مادربزرگ از نیمهی مردادِ تابستانِ هر سال میکوچد باغ، و دو ماهی خانهی
شهرش خالی است و سوت و کور. کسی گذرش سمتِ خانهی او میافتاد، بر اساسِ یک سنت ازلی،
سرِ ماشین را کج میکرد و پارک میکرد، میرفت نیم ساعتی توی خانه پرسه میزد، آب میخورد،
یخچال را نگاه میکرد، دستشویی میرفت، پردهها را میزد کنار، تلویزیون را هم ممکن
بود روشن کند، موزیک گوش کند، اصلن چای بسازد و بخورد، و بله، گل هم آب میداد، و از
این چیزها. و خب البته که من هم پیروی همین سنتم. حتا بیشتر از پیروی معمولی و بیسیک.
لااقل توی این دو سه ساله شاید، کسی جز من یا عمه، خانهی مادربزرگ نمیرفت این شکلی.
او میرفت از فریزر یا از کشو، گوشتی، نخودی، چیزی بیاورد برای باغی که گوشت و نخود
و بیچیز مانده، من میرفتم دستشویی، خواب، موزیک، چای و همهی آن کارهای دیگر. و البته
که گلها را هم آب میدادم. با آبِ یخچال هم آب میدادم بهشان، که جگرشان حال بیاید،
و جگر خودم هم. من انگار خلأ حضوری را پر میکردم که خانه ناگزیر از آن است. من نیازِ
خانه بودم. ساقیش بودم. فکر میکردم از سه روز پیش که نرفتهام، خانه چشمش دنبالم
است. مبل سردتر شده، پرده خشکتر، دستگیرهی در سفتتر، و گلها هم رمقشان را ازدست
دادهاند. و دوباره میرفتم. مثل یک سفر بود توی شهر خودم. پاتوقم نبود، یک جایی مثلِ
خانهی خالی. اروتیسمِ ذاتیِ دلپذیر و مهیجی داشت. و البته ماجراجویانه بود. مثلِ
داشتنِ افیری مقبول و مشروع. این اواخر رابطهای سردستی با گلها داشتم؛ میدیدم که
پژمرده و خمیده شدهاند، پرده را میکشیدم، پنجره را باز میکردم. آبشان میدادم،
میگذاشتم آب را هورتی بکشند. چاقو برمیداشتم، دورِ ساقه را خالی میکردم، سه چارتا
جای دور از ساقه را هم سوراخ میکردم. میگذاشتم پنج دقیقهای بماند. بعد، سوراخِ دورِ
ساقه را عمیقتر میکردم. و ریشه دیده میشد، که پخش شده در خاک. اینبار نیم ساعت
صبر میکردم. بعد، خاکِ سوراخهای دور را میریختم پای ساقه، و با خاکِ ساقه، آنها
را پر میکردم. و دوباره آب میدادم. این درمانم بود برای پژمردهگیِ گلها. اما هیچ
اتفاقی نمیافتاد. ولی هر بار تکرار میکردم درمانم را. بااصرار. بعدتر فهمیدم به
خاطرِ بستهبودنِ پردهها بود؛ آفتابی که نمیدیدند، و میدانستند اما هست. و البته
به خاطرِ آب یخچال؛ آب خنکِ یخچال خوب نیست برای گلهای گلدان. به هر حال، درمانم
را دوست داشتم؛ حالی را که به من میداد.
خوابگاهم. توی اتاق تنها. کلن ده نفر بیشتر نمانده توی خوابگاه. دیشب
رفتم آزادی که بروم اصفهان پیش دایی. با چند واسطهانداختن بلیت گرفتم، سوار شدم، ساعتِ
حرکت شد. اما پیاده شدم. رفتم بلیت را دادم صندوق و نصف پولم را با تعجب برگرداند.
برگشتم. بولوار خلوت بود. حتا آنهایی هم که آدرس ِ خانهشان یکی از صندلیهای وسطِ
بولوار است، نبودند. رفتهبودند تعطیلات. به وگاس شاید. نمیدانم. شمارهی هیچ کدامشان
را نداشتم که بپرسم آن «عزمِ عزیمت» را از کجا گرفتهاند. یک رسیدم خوابگاه. خوابیدم.
دایی هم زنگ زد و حرف زدیم و خندیدیم و بعد با آن منطق همیشهگیش نتیجه گرفت، درست
است که دعوتم کرده بوده، ولی خوب کردهم نیامدم. و من هم خندیدم و تشکر کردم. همین.
هیچ جایی نرفتهام و نمیروم این تعطیلاتِ تحمیلی را. عوضش مینشینم روی تختم - که
شده خانهی من - به سیاقی که گلهای مادربزرگ را درمان میکردم، اینبار خودم را سوراخ
میکنم؛ ساقه، ریشه و الباقی. نمیدانم، شاید فهمیدم کدام پنجرهام آفتاب ندارد، یا
شاید آب معدنی به خودم دادم عوضِ آب خنکِ یخچال. ولی خب مطمئنم که هیچ اتفاقی نمیافتد.
مثلِ گلها که خمیدهتر و بیرنگ و روتر میشدند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر