«دوری و دوستی»، یکی از احمقانهترین نقلهای رایج است. واوِ این ترکیب
به نظرم باید از جنسِ مباینت باشد، نه همنشینی. دوری هیچوقت دوستی نمیآورد. هیچوقت
هم باعث نمیشود محبّتِ آدمها بههم بیشتر شود. «دوری و دوستی» یک ترکیب ِ مزورّانهی
پست است که شده مانیفست ِ خیلی از آدمها و رابطهها. روابطِ انسانها را رفتارهای
انسانی میسازد؛ نه یک سری موقعیتهای این شکلی. دوستی در رفتار شکل میگیرد، در حضور
معنی مییابد. در دوری، دوستی میمیرد؛ محو میشود و میرسد به تهِ مسیر. لبخند
ِ دوستانهای که از پسِ دوری زده میشود، بیشتر جنبهی تمسخر دارد؛ تمسخرِ ذاتِ رابطه.
دوری و دوستی یکجور توجیه است برای تنبلیِ آدمها در رابطه؛ در ماندنشان در بلاتکلیفیِ
مزمن؛ در واضح نساختنِ ِ دیالکتیکِ رابطه. دوری و دوستی پناهِ آدمهای ضعیفی است که
اتفاقاً با نهایتِ حقبهجانبی، ضعفهای خود را برساختهی خرد و تعقل میدانند و از
همین ضعفها ستونهایی میتراشند و برای ساختنِ شخصیتِ خود استفاده میکنند؛ طبعاً
کسی ستونهای شخصیتیِ خود را سست نمیپندارد!
مادربزرگم وقتی در کانتکستِ آدمها و رابطهها میگوید: «چه بهتر؛ دوری
و دوستی»، یعنی الف و ب بهتر است اصلاً همدیگر را صد سالِ سیاه هم نبینند؛ دور باشند
که دوست نباشند. او دوستی را قائم بذات میبیند. دوستی را از اشیاء میداند، که به
تک و یگانه هم میتواند به اختیار فرد باشد؛ عملاً ورِ دیگری را در مقولهی دوستی برنمیتابد؛
انسان دوست ِ خود است، و بینیاز از انسانِ دیگر، زیرا انسان فقط باید به خدا نظر کند.
تمام. کاربردش از ترکیبِ دوری و دوستی بسیار قوی است. و محکم. در چارچوبِ اندیشهاش
که جور است.
دوستیِ برآمده از دوری فریبِ مطلق است؛ پذیرفتنِ محضِ سانتیمانتالیزم
ِ نهادینهی آدم است. دوستیای که از دوری آب خورده، مریض است و مرضش هم واگیرا. دوستیِ
دوری، دقیقاً ذاتِ رفتار و حضورِ انسانی را نشانه رفته است و کارش کمکردنِ قدرتِ پذیرش
در آدمها: پذیرشِ تفاوتها و بالاتر، پذیرش ِ تغییر و نوشدن در قالبِ رابطه و دوستی.
وقتی باور داری به دوریِ دوستیآور، یعنی داری برای «دوستی» مرثیه میخوانی، و چالَش
میکنی. دوری هیچ نشانهای از دوستی نخواهد داشت. دوری یعنی کدورت، یعنی از دستدادن،
یعنی ندیدن، یعنی تمامشدن. دوری یعنی دوری.