وی
گفت، "به رنگهای دروغینِ آرزو، خود را/ ز بس فریفتهام ، شرمسارِ خویشتنم"
و بعد ادامه داد، "به دوش ِ خسته جان، بارِ جسم باید بُرد/ هنوز تا نفسی هست،
بارِ خویشتنم". کسی آه کشید و رفت.
سهشنبه
.
شنیده
بودی که آن چنان بیتابانه میخواهمت. امّا من از فردا میترسم. فردایی که مثلِ
طوفانی شبانه و ناگهان٬چهرهی شب را٬زمین را و درختان و خیابان را عوض میکند.
فردای ما نه بارانی٬که طوفانی خواهد بود. هر دو خوب میدانیم که هیچ کداممان نه
آن پناهی را داریم که خیالمان به آن راحت باشد و آسوده. امروز باید ستونهایی
علم کنم و سقفی استوار. بیتابانه میخواهمت.
چهارشنبه
خاطرۀ چشمانِ خاموش
ما حالا
جای دیگری ساکنیم. در شهر دیگری، کاملاً متفاوت و بزرگتر. هنگامی که با کسی ملاقات
میکنیم، از شهرمان حرف میزنیم و میگوییم که دیگر نمیتوانیم در آنجا زندگی کنیم.اما
وقتی که به آنجا پا میگذاریم، اندوهی را احساس میکنیم که شهر، هر بار با بازگشتمان
در ما برمیانگیزد. احساسِ بودن در خانۀ خودمان است و در عین حال، این احساس که ما
دیگر دلیلی برای ماندن در خانهمان نداریم. چون که اینجا، در خانهمان، در شهرمان،
در شهری که دوران جوانی را گذراندهایم، دیگر موضوعات مهمی وجود ندارد و انبوهی از
خاطرات و توهمات به سراغمان میآید.
فضیلتهای ناچیز، ناتالیا گینزبورگ، بهترجمهی محسن ابراهیم، هرمس، 1392.
برچسب:
خواندن
دوشنبه
.
«دوری و دوستی»، یکی از احمقانهترین نقلهای رایج است. واوِ این ترکیب
به نظرم باید از جنسِ مباینت باشد، نه همنشینی. دوری هیچوقت دوستی نمیآورد. هیچوقت
هم باعث نمیشود محبّتِ آدمها بههم بیشتر شود. «دوری و دوستی» یک ترکیب ِ مزورّانهی
پست است که شده مانیفست ِ خیلی از آدمها و رابطهها. روابطِ انسانها را رفتارهای
انسانی میسازد؛ نه یک سری موقعیتهای این شکلی. دوستی در رفتار شکل میگیرد، در حضور
معنی مییابد. در دوری، دوستی میمیرد؛ محو میشود و میرسد به تهِ مسیر. لبخند
ِ دوستانهای که از پسِ دوری زده میشود، بیشتر جنبهی تمسخر دارد؛ تمسخرِ ذاتِ رابطه.
دوری و دوستی یکجور توجیه است برای تنبلیِ آدمها در رابطه؛ در ماندنشان در بلاتکلیفیِ
مزمن؛ در واضح نساختنِ ِ دیالکتیکِ رابطه. دوری و دوستی پناهِ آدمهای ضعیفی است که
اتفاقاً با نهایتِ حقبهجانبی، ضعفهای خود را برساختهی خرد و تعقل میدانند و از
همین ضعفها ستونهایی میتراشند و برای ساختنِ شخصیتِ خود استفاده میکنند؛ طبعاً
کسی ستونهای شخصیتیِ خود را سست نمیپندارد!
مادربزرگم وقتی در کانتکستِ آدمها و رابطهها میگوید: «چه بهتر؛ دوری
و دوستی»، یعنی الف و ب بهتر است اصلاً همدیگر را صد سالِ سیاه هم نبینند؛ دور باشند
که دوست نباشند. او دوستی را قائم بذات میبیند. دوستی را از اشیاء میداند، که به
تک و یگانه هم میتواند به اختیار فرد باشد؛ عملاً ورِ دیگری را در مقولهی دوستی برنمیتابد؛
انسان دوست ِ خود است، و بینیاز از انسانِ دیگر، زیرا انسان فقط باید به خدا نظر کند.
تمام. کاربردش از ترکیبِ دوری و دوستی بسیار قوی است. و محکم. در چارچوبِ اندیشهاش
که جور است.
دوستیِ برآمده از دوری فریبِ مطلق است؛ پذیرفتنِ محضِ سانتیمانتالیزم
ِ نهادینهی آدم است. دوستیای که از دوری آب خورده، مریض است و مرضش هم واگیرا. دوستیِ
دوری، دقیقاً ذاتِ رفتار و حضورِ انسانی را نشانه رفته است و کارش کمکردنِ قدرتِ پذیرش
در آدمها: پذیرشِ تفاوتها و بالاتر، پذیرش ِ تغییر و نوشدن در قالبِ رابطه و دوستی.
وقتی باور داری به دوریِ دوستیآور، یعنی داری برای «دوستی» مرثیه میخوانی، و چالَش
میکنی. دوری هیچ نشانهای از دوستی نخواهد داشت. دوری یعنی کدورت، یعنی از دستدادن،
یعنی ندیدن، یعنی تمامشدن. دوری یعنی دوری.
پنجشنبه
.
حوصلهی دانشِ ما کم است. فکرِ ما خطاست. ولی میشود دفترِ این دانش را
شست. میدانم که میشود. سخت امیدوارم که حتماً میشود.
جمعه
.
میشود ساکت ماند. میشود حرفی نزد. با این فکر که دستِ کم سکوت کردهای،
حرفی نگفتهای، زخمی جابهجا نکردهای احیاناً. ولی نکردهای واقعاً؟! سکوت یک واکنش
است. خواهی، نخواهی. خودت را گول نزن. آسوده نکن خودت را به سکوت. سکوت ساکت نیست؛
گاهی بیانگرِ نادانیست، گاهی بیانگر غرور، گاهی غم، گاهی شادی، گاهی... . سکوت هر
چه باشد، پر از حرف است. سکوت شأن دارد. در سکوت نباید ولخرجی کرد. سکوت را باید به
جای خود گفت. آنجا که حرف میطلبد، باید چیزی گفت، سکوت در آن موقع، کشنده است. و
باید ترسید از سکوتی که محبتی میکُشد.
سهشنبه
.
مادربزرگ از نیمهی مردادِ تابستانِ هر سال میکوچد باغ، و دو ماهی خانهی
شهرش خالی است و سوت و کور. کسی گذرش سمتِ خانهی او میافتاد، بر اساسِ یک سنت ازلی،
سرِ ماشین را کج میکرد و پارک میکرد، میرفت نیم ساعتی توی خانه پرسه میزد، آب میخورد،
یخچال را نگاه میکرد، دستشویی میرفت، پردهها را میزد کنار، تلویزیون را هم ممکن
بود روشن کند، موزیک گوش کند، اصلن چای بسازد و بخورد، و بله، گل هم آب میداد، و از
این چیزها. و خب البته که من هم پیروی همین سنتم. حتا بیشتر از پیروی معمولی و بیسیک.
لااقل توی این دو سه ساله شاید، کسی جز من یا عمه، خانهی مادربزرگ نمیرفت این شکلی.
او میرفت از فریزر یا از کشو، گوشتی، نخودی، چیزی بیاورد برای باغی که گوشت و نخود
و بیچیز مانده، من میرفتم دستشویی، خواب، موزیک، چای و همهی آن کارهای دیگر. و البته
که گلها را هم آب میدادم. با آبِ یخچال هم آب میدادم بهشان، که جگرشان حال بیاید،
و جگر خودم هم. من انگار خلأ حضوری را پر میکردم که خانه ناگزیر از آن است. من نیازِ
خانه بودم. ساقیش بودم. فکر میکردم از سه روز پیش که نرفتهام، خانه چشمش دنبالم
است. مبل سردتر شده، پرده خشکتر، دستگیرهی در سفتتر، و گلها هم رمقشان را ازدست
دادهاند. و دوباره میرفتم. مثل یک سفر بود توی شهر خودم. پاتوقم نبود، یک جایی مثلِ
خانهی خالی. اروتیسمِ ذاتیِ دلپذیر و مهیجی داشت. و البته ماجراجویانه بود. مثلِ
داشتنِ افیری مقبول و مشروع. این اواخر رابطهای سردستی با گلها داشتم؛ میدیدم که
پژمرده و خمیده شدهاند، پرده را میکشیدم، پنجره را باز میکردم. آبشان میدادم،
میگذاشتم آب را هورتی بکشند. چاقو برمیداشتم، دورِ ساقه را خالی میکردم، سه چارتا
جای دور از ساقه را هم سوراخ میکردم. میگذاشتم پنج دقیقهای بماند. بعد، سوراخِ دورِ
ساقه را عمیقتر میکردم. و ریشه دیده میشد، که پخش شده در خاک. اینبار نیم ساعت
صبر میکردم. بعد، خاکِ سوراخهای دور را میریختم پای ساقه، و با خاکِ ساقه، آنها
را پر میکردم. و دوباره آب میدادم. این درمانم بود برای پژمردهگیِ گلها. اما هیچ
اتفاقی نمیافتاد. ولی هر بار تکرار میکردم درمانم را. بااصرار. بعدتر فهمیدم به
خاطرِ بستهبودنِ پردهها بود؛ آفتابی که نمیدیدند، و میدانستند اما هست. و البته
به خاطرِ آب یخچال؛ آب خنکِ یخچال خوب نیست برای گلهای گلدان. به هر حال، درمانم
را دوست داشتم؛ حالی را که به من میداد.
خوابگاهم. توی اتاق تنها. کلن ده نفر بیشتر نمانده توی خوابگاه. دیشب
رفتم آزادی که بروم اصفهان پیش دایی. با چند واسطهانداختن بلیت گرفتم، سوار شدم، ساعتِ
حرکت شد. اما پیاده شدم. رفتم بلیت را دادم صندوق و نصف پولم را با تعجب برگرداند.
برگشتم. بولوار خلوت بود. حتا آنهایی هم که آدرس ِ خانهشان یکی از صندلیهای وسطِ
بولوار است، نبودند. رفتهبودند تعطیلات. به وگاس شاید. نمیدانم. شمارهی هیچ کدامشان
را نداشتم که بپرسم آن «عزمِ عزیمت» را از کجا گرفتهاند. یک رسیدم خوابگاه. خوابیدم.
دایی هم زنگ زد و حرف زدیم و خندیدیم و بعد با آن منطق همیشهگیش نتیجه گرفت، درست
است که دعوتم کرده بوده، ولی خوب کردهم نیامدم. و من هم خندیدم و تشکر کردم. همین.
هیچ جایی نرفتهام و نمیروم این تعطیلاتِ تحمیلی را. عوضش مینشینم روی تختم - که
شده خانهی من - به سیاقی که گلهای مادربزرگ را درمان میکردم، اینبار خودم را سوراخ
میکنم؛ ساقه، ریشه و الباقی. نمیدانم، شاید فهمیدم کدام پنجرهام آفتاب ندارد، یا
شاید آب معدنی به خودم دادم عوضِ آب خنکِ یخچال. ولی خب مطمئنم که هیچ اتفاقی نمیافتد.
مثلِ گلها که خمیدهتر و بیرنگ و روتر میشدند.
اشتراک در:
پستها (Atom)