دوباره
برگشتهام تهران. پر از غم هستم. تابستان هم تهران آمده بودم. دوبار. دفعهی اول، سه
هفته ماندنم و دفعهی، دوم یک هفته. تابستان اینطور نبودم. این بار آمدهام که
بمانم. باری، همیشه رویای ماندن در این شهر را داشتهام. اما، سراسر که نگاه میکنم، دستگیرم میشود که «ماندن» برای من عین ضرر
است. وقتی ساکن میشوم – هر کجا که باشد؛ خواه شهر خودم، خواه تهران – معذب میشوم.
شوقم را از دست میدهم و این غمگین و ناتوانم میکند. دوستیهای کمی ندارم در این
شهر. همه باارزشاند٬ اما دوستی و رفاقت تمام ماجرا نیست. وقتهایی هست که برای
خودت هستی، دلتنگی و یارای معاشرت هم نداری،همان وقتهاست که پیاده راه میافتم و
قدس و بلوار و ولیعصر را گز میکنم. آدمها را نگاه میکنم. برگها را میشمارم.
قدمهایم را عوض میکنم. میایستم. آب میخورم. فکر میکنم زندگی یعنی همین. نمیشود
همیشه درس خواند، همیشه کتاب خواند یا فیلم دید. نمیشود همیشه نشست روی صندلی
اتاق و کاری نکرد و سر کرد توی گوشی. بل زندگی در همین لحظات ناب تعلیق عصر و غروب
و توی پرسهزدن پیش میرود و روزها را تمام میکنی. فکرکردن به اینکه این اوقات
را با کار و مشغله پر کنم٬ بیهوده است. این غمهای سازنده همیشه خواهند بود. باید
دوام آورد. باید بیشتر قدم زد. پیش رفت. به هر آن کجا که باید و شاید. تهران شهر
عجیبی است. ساکناناش را تربیت میکند. تنهاتر میکند. جانسختتر هم لابد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر