سه‌شنبه

نه ارديبهشت نود و دو

امروز تا ظهر خوابيدم. تا دوازده؛ همان ساعتى كه با محمد قرار داشتم تو دانشگاه. قرار بود بقيه بچه ها هم جمع بشوند، روى نقشه كار كنيم. نقشه برداشت سلف دانشگاه. مقياس يك به دويست و پنجاه. متنفرم از اين مقياس؛ هيچ وقت نشد مثل آدم حساب كنم اندازه هايش را. عصر روز برداشت(ديروز) هم با محمد مجبور شديم تو ماشين حساب ابعاد نقشه را حساب كنيم. اسم دوست صميمى آدم، با آدم يكى باشد. محشر است. انگار خودت راصدا ميزنى. مسخره نيست، ولى جذاب هم نيست؛ يكجور است. مردم خيال ميكنند بايد جالب باشد اين هم اسمى. ساعت چهار، ساعت را براى نه كوك كردم. 

ساعت سه بود خواستم بخوابم. رفتم سراغ اينستاگرام . خوب شده؛ اين هم تازه به چيزهاى اعصاب خرد كن اضافه شده. فعلن واژه خوبى براى اين چيزهاى بى صفت ندارم. مردم فكر ميكند جالب است. من هم. يعنى من هم خيال ميكردم جالب است و خيال هم ميكنم. ولى براى فيسبوك ديگر خيال نميكنم؛ جالب بود؛ جالب نيست ديگر. هميشه اين شكلى است كه يك چيزى را آنقدر براي خودمان، پيش خودمان بزرگ/ نزديك ميكنيم، ميشود خوره جانمان. نمى دانم شايد درست حرفم را نزدم. يعنى تا اين مقدار بلدم. مطمئنم فردا روز كه بلد شدم، حرفى نخواهم داشت. مسخره است. مثل سه ساعت اسنوز كردن زنگ. سه ساعت! شوخى نيست؛ ميشد خيلى كار كرد؛ همين كارهاى بعدازظهرى را مثلا. خب بعدازظهر چه ميكردم؟ كار فردا را. همينطور تا آخر عمر. بعد تا لحظه مردن يك وعده اضافه داشتم؛ ميتوانستم سکس بكنم. يا چه ميدانم بروم خيالات عارفانه قلابى داخل كنم توى سرم. مثل هميشه. يعنى هميشه نزيك مرگيم. به به. من كشف خوبى كردم. اثبات ضرورتِ به فكر مرگ بودن از منظر حمقات فردى. كيف آور است. مثل دروغى كه به محمد تحويل دادم كه رفته بودم خريد براى مامان بزرگ و سرِ همين نيامدم سر قرار. و او هم بگويد هيچ كس نيامده و تو هم الان خسته اى، برو استراحت كن. من هم سرحال بيايم كه عجب سياستى خرج كردم در ساعت يك. (نزديك ظهرى) 

قبل سه هم قرار بود يك بخوابم. خوابيدم ولى بيدار شدم. من تنهام. آدم تنها بيدار ميشود نصف شبى و مجبور ميشود تا ظهر بخوابد و ظهر برود حمام. حمام، گذاشتن قرار، حرف زدن خوب و چند تا چيز ديگر برايم اركان زندگى است. مدام به اينها فكر ميكنم. يعنى همه كاهاى زندگى ام هيچ است. من بايد به اينها فكر كنم. به اينكه چه چيزى بنويسم توى فيسبوك يا الان بايد به ياد چه كسى باشم. مسخره است. من انتخاب ميكنم به ياد كى باشم. و با او بروم خيلى جاها. من براى امتحان نميخوانم عصر روز نه ارديبهشت و انتخاب ميكنم كه با رامين بروم يك جايى. كجا؟ هر جا. يك جا پيدا ميكنيم. بعد با او حرف بزنم تا حالم خيلى سريع بهم بخورد كه چه اراجيفى را كنار اين رود آرام و شفاف و پهلوى اين درختهاىِ چنارِ كنارش دارم بلغور ميكنيم. من قرار نبود اين حرف ها را بزنم. مدام به اين فكر ميكنم، من قرار نيست اين كار را بكنم، قرار نيست اين حرف را بزنم. شوخ؛ مامان ميگويد زندگى را شوخى گرفتى. و من اگر جاى مامان بودم ميگفتم نه تنها شوخى گرفتم و كه باهاش شوخى دستى هم ميكنم. و ميگفتم كه فكر بد نكند راجع به لفظء شوخى دستى با زندگى؛ چون من قصد سوئى ندارم. بعد مامان هم ميگفت شوخى شوخى آخر خودتو به چيز ميدي. و من هم تاييد ميكردم. چون من هيچ وقت نفهميدم زندگى كردن را. يعنى اصلا برايم اهمتى ندارد تا ظهر بخوابم و تا موقعِ بيدار شدن هزار بار پا شوم، و عين مگس بيفتم روى ادامه خوابم، و همان وقتى كه خوابم، حالم از خودم بهم بخورد، كه چرا خوابيدم، و نخواهم بيدار شوم و توى خواب به خوم بگويم خوابزده. و حتى مهم نيست بايد سرِ دوازده كجا باشم، و ماشين را بروم از خونه بردارم و بروم عصر يكجايي، يا نروم و بتمرگم توى فصاى خيلى قشنگ اتاقم، ميانترمم را بخوانم. مهم نيست. من هيچ وقت به اينها فكر نميكنم. من هميشه فكر ميكنم ميمیرم و مهم نيست چه شكلى انتقام را از زندگى بگيرم و كيف كنم. اتفاقات زندگى ام اتفاقات من نيست. نخواستم باشد.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر