فیسبوک بودن ما خیلی شبیه خیلی چیزهای دیگر ماست. از این لحاظ که بعد مدتها بودن در آن، یادمان میرود اصلا اولین علتِ عاملی که آوردِمان چه بود. یادمان میرود، نه به این معنا که تکامل پیدا کند دغدغهمان. بزرگ شود. نه، که رفتهرفته این فضای اطراف _در اینجا فیسبوک_ است که تصمیمگیرِ ما شده. حساب کتاب ما را تعیین میکند که کی باشی. کی حرف بزنی. که را لایک کنی و برای که کامنت بگذاری. کی چک کنی. دیر به دیر جواب مسیج بدهی و این حرفها. انگار کنیم که قسمتی از خودمان را بریدهایم و کاشتهایم اینجا. و بعدِ مدتی برای خودش یک موجودِ عاصی و سرکش شدهاست. چیزی شبیه به تراشهی پشت گردن دکتر اختاپوس. توی اسپایدرمن. مثلا. یکی چیزی شبیه به آن. که گاهی خودمانیم و گاهی خودش میشود ما. سر هرمس یک جایی، صدایش را گذاشته بود که میگفت «...ما آدمهای توی مجازی وقتی به واقعیت برمیگردیم، دیگر دوباره از آن "تک زدن"ها خبری نیست. از آن زوروهای پر زر و زو درونمان...». راست میگفت. ما هایی که دوست داشتنی هامان را از مجازی شروع کردیم، به واقعیترساندش کار سختی ست. مثل روزنامه نگاری حرفهای کهبعد مدتی باید دوباره مشق کند سالهای اولیهش را در رسانههای جدید.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر