کروچتّا، خدمتکارِ ما بود. در واقع، زن نبود. چون چهارده سال داشت.
او را زنکِ خیاط برای ما پیدا کردهبود. زنکِ خیاط، دنیا را به دو گروه تقسیم میکرد:
آنهایی که موهایشان را شانه میکند و آنهایی که شانه نمیکنند. از آنهایی که
موهایشان را شانه نمیکنند، باید خود را بر حذر داشت. چون که معمولا شپش دارند.
کروچتّا، موهایش را شانه میکرد و به همین دلیل برای خدمت پیش ما آمد و داستانهای
دور و درازی از مردهها و گورستانها برای بچهها تعریف میکرد: « یکی بود، یکی
نبود، بچهای مادرش مرد. پدرش زن دیگری گرفت. و زنبابا بچه را دوست نداشت.
بنابراین وقتی پدرش در مزرعه بود، او را کشت و پخت. پدر به خانه برگشت و غذا خورد.
اما بعد که غذا را خورد، استخوانهای مانده در بشقاب شروع کردند به آوازخواندن:
و نامادری
مرا روی اجاق پخت
و پدر حریص
مرا یک لقمهی چرب و نرم کرد
آنوقت، پدر، زنش را با داس کشت و به
میخی جلوی در آویزان کرد».
فضیلتهای ناچیز، ناتالیا گینزبورگ، بهترجمهی
محسن ابراهیم، هرمس، 1392.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر