يك وقتهايى هست قد يك دقيقه هم نميشوند. اما روز و شبت را پر ميكنند. همه چيز به كنار، آن لحظات يك هجوم افكارى برايت ميسازند كه تا هميشه ترجيح ميدهى ساكت بمانى. حرف نزنى. دفن كنى ش زير تمام قبلى ها. جورى كه يادت برود. ولى سنگينى اش هميشه آزار ميدهد. و بعدها صاف آوار ميشود سرت. بهم ميريزدت.
سر چها راه ايستادى. نا اميد از تمام ماشين ها، به اين فكر ميكنى كه باز ديرت ميشود، نگه ميدارد. سربع تر از تخيلت. خوشحال تر از تصورى وقتى ميشنوى ميسرش درست همانجايىست كه مسير توست. خيابان را تمام نكرده، حساب ميكنى. خيالت راحت ميشود كه ديگر قرار نيست جز مرسى پياده ميشم، حرفى بزنيد. او اما نصف راه ميپرسد، "با ضبط كه مشكلى ندارى". از اين حرفش جا نميخورم. چون محض اينكه اين را ميپرسد، چشم را سُر ميدهم روى ال سى دىِ ضبط و ميبينم كه با ولوم كمى چيزى پلى ميكند. درست همين موقع دلم ميخواهد بگويم، "اى بابا تو هم كه ضبطت صداش كمه و بگويم نه چه مشكلى"، ولى يك كلام ميگويم، "نه، چطور؟!". بى آنكه منتظر جوابِ "نه"ى من باشد، با لحن سر سنگينى ميگويد، " گفتم يه يك وقتى مذهبى باشى..." . و صداى ضبط را تا گوش خراش ترين لِوِل بالا مى آورد. و آقاى اميد جهان ميگويد "كم كم دارى.. از چشم ميفتى...". سرم را به سمت شيشه ميچرخانم. حالا دوست دارم، شيشه را پايين بدهم، سرم را بيرون ببرم تا ميني بوسى، اتوبوسى، يه چيز بوسى راحتم كند. ولى خدا را شكر ميكنم شهر ما خيلى هم بزرگ نيست و من هم جاى دورى نميروم.
قنات را كه ميپرم، ته دل آرزو ميكنم، مذهبى باشم من بعد. تا مردم به من بگويند مذهبى. چند قدمى بعد از آرزوى خيلى خوبم، فكر ميكنم كوپن آرزويم را بد جايى هدر دادم. مذهبى شدن خيلى راحت تر از اين حرفهاست. كافى ست بگويم، با ضبط و خيلى چيزها كه شما مشكل نداريد، من مشكل دارم. اينطورى هميشه خدا مذهبى ميشوم.
سر چها راه ايستادى. نا اميد از تمام ماشين ها، به اين فكر ميكنى كه باز ديرت ميشود، نگه ميدارد. سربع تر از تخيلت. خوشحال تر از تصورى وقتى ميشنوى ميسرش درست همانجايىست كه مسير توست. خيابان را تمام نكرده، حساب ميكنى. خيالت راحت ميشود كه ديگر قرار نيست جز مرسى پياده ميشم، حرفى بزنيد. او اما نصف راه ميپرسد، "با ضبط كه مشكلى ندارى". از اين حرفش جا نميخورم. چون محض اينكه اين را ميپرسد، چشم را سُر ميدهم روى ال سى دىِ ضبط و ميبينم كه با ولوم كمى چيزى پلى ميكند. درست همين موقع دلم ميخواهد بگويم، "اى بابا تو هم كه ضبطت صداش كمه و بگويم نه چه مشكلى"، ولى يك كلام ميگويم، "نه، چطور؟!". بى آنكه منتظر جوابِ "نه"ى من باشد، با لحن سر سنگينى ميگويد، " گفتم يه يك وقتى مذهبى باشى..." . و صداى ضبط را تا گوش خراش ترين لِوِل بالا مى آورد. و آقاى اميد جهان ميگويد "كم كم دارى.. از چشم ميفتى...". سرم را به سمت شيشه ميچرخانم. حالا دوست دارم، شيشه را پايين بدهم، سرم را بيرون ببرم تا ميني بوسى، اتوبوسى، يه چيز بوسى راحتم كند. ولى خدا را شكر ميكنم شهر ما خيلى هم بزرگ نيست و من هم جاى دورى نميروم.
قنات را كه ميپرم، ته دل آرزو ميكنم، مذهبى باشم من بعد. تا مردم به من بگويند مذهبى. چند قدمى بعد از آرزوى خيلى خوبم، فكر ميكنم كوپن آرزويم را بد جايى هدر دادم. مذهبى شدن خيلى راحت تر از اين حرفهاست. كافى ست بگويم، با ضبط و خيلى چيزها كه شما مشكل نداريد، من مشكل دارم. اينطورى هميشه خدا مذهبى ميشوم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر