بیستوسه روز پیش، وقتی هنوز بیستوسه روز به این روز باقی ماندهبود، در یک ساعتی مثل این ساعت ِ شب، سه ساعت بود که خواب بودم. رکورد بینظیری برای من محسوب میشود. تا به این حد زود خوابیدن را میگویم. البته از آن طرف هم زود بیدار شدن در حیطهی رکودزنی من نیست. به هر ترتیب خواب بودم. و از شواهدی که حالا توی ذهنم میبینمشان، اینطور بر میآید که خسته هم نبودهام. با گوش و حواس جمع خوابم برده. و علیالقاعده اگر در حین اتفاقی، صدایی، چیزی رخ میداد و یا میشنیدم، باید بیدار میشدم و میفهمیدم چه چیز بر سر محیط اطراف یا احیانا سر خودم میآید. اما از همین شواهد برمیآید که بیدار نشدهم. ولی از ایین شواهد چیزی دال بر عدم ِ بروز ِ اتفاقی حین خواب به من نمیدهند. مستندات ِ قابل قبولی هم از آن شب ندارم. یعنی هیج چیزی. حتی یک اثر آب دهن یا لکهی قرمز رنگ یا دست کم یک تار مو. دریغ. همهی لباسهایی را که احتمال میدهم آن شب، موقع ِ امکان داشت پوشیده باشم، گشتهم. ولی لباس ممکن است شسته شده باشد و این قرائن ِ موجود در ذهن من هم هیچ حجتی برای عدم شستهنشدن آن لباسها نخواهند داشت. کلافه شدهم؛ تنها چیزی که از آن ساعتهای خواب خاطرم هست، یکیش همین زودتر از همیشه خوابیدنم هست و یکی هم احساسهای دردناکی مثل بریدهشان جایی از بدنم با یک کاغذ. یا چیزی برشی ِ نامعولی مثل این. نه حس ِ بریدگی با چاقو یا اره. کاغذ یا دست بالا تکهی جداشده از قوطیِ فلزی رانی.
یک مشکل بزرگی این روزها شاید بزرگترین مشکل من است. این روزهایی که شاید قدرشان قدّ ِ بیستوسه روز همین شود. این را همین شواهدِ توی ذهنم میگویند. قبلترها اگر مشکلی داشتم، خودم به واسطهی ادارکِ ناچیزی که دارم، حالیم میشد و سعی میکردم بر اساس غریزهی وجودیم در رفع مشکل یا پیداکردن علت آن برآیم. ولی نمیدانم چه حکمتی است که این سری، این شواهدِ ذهنیم است که من را از وجود مشکلی بزرگ در من باخبر کردهاند. دوست ندارم این حالت را.
برای جواب دادن به یک سوال ِ ساده مثل ِ "احوالپرسیِ ساده"، باید دستکم سه دقیقه فکر کنم. واژهها را پیدا کنم. ردیفشان کنم در قالبی که شکلِ ِ متعارفی به نام جمله بگیرند. قبلترها شنیدهبودم که تنها یا معمولترین راهِ انتقال فکر و ایده به دیگران در مواجهه با آنان همین ساختار خردِ جمله است. اما از همانجایی هم که این کانسپت را شنیدهم، شنیدهم که غالبا انسانها مدت زمانِ زیادی برای تولید این واحد خرد ساده _جمله_ تلف نمیکنند. منظورم از زمان زیاد یک سال یا یک ساعت نیست؛ زمان زیاد یعنی یک ثانیه. یعین باید طبق مشاهدها و دریافتهای چند هزاز ساله، امرِ جواب ِ ساده به امورات عمومیِ فردی به وسیلهی زبان، باید در کمتر از یک ثانیه پرداخته شود. و صرف زمانِ سه دقیقه، آن هم در قشر پیشرویی از جامعه _جوانها_ یک مشکل بزرگ است.
برای یافتن علت مشکل ِ بییستوسه روزه، بالاجبار به تنها مرجع ِ ذیصلاح ِ آن مراجع کردهم؛ شواهد ِ در ذهنم. ولی همانطور که در یکی دو جایی در آن بالا اشاره کردم، این شواهد جامع نیستند. همهی چیزی که میخواهم، را ندارند. یا نمیدهند. نمیدانم. بر اساس استدلال و بررسی همین شواهد، چند نقطهی زمانی ِ محتمل برای برزو چنین عارضهای برای من درآمده. که پررنگترین احتمال، برای همین ساعتهای خوابیدنِ بیستوسه روز پیش است. شواهد این را هم میگویند که برای یافتن علت اصلی باید بر اساس چیزهایی که ما میدهیم به قسمت بررسی ِ متداول مغز خودم مراجعه کنم. و به دنبال عاملی بیرونی بگردم.
حالا من خودم، پیش خودم و برای خودم نشستهم فکر میکنم. واقعا چه اطمینانی مبنی بر عدم سرقت از من در موقع خوابِ آن شبم وجود دارد. از من سرقت دهشتنکانی کردهند؛ همان موقع که خواب بودم با حواسم جمع، کسی از زیر تخت به بیرون غلتیده، رانی ِ در دستش را که به گردوغبار ِ مسخرهی زیر تختم آلوده بوده، به خورد من داده. و با زوائد ِ لعنتی ِ همین تخت فرفورژهم، قوطی را جر داده، یک چیزی برای بریدنِ سرم درست کرده. همین که سرم را با همین بیستوری ِ دستسازش شکافته، تمام واژهها و حلقهای واصل ِ آنها به همراه پشههای نورس ِ تابستانی، پر کشیدهند. رفتهند. ولی مقصود ِ او را از این کار هنوز هیچ رقم نفهمیدهم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر