شنبه

.

معمولا آستین‌کوتاه می‌پوشم. مثل بقیه که در تابستان آستین‌کوتاه می‌پوشند. من هم مثل آن‌ها آستین‌کوتاه می‌پوشم. پوشیدن آستین‌کوتاه دلیل خاصی ندارد. فقط خودم را به این‌که خب هوا گرم است باید یک چیز خنک پپوشید، راضی می‌کنم. این یعنی به واقع مایل به پوشدن ِ آستین‌کوتاه نیستم، اما چاره چیست؛ باید یک چیز خنک پوشید. هوا گرم است. تابستان است.

کلافه‌م. دی‌رزو که رفتم دانش‌گاه ماجرایی پیش آمد، نشد کلاس بروم. دوساعته برگشتم. البته یکی هم آن‌جا که اصلا دوست ندارم سالی یک‌بار هم چشمم به چشمش بیفتد. ولی از بدِ من، عدل باید همان روز اولِ اولین ترم تابستان عمرم، چشمم به چشمش می‌افتاد. نه تنها چشم‌توچشم شدیم، که حرف هم زدیم. یعنی زد. بعد دید دارم چیز می‌خوانم خداحافظی کرد و رفت. تهِ دلم اما خوش‌حال نشدم. نمی‌دانم چرا. ولی حس می‌کنم این رفتارم بد بود. نه منظورم "یک‌جورهایی دک‌کردنِ" او نیست؛ منظورم کاری‌ست که خودم کردم. چرا باید همیشه نتوانم یک‌سری آدم‌ها را حتی برایِ یک‌ربع ساعت هم که شده تحمل کنم. یعنی چرا نمی‌توانم موضع بحث را به سمتِ خودم بچرخانم و با آن آدم از آن چیزهایی بگویم که فکر می‌کنم، من دست بالا دارم در آن‌ها! مگر قرار نیست من خوب باشم؛ آنی باشم که می‌خواهم. پس چرا نباید بتوانم _دوست دارم بگویم_ تحمیل کنم. فردا پس‌فردا بدجور یقه‌م را می‌گیرد این حالت. همه که مثل من نخواهند بود.

هر کاری هم بکنم، قبل ده نمی‌شود از خانه زد بیرون. همیشه هم باید تی‌شرت را توی پله پایین کشد. موقعِ پایین آمدن از پله‌ها شلوار را صاف‌وصوف کرد. توی رفلکسِ در حیاط، موها را مرتب. موبایل هم ممکن است در تمام مراحل بالا دستت باشد. و هر آینه پرت شود ده متر آن‌طرف‌تر. دل و روده‌ش پخش پله‌ها یا کوچه خیابان. این یعنی یک طمأنیه‌ی پنهان؛ یک حالتی که در آشوب‌ناک‌ترین سر و وضع هم دارمش. هیچ مانعی موقع بیرون‌رفتن از خانه، نه تنها نمی‌تواند جلوم را بگیرد که اعصابم را هم به هم نمی‌ریزد. سر کوچه را که می‌شکنم، من همان شکلی شدم که علی‌الاصول باید قبل بازکردن در واحدمان می‌بودم.

یکی می‌گفت قبل از این‌که شب بخوابی باید تمام اون چزایی که می‌دونی فردا صبح باید ورشون داری یه جا دم‌ِدست، آماده کن. این‌طوری خیالتم راحت می‌شه و آروم‌تر در‌می‌آی. چرند گفته. من همه این‌ حالت‌هایی را که نه تنها او، بل بقیه‌ی جز او هم گفته‌ند، امحتان کردم. جواب نداد.نه که زودتر و آرام‌تر درنیایم. نه؛ آن روزم خراب شد. کاری که داشته‌م  انجام نشد و این‌حرف‌ها. مثل روز اولِ اولین ترم‌ِ تابستانِ عمرم.

یک چیز جالب عصری که داشتم از کلاس‌زبان بر‌می‌گشتم فهمدیم. توی پیاده‌رو. دست‌هام را نگاه کردم. یعنی جاهایی که از آستین‌کوتاه بیرون می‌ماند. ترسیدم. انگار دی‌شب که خواب بودم، یکی آمده یکی از دست‌هاش را با یکی از دست‌هام عوض کرده؛ دست راستم آفتاب‌سوخته‌تر از دست چپم بود. ولی از طرفی هم ترسیدنم باعث شد، یک احساسی مقابلش حس کنم که وادارم کند به فکرکردن درست به قضیه‌ی اختلاف کنتراست دست‌هام. فهمیدم. خیلی زودتر از آن که فکرش را می‌‎کردم. صبح که می‌رفتم دانشگاه، تمام مسیری که سوار تاکسی بوده‌م، آفتاب سمت راست ماشین‌ها می‌زد. تمامش. من هم کل مسیر را صندلی جلو گیرم آمده‌بود. و چون هم تابستان‌ است و گرم و من هم یک چیز خنک مثلِ آستین‌کوتاه می‌پوشم. و هم شیشه تاکسی‌ها پایین است و من دست‌م را علی‌رغم چندشم روی شیشه‌خورِ در می‌گذارم، دست راستم آفتابِ زیادی خورده. چون تمام مسیر برگشت هم این شکلی بود و آفتاب وسط آسمان را رد کرده بود و بازهم سمت راست‌مان بود.

۱ نظر: