امروز صبحانه
خوردم. آخرین دفعهای را که خوردم یادم نیست. کلا کم میخورم. بخورم هم، کم میخورم؛
به قدر چایشیرینم. مامانبزرگ طوری نگاه میکند که از خودم خجالت بکشم بابت ِ اینکه قد پرنده نون میخورم. باید دو سه لقمه بگیرم شلکی تا هم خودم راضی بشوم و هم او. خودم که
اما راضی نمیشوم. چرا؟ معلوم است، چایم تمام شده؛ آخرین "المانی" از
سفره _در هر وعده_ باید بدهم تو، مایعات است. آب، چای، نوشابه: بسته به غذایش.
میگوید تا صبح
چشم رو هم نگذاشته وگرسنهش شده. میگویم شب؟، آره؛ انقدر این پهلو اون پهلو میکنم
که گشنهم میشه. از این جوابش خندهم میگیرد. همهی خندهم سر ِ این حرفش نیست.
به خودش میخندم؛ نه که مسخرهش کنم. دوستداشتنیتر شده توی این لباس ِ مغزپستهایش.
بعد ِ صفر رنگی شده کلا.
هفتهی قبل یکشنبه
که رفتم کلاس زبان، برگشتم تعطیل بود تا شنبه که من تعطیل بودم امروز هم یکشنبه
است. سر ِ ساعت دو امتحان دارم. (تقویم+)
هفتهی قبل، بابا
اینا فقط یکروزش را اینجا نبودند. عمهاینا هم،.. آره بودند امشب، فرداشب، پسفرداش،
دیگر نیامدند. دلشان تنگ نمیشد برایمان که نیامدند؟ مهم هم نبود آمد و
نیامدشان، من سر کارم بودم؛ توی اتاقم، پشت لپتاپ. آدم که خانه باشد، در اتاقم
باز است. آدم که خانه نباشد، هم چون فقط بعد از ظهرها میتوانم زندگی کنم، باز است.
فقط همهشب هم که بستهست خب. حالم خوب باشد، در ِ اتاق باز میشود. نه که همیشه
مهمان بیاید و بعد از ظهر باشد حالم خوب میشود، نه، مجبور میکنم خودم را که خوب
باشم، مهم بُروز ِ خوببودن نیست، فقط حس ِ خوببودن باید بکنم.
گفتم که یک هفته
میشود تعطیلیم، و من باید درس بخوانم برای امتحان. اما خب نمیشود،
پیش خودم فکر میکنم لازم نیست برای این درس حالا شش روز صرف کنم. برای درسهای
دیگر هم وقت نمیگذارم توی این شش روز؛ استراحت. فک میکنم قبل ِ اولین امتحان ِ
امتحانهای دوهفتهایمان، باید سه روز حال کنم. از پینجشنبه شروع کردم به فکر
اینکه بشینم بخوانم خب.
جمعه شروع کردم؟ نه پنجشنبه عصر. ساعت چهار. یک ساعت نشستم پنجاه صفحه
خواندم. این پنجاه صحفه، نصفش را بودم توی کلاس. بقیهی پنجاه صحفهها را که اصلا.
یک ساعت که نشسته بودم روی مبل ِ سهنفرهی پذیرایی، یکریز خواندم. فکر کردم اگر
بخواهم بقیهی جزوه را هم همین شکلی بخوانم، شنبه تمومم. تموم هم میشدم. معمولا
اما این شکلی نمینشینم بخوانم و حتی گردنم را با اکراه بخارم که مبادا به خودم و
قول ِ یک ساعتم خیانتی کردهباشم. جمعه هم روز بدی بود! شنبه بدتر، انگار سهشنبه
بود!
شنیدهید شرلوک برگشته. با نعشکش ِ خالی. اپیزود ِ صفرش(+) را جمعه دم ِ ظهر
دیدم که بعد ِ امتحانها، قسمت ِیکش را یک ِ ژانویه روی "ایر" شدهبود، ببینم.
شب دیدمش اما. نزدیکای سحر خوابیدم. صبح هم نقد ِ بیگاسلیپ را روی این قسمت خواندم.
حق با اوست.
امروز قرار بود ِ روز محشری بشود. صبح زود بلند شوم، که شدم. دوزاده باید جزوه
را تمام کنم، فرمولها را بدهم ماشینحساب. دو امتحان بدهم، بروم بانک بعدش، پول ِ
زبان را بریزم عصری بروم کلاس. کلاس را که میروم. امتحان اما؛ نه جزوه تمام شد، و
نه بالتبعش ماشینحساب آماده.بیخیال ِ
امتحان شدم یعنی. به این تصمیم ِ "حذفکردن"
برسم، انگار دنیا را دادهند به من. خوشخوشانم میشود و فکر میکنم در تجارت ِ
پرمنفعی شرکت داشتهم. تجارت ِ مرگ.
راستی امشب هم قرار است اپیزود دوی فصل ِ سه: "نشان ِ سه" را بی.بی.سی وان پخش کند.
برای امتحان بعدی که نمیدونم چندشنبهست، بهانهی خوبیست. مخصوصا ماری(+) که تودلبروست بدجور. مبارک ِ جان.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر