حالا نمیشود. ولی یک روز شد. آن یک روز که کشیده شد. ماند. مانند سیاهی شب کشیده شد. مانند ابرویش. که سیاه بود. و کشیده بود. و نخ داشت. میکشاند. تو را هم میبرد. به جایی که نمیدانی کجاست. حالا نمیشود. ولی شد. آن روز که ابرویش تا قلب چشمها رسید. مانند دیشب. سیاه بود. پر کرد. همه جا را. برای خودش میخواست. سیاهی. نمیشد چشم بست. نمیشد ندید. کشیده بود. و هیچ وقت ندانستی شب با چشمهایت چه کرده. انگار که هیچگاه ندیدیش. و هیچگاه نبود ابرویی که کشیده باشد. که سیاه باشد. که کشیده شود تا قلبی که میزند. و میکوبد. و پر کند. سیاهی. و نظیری که میعاد قاب صورتش بود. که نمیدانی کجا را نشانه رفته. سیاهی. مانند قلبی که میکوبد. کجا؟ نمیدانی.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر