Marnie: I don't know what the next year of my life is gonna be like at all. I don't know what the next week of my life is gonna be like. I don't even know what I want. Sometimes I just wish someone would tell me, like, this is how you should spend your days and this is how the rest of your life should look.
شنبه
سهشنبه
«گویی نه زمستانم برف این همه بارانده»
آن مرد چهطور، و
با استعانت از چه چیز/ کسی، در دل ِ زمستان، تابستان ِ خود را یافت؟
یکشنبه
امروز صبحانه
خوردم. آخرین دفعهای را که خوردم یادم نیست. کلا کم میخورم. بخورم هم، کم میخورم؛
به قدر چایشیرینم. مامانبزرگ طوری نگاه میکند که از خودم خجالت بکشم بابت ِ اینکه قد پرنده نون میخورم. باید دو سه لقمه بگیرم شلکی تا هم خودم راضی بشوم و هم او. خودم که
اما راضی نمیشوم. چرا؟ معلوم است، چایم تمام شده؛ آخرین "المانی" از
سفره _در هر وعده_ باید بدهم تو، مایعات است. آب، چای، نوشابه: بسته به غذایش.
میگوید تا صبح
چشم رو هم نگذاشته وگرسنهش شده. میگویم شب؟، آره؛ انقدر این پهلو اون پهلو میکنم
که گشنهم میشه. از این جوابش خندهم میگیرد. همهی خندهم سر ِ این حرفش نیست.
به خودش میخندم؛ نه که مسخرهش کنم. دوستداشتنیتر شده توی این لباس ِ مغزپستهایش.
بعد ِ صفر رنگی شده کلا.
هفتهی قبل یکشنبه
که رفتم کلاس زبان، برگشتم تعطیل بود تا شنبه که من تعطیل بودم امروز هم یکشنبه
است. سر ِ ساعت دو امتحان دارم. (تقویم+)
هفتهی قبل، بابا
اینا فقط یکروزش را اینجا نبودند. عمهاینا هم،.. آره بودند امشب، فرداشب، پسفرداش،
دیگر نیامدند. دلشان تنگ نمیشد برایمان که نیامدند؟ مهم هم نبود آمد و
نیامدشان، من سر کارم بودم؛ توی اتاقم، پشت لپتاپ. آدم که خانه باشد، در اتاقم
باز است. آدم که خانه نباشد، هم چون فقط بعد از ظهرها میتوانم زندگی کنم، باز است.
فقط همهشب هم که بستهست خب. حالم خوب باشد، در ِ اتاق باز میشود. نه که همیشه
مهمان بیاید و بعد از ظهر باشد حالم خوب میشود، نه، مجبور میکنم خودم را که خوب
باشم، مهم بُروز ِ خوببودن نیست، فقط حس ِ خوببودن باید بکنم.
گفتم که یک هفته
میشود تعطیلیم، و من باید درس بخوانم برای امتحان. اما خب نمیشود،
پیش خودم فکر میکنم لازم نیست برای این درس حالا شش روز صرف کنم. برای درسهای
دیگر هم وقت نمیگذارم توی این شش روز؛ استراحت. فک میکنم قبل ِ اولین امتحان ِ
امتحانهای دوهفتهایمان، باید سه روز حال کنم. از پینجشنبه شروع کردم به فکر
اینکه بشینم بخوانم خب.
جمعه شروع کردم؟ نه پنجشنبه عصر. ساعت چهار. یک ساعت نشستم پنجاه صفحه
خواندم. این پنجاه صحفه، نصفش را بودم توی کلاس. بقیهی پنجاه صحفهها را که اصلا.
یک ساعت که نشسته بودم روی مبل ِ سهنفرهی پذیرایی، یکریز خواندم. فکر کردم اگر
بخواهم بقیهی جزوه را هم همین شکلی بخوانم، شنبه تمومم. تموم هم میشدم. معمولا
اما این شکلی نمینشینم بخوانم و حتی گردنم را با اکراه بخارم که مبادا به خودم و
قول ِ یک ساعتم خیانتی کردهباشم. جمعه هم روز بدی بود! شنبه بدتر، انگار سهشنبه
بود!
شنیدهید شرلوک برگشته. با نعشکش ِ خالی. اپیزود ِ صفرش(+) را جمعه دم ِ ظهر
دیدم که بعد ِ امتحانها، قسمت ِیکش را یک ِ ژانویه روی "ایر" شدهبود، ببینم.
شب دیدمش اما. نزدیکای سحر خوابیدم. صبح هم نقد ِ بیگاسلیپ را روی این قسمت خواندم.
حق با اوست.
امروز قرار بود ِ روز محشری بشود. صبح زود بلند شوم، که شدم. دوزاده باید جزوه
را تمام کنم، فرمولها را بدهم ماشینحساب. دو امتحان بدهم، بروم بانک بعدش، پول ِ
زبان را بریزم عصری بروم کلاس. کلاس را که میروم. امتحان اما؛ نه جزوه تمام شد، و
نه بالتبعش ماشینحساب آماده.بیخیال ِ
امتحان شدم یعنی. به این تصمیم ِ "حذفکردن"
برسم، انگار دنیا را دادهند به من. خوشخوشانم میشود و فکر میکنم در تجارت ِ
پرمنفعی شرکت داشتهم. تجارت ِ مرگ.
راستی امشب هم قرار است اپیزود دوی فصل ِ سه: "نشان ِ سه" را بی.بی.سی وان پخش کند.
برای امتحان بعدی که نمیدونم چندشنبهست، بهانهی خوبیست. مخصوصا ماری(+) که تودلبروست بدجور. مبارک ِ جان.
چهارشنبه
.
1.یک مدت ِ خیلی زیاد _مثلا از سه سال ِ پیش که فیسبوک را آبادتر کردیم_ میشود که زندگیم شده "سَرَک" کشیدن. شده پیداکردن ِ "اینسترست"های بیدلیل. چرا؟ خب مهم نیست. لابد از ذات این شبکههای اجتماعیست. واضحتر نگفتم نه؟ آره خب. واضحش میکنم. سه سال میشود قابلیت "سیو" را در خودم دیسیبل کردم. نه که قبلترها خیلی فعال بود. درست است که فعال نبود عوضش اما "شِیر" ِ مفرط و بیحساب نداشت اینقدر. فقط "واچ" بود و "رید". اشکال که نمیگویم نداشت، داشت. اما شیرکردن بیاساس اینترستها یک آسیب ِ بدی دارد؛ آسیبش همین نوع ِ نوشتنی که اختیار کردهم برای گفتن چیزهای توی کلهم. نه نه علیهش حرف نمیزنم؛ فقط دلیل ِ اینمدل نوشتن را نمیدانم. حس میکنم بعضی موقعها یک "نیمنگاهی" دارم به چیزهایی که دقیق هویتشان برایم مشخص نیست. آن بالا گفتم "... سرک کشیدن"، همان، از جنس همان سرک کشیدن شده این نوع نوشتنم. خب نوشتن چرا مهم است؟ معلوم است؛ جنس فک آدم را بروز میدهد توی فضای انتشار. بیدلیلی نوشتنم، از بیدلیلی ِ نوع ِ فکرم است؛ بعضا چیزهایی را دوست دارم و فکر میکنم مطلعم ازشان، رو راست، باد هواست علاقهم و اطلاعم؛ "اینترستهای بیدلیل".
2.پاراگراف بالا آب خورد، بیخودی گشاد شد لابلاش. کمی تنگش کنم.
3.هرمس اینجا نوشتهبود رفیقی داشتیم، فلان و بهمان و الخ میکرد، آخر رسید به اینجا که گفته همین رفیقمان شده بود "اسفنج". مدام چشم و گوش میچرخاند که کی چی گفت، بردارد استتوسش کند. حرف هرمس اینجا تمام نشد، ادامه داشت، که ادامهش بسط و نشر همین مانفست ِ رفتار ِ پست ِ مطلب آدمهای مجازستان بود. راست گفتهبود هرمس.
4.میرسم به اینجا که مگر قبل ِ بلاگ و گودر و توئیتر و ...، خبری از این ِ "دهنلقیبازی"ها خبری نبود. دهقلقی هم نه دقیقا؛ "شلگرفتن ِ قضایا و پرایوسیها".
5.همین هرمس بغل ِ قضیهی اسفنج، دربارهی "پابلیکبودن" هم چیزی نوشته. که خلاصهش کنم اگر میشود اینکه ویژگی آدمهاست پرایوسی. میبینی طرف پابلیک است اما خب توی خودش پراویت و با همین فرمان بگیر تا گزینههای ممکن دیگر.
6.قضیهی پرایوسی را بعدا خودم شاید، از خودم هم چیزی چسباندم بهش. موضوع الان نیست فقط.
7.دوباره برگردم بالا. به سومی، بعد اولی. اینکه اسفنج باشی، زیاد هم بعد نیست. یعنی کنجکاو باشی خب. کنجکاویای که قبل از خلقت هم بوده! خوب است. آدم را جلوتر میبرد، باعث میشود چیز یاد بگیری. اما چه چیزی؟ حالا رسیدم به اول؛ بیدلیلی ِ چیزهایی که یاد میگیری. "نیوز فید"؛ خوراک؛ جریان؛ استریم و جریان و تمام این سینونیمها. همهش یک حرف است، جلوی چشم/ فکرمان چیزهایی است که نخواستیم باشند و اما به ناچار (به ناچار؟) میبینیم و لاجرم (آخ که چه دوست دارم این اکسپرشن را!) فکرشان را میکنی. میخوانیشان و شیرشان میکنی.
8.سنگین است این وضع کلا.
پنجشنبه
آنقدر هست که میشود ندیدش؛ لذت مادربزرگ
تنها تصویر مشخص و بزرگی که من از مادربزرگ، از زندگیش دارم "لذت" است. لذتی که در نهایت روزمرهگیش به به وجود آمده، در آن شکل گرفته، و در آن بزرگ شده، و در آن استمرار یافتهاست. لذتی که در زندگیش خلاصه میشود. لذت از بودن. لذت از این که هست. به راحتی میتواند در هر وضعیتی قرار بگیرد، در بدترینها حتی، ولی لذتش هیچ وقت به حضیض خود نمیرسد. در اوج لذت است. نقطهی رضایتمندی از زندگی که برای من شکلی انکارپذیر دارد. لذتش جوریست که به قاطع میتوانم بگویم نیست. هیچش بشمارم. چرا؟ من و تمام آدمهای غیر از مادربزرگ که میشناسم، تلقیمان از لذت چیز دیگریست. ما فکر میکنیم لذت را باید تجربه کرد، مانند عبادت، مانند دلخوشیهای کوچک، مثل نوازش، مثل ِ هر چیز دیگری که برایمان این ایده را همراه میآورد که بگوییم "خیلی خوب بود". و با خاطرهسازی ِ پیچیدهای لذت را دخیره کنیم. اما در عین تمام لحظات ِ "تجربه"ی لذت به این هم قائلیم؛ هر لحظه احتمال ِ اتفاقی هست که لذت ما در خراب کند. ما برای ِ دوری از این اتفاق، تمام فرصتها را غنیمت میشماریم؛ "کارپه دیهم!". اما او، مادربزرگ، تلقیش اینست زندگی و هر آنچه در آن است، جز لذت نیست. چه بفهمم، چه نه. این یعنی، لذتی که میتوان ندیدش. مثل خدا. مثل خدا که هست، اما کجا؟ همه جا. مادربزرگ به خدا ایمان دارد به زندگی و هم به لذتش. اما این ایمان ِ بیحد او، تا مرتبهای بالاش کشیده که "نفی ِ لذت" برایش آسانترین که نه، "بدیهیترین" کار دنیاست. فراتر از لذت سیر میکند. لغت ِ دیگری میخواهد لذت او. هر روز هم کار دارد. هر لحظه کار دارد حتی؛ مشغولیت. میتواند همیشه سرگرم باشد با کمترین چیزها. همیشه ذهنش درگیر است. و نارضایتی از اینها؟ بیمعنیست برایش. درست مثل "شرلوک هلمز". شرلوک زندگی را جز کار نمیبیند. جز این نمیبینید که فکرش مشغول معمای قتل باشد. حتی برایش اهمیت ندارد دانستن ِ اینکه زمین دور خورشید میچرخد یا ماه. آنچه مهم است، اشتغال است. حل مسئله. مادربزرگ سنگترین گناه را کار نداشتن میداند. به باور او آدم حق سوال از خدا ندارد که چرا خلق شده و چرا گاهی این مشکلات ِ سهمگین؟ او محنت را عین ِ نعمت میداند. جوری که تفاوتی بینشان نیست. خنثی. او چای میخورد نه به این دلیل که خسته است و باید یک چیزی بخورد که از تنش در شود این خستهگی. خسته است ولی چای خوردن دخلی به آن ندارد. و در عین حال بیشترین ربط را هم به خستهگی دارد. قطعا مفهوم نیست این حرف. چرا؟ چون برای خود او هم مفهوم نیست. او اهمیتی به این نمیدهد که باید از حاشیههای چایخوردن لذت برد یا نه. اهمیت به این نمیدهد که از هر جرعهی چای باید چه مقدار شادی گرفت. مهم اینست مراسم چای خوردن او به نحو ِ کلاسیکی تاپ باشد و بیعیب و نقص و جلوهدار. ولی این جلوه هم برایَش مهم نیست. عکس، برای من تمام مراحل مهم است و خوشی ِ ساطع از آنها. حالا شاید نشود دریاف این خوشی را اکثر اوقات. اما مهم است و وجود دارد احتمالش. مادربزرگ خودش را مطیع ِ ایمانش به زندگی میداند. او هزار بار زندگی کرده و حالا جز "انجام"ِ آن چیزی از دستش برنمیآید. او ریز ِ زندگیَش دستش است. بعضی وقتها غبطه میخوری به جای او بودن، گاهی حِرصت میگیرد از این همه بینقصی و انجام ِ تام کارها. مادربزرگ همیشه در ذات زندگی میکند و زندگی برایش یک آیین است. یک مصداق بیمثال ِ فیلم "ساراباند" ِ آقای برگمان است: « زندگی این امکان را در خود دارد که به یک مناسک تبدیل شود». همهی مادربزرگ را که انتظار ندارید یک جا بگویم؟! همهش شاید این باشد که بی او چیزی نیست. و آن چیز؟ نمیدانم.
دوشنبه
جدا شوند هم طلاق نمیگیرند!
بچهتر که بودم، موقعهایی که مادر پدرم دعوا میکرد، و حرفشان از جر و بحث زِبرتر میشد و میزدند توی برجک ِ هم، و به قول بزرگترها خون جلو چشمشان را میگرفت، احساس میکردم، نزدیکترین فاصله با مرگ و بدبختی را دارم. اول که نگاهشان میکردم، چشمهام کنده میشدند، بعد، از یک ربع که آن طرفتر میرفت، دستهام قطع میشدند و میافتادند روی انگشتهای پام، همینطور تا یک ساعتِ اگر ادامه میدادند، مرده بودم. و فکر میکردم الان یک بچهروح سرگردانم که دارد توی دنیایی زندگی میکند که پدر و مادرش طلاق گرفتهند و بدبختترین روح کل دنیاست. دلش میخواست یک چیزی پیدا کند و لعنت حوالهش کند، اما پیداش نمیکرد، چون همین موقع دعوای واقعی تمام میشد. ساکت. تمام بدنم سرِ هم میشد، اما کل درد عالم توی استخوانهام بود. انگار به جای همه آدمها آنفولانزا گرفتهباشم و بدندردش را حمل کنم. ماجرا عرضِ نیمساعت به مسخرهترین خوشیِ تاریخ تبدیل میشد؛ "پا شین بریم یه جا. زنگ بزن محمد ببین فلانی خونهس [بترکی ِ خودمان]". جلوتر آمدم و شدم بچه. هر روز پدرم مادرم را طلاق میداد و مادرم اما زیربار نمیرفت و برمیگشت و سفت زندگیش را نگهمیداشت. یا برعکس. البته هیچوقت کلمهی طلاق شنیده نشد. این که "من بالاخره طلاقت میدم" یا "آخر سر یه روز میذارم میرم"؛ هیچکدام از اینها و شبیهشان را نشنیدم. یعنی فــکر میکردم که با این مدل قهرشان باید یکی دعوی طلاق داشتهباشد. ولی نداشتند. من خودم را جای محضری میگذاشتم و حکم طلاق را صادر میکردم. جلوترتر آمدم، شدم یک چیزی که بقیه وقتی میدیدنش میگفتند، "من جای تو بودم فلان بودم.."، "من سن تو رو داشتم فلان میکردم"؛ یعنی دیگر به عنوان بچه قبولم نداشتند. اما اختیار بزرگی کردن هم نداشتم. مزخرفترین سنی که آدم ردش میکند. توی این سن بود که فهمیدم، بغرنجترین دعواهای پدر مادرم، آنهایی هست که من نمیشنوم. هیچ نمیتوانستم که بفهمم. و دعواهای جلوی من، سرریز آن بود. و فقط سردرد میآورد. خطر خاصی متوجه فرجام رابطهی پدر مادرم نداشتند. دعواهای ساکت بود که میشد احتمال طلاق را بالا ببرد. بیکه حرفی از طلاق بگویند. این دعواها بود که من را فرزند طلاق _به صورت موقت_ جا میزد پیش خودم. اما کشک است. همهی توهم طلاق حول والدینم هیچ است. امکان ندارد طلاق بگیرند حتی اگر حرفش را هم بزنند واقعا. این را تازگیها فهمیدم. دلیلش هم برمیگردد به اصلیترین مزیت پدرم؛ "صداقت". مادرم تنها به این دلیل که او را صادق دیده، قبولش کرده و پدرم هم تقریبا یک همچو چیزی در مادرم _که از قبل هم باهم فامیل بودهند_ دیده و رفته سراغش. این مزیت و ویژگی ِ هر دو نه تنها بُلدترین مشخصهی رفتاری و و فکری هر دوست _تاکیدم روی فکر است_ که اِستِبِلترینشان هم هست. بَلَد نیستند خودشان را گول بزنند و به خود ِ خودشان دروغ تحویل بدهند که "دوسش ندارم"؛ نمیتوانند رابطهای را ندید بگیرند که شروع وکردهند و درگیرش شدهند و درش دل دادهند و دل گرفتهند و خوش بودهند _هر چند کوچک_. نمیتوانند. به هر دلیل. به خاطر هر مشکل و دلخوری و کاستی و بیتوجهی از طرف آن یکی. نمیتوانند. این نتواستنشان فردی است. و به مرحله خود ِ دوتاییشان هم حتی قرار نیست برسد. تازگیها خیالم کلی راحت شده این بابت.
در کل به نظرم هر دو شخصی که طلاق میگیرند، قابلیت بیصداقتی دارند؛ هر دو. تا این سن هم زوجهای مطلقهای ندیدم که مشکلشان از صداقتشان بزرگتر بوده باشد؛ همیشه کمآوردهند توی روراستی با خودشان. و و و فکر هم میکنم به این دلیل که "لازمهی طلاق عدم صداقت است، خدا حرمت و کراهت سنگینی گذاشته برای این یک رقم.
در کل به نظرم هر دو شخصی که طلاق میگیرند، قابلیت بیصداقتی دارند؛ هر دو. تا این سن هم زوجهای مطلقهای ندیدم که مشکلشان از صداقتشان بزرگتر بوده باشد؛ همیشه کمآوردهند توی روراستی با خودشان. و و و فکر هم میکنم به این دلیل که "لازمهی طلاق عدم صداقت است، خدا حرمت و کراهت سنگینی گذاشته برای این یک رقم.
یکشنبه
سکوت بشارت است!
زکریا و مریم سکوت کردند. نشانه ی خدا بود این سکوت. نشانه ی حقانیت بشارت خدا. بشارتی برای وقوع امری باورناپذیر. چنان امری که نبوده تا حال. بشارتی که در سکوت داده میشود. و با سکوت میخواهد بفهماند "اینگونه سخن میگوید خدا. سخن از نیست ها". و همین سکوت است که صدایش دنیا را یکسره گوش میکند. مردم از سکوت مریم در برابر خارق العاده ترین پدیده عمرشان که چیزی کم از خلقت آدم نداشت، عاصی میشوند. دروغ. تهمت. تحمل نزدیکی وجود خدا را تا به این حد ندارند. فقط عده کوچکی از مخاطبان مریم ساکت خدا را پس نمیزنند. تنها عده ی کمی به توصیه قبلی زکریا عمل میکنند که گفته بود این بشارت را روز و شب شکر گویید. تنها معدودی عیسی کوچک را عبدالله میدانند. و به راه حقی که سخن خدای عیسی و خدای آنها بود میروند. تنها آدمهای خیلی کمی به روز تولد و مرگ عیسی دلخوش میکنند. و حتی روزی که دوباره راه میرود. استوار. قرص. مردم زیادی دیدند و شنیدند سکوت مریم و صدای رسای بشارتی که عیسی از خدا داشت. و همین مردم ندیدند و نشنیدند. تا همیشه. و انگار این همیشه تا آخر با هم هست؛ ما هم صدای سکوت کسی را دیگر نمیشنویم. انگار دیگر کسی ندای بشارتی نمیشوند اصلا. انگار کسی هرگز نخواهد گفت، "انتم فی ضلال مبین". هرگز. و هر روز صدای مان را بر این سکوت ها بلند میکنیم. همت کنیم خودمان بشارتی برای خودمان بدهیم و سکوتی برایش فراهم.
اشتراک در:
پستها (Atom)