شنیده
بودی که آن چنان بیتابانه میخواهمت. امّا من از فردا میترسم. فردایی که مثلِ
طوفانی شبانه و ناگهان٬چهرهی شب را٬زمین را و درختان و خیابان را عوض میکند.
فردای ما نه بارانی٬که طوفانی خواهد بود. هر دو خوب میدانیم که هیچ کداممان نه
آن پناهی را داریم که خیالمان به آن راحت باشد و آسوده. امروز باید ستونهایی
علم کنم و سقفی استوار. بیتابانه میخواهمت.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر