جمعه

[ آنِ من است او ]

یادم نیست دیوانه. یادم نیست از کِی زندگی شد یک لسِر ورژنِ چیزی که انتظارش را می‌کشم. آن ورژنی که موقعِ «الستُ بربّی» تجربه‌اش کرده‌ام، یا آنی که قرار است تجربه ش کنم. نمی‌دانم. زندگی شده یک برزخی که انگار می‌بَرَدم سمتِ آن زندگی ِ واقعی. که اینی که هست واقعی نیست. فیک هم نه؛ یک جور چیزِ تِمپ. یک چیزِ پایلوت. انگار شروع نشده‌ام هنوز. شاید پش‌فرضم را این‌طور گرفته‌اند که قرار است دوباره ادّسر زندگی کنم. و دوباره. دوباره. مثلِ هال 9000 توی ادیسه‌ی فضایی 2001. که جاودانه است. تا کسی نکوبدش جاودانه است. نمی‌دانم. ولی این را می‌دانم، یعنی مطمئنم که چک‌پوینتم را روی تو تنظیم کرده‌اند. ریستورم کنی، برمی‌گردم روی تو. به حینِ با تو بودنم. حتا قبلش را هم یادم رفته. به چیزهایی هم که قبل تو نوشته‌ام، نگاه کنم، مضحک است. انگار داخل رحم نوشته‌ام. چیزی قبل‌تر از این جهان. حتا بکر هم نیست. شاید ناقص بوده نطفه‌ام. شاید رایحه‌ی تنِ تو بوده که بیدارم کرده. هر چند ناقص. شاید آن زندگی‌ای که انتظارش را می‌کشم، همان لحظه‌ی نطفه‌ام است که خوب نبوده. شاید میل به عدم است. نمی‌دانم . ولی از وجودِ تو مطمئنم. تو حجّت منی. تو گواهی زندگی هستی برایم. مواجه‌شدنم با پرسشی حولِ تو، عذاب است. درد است. تو محیطی و من محاطت.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر