پنجشنبه

.

همان موقع دلم لرزید. همان موقع که عیدی را دودستی با لب‌های کشیده داد. داد؟ تقدیم کرد. نافرم شدم؛ سمت چپ سینه‌م صد برابر شد؛ قلبم قشنگ بیرون ریخت. مثل فنر پشت چشم‌ها در کارتون‌‌ها.
همان موقع دلم لرزید. همان موقع که عیدی را صاف کشیده‌بود و سر انگشت‌های چروکیده‌ش نوازش‌شان می‌داد. انگار داشت قلبم را قلقلک می‌داد. قلبم از پشت گردنم داشت بیرون می‌رفت. نمی‌دانم شاید از زیر پام یا شاید یک جای دیگر.
یه یک آن دلم لرزید. آنی که نشست پیشم و پهلوم به پهلویم شد و عیدی‌م را محبت کرد. همان موقع دلم لرزید. همان موقع که دست‌هام را گذاشتم توی دست‌هاش تا عیدی‌م را خودش بگذارد کف دستم. همان موقع دلم خواست، ساعت برنارد داشتم، دکمه‌ش را می‌زدم، همه چیز می‌ایستاد. من بودم و سکون. من بود و جوشش درون. من بودم و بوسه‌ای که بر دست‌هاش می‌زدم. من و بودم بازوانی که شانه‌هاش که به آغوش کشیده‌اند. من و بودم دلِ سیری که داشت تماشاش می‌کرد. من و بودم و اشکی که می‌ریختم کف دستش. و پولی که چروکیده می‌شد و دست‌هایی که تر می‌شدند. بی‌آنکه بفهمد. بی‌آنکه جلوم را بگیرد. بی‌آنکه مانع گریه‌م بشود. بی‌آنکه دست‌هاش را عقب بکشد. و بی‌آنکه خودم باورم بشود. حیف. حیف که نمی‌شد؛ ساعت برنارد نداشتم. بی‌عرضه‌م که قلبم را محل سگ هم نگذاشتم. بی‌عرضه‌م که نگفتم: آقاجون خیلی دوست دارم. بی‌عرضه‌م که این چیزها را منی‌فهمم که می‌شود خودت را غافل‌گیر کنی. می‌شود دست کم دست‌هاش را بگیری و بچسبانی به پیشانی‌ت. بی‌عرضه‌م که توی چشم‌هاش هم نگاه نکردم. و به این فکر بودم آن یک لحظه‌یِ پراحساس را چطور ثبت کنم!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر