من عاشقِ آن ساعتهای رخوتِ صبحام که به پلِ زیبای حجاریشدهای میمانند،
که از روی آن سلانه سلانه از شب به صبح، و از رویا به واقعیت گذر میکنم. در طول
آن ساعتها، چهقدر آرزوی معجزهای را دارم. معجزهای کوچک، برخوردی نامنتظر، که
قانعم کند که رویاهای شبانهام با رسیدنِ سحر به پایان نمیرسد، و شکافی میان ِ
ماجراهای خواب و ماجراهای روز ِ بیدار وجود ندارد.
مهمانی ِ خداحافظی، میلان کوندرا.
بفارسی؛ فروغِ پوریاوری. انتشارات روشنگران و مطالعاتِ زنان. 1386.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر