردهبود. اما نفسنفس میزد. تنگی داشت. خوب نمیدید. چیزی هم نتوانست
بگوید. خسته بود. همین. شوقِ رسیدن، شوقِ میهمانشدن، نایش را گرفتهبود. به قسمی
که، مهمانی که تمام شد، همانجا ماند. آرام خوابید. بیفکرِ فردا.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر