سه‌شنبه

.

          شنیده بودی که آن چنان بی‌تابانه می‌خواهمت. امّا من از فردا می‌ترسم. فردایی که مثلِ طوفانی شبانه و ناگهان٬‌چهره‌ی شب را٬‌زمین را و درختان و خیابان را عوض می‌کند. فردای ما نه بارانی٬‌که طوفانی خواهد بود. هر دو خوب می‌دانیم که هیچ کدام‌مان نه آن پناهی را داریم که خیال‌مان به آن راحت باشد و آسوده. ام‌روز باید ستون‌هایی علم کنم و سقفی استوار. بی‌تابانه می‌خواهمت.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر