تعجب کردم. آینه حرف زد. آینه هم خاطره داشت. به چشمهام اشاره کرد. رفت توی قلبم. نشت. باز به چشمهام اشاره کرد. ترسیدم. چشمهام را بستم. چشمهام را باز کردم. دستم را فرو کردم داخلشان. درد کردند. آب آمد. آینه حرف زد. به چشمهام اشاره کرد. ترسیدم. آینه هم خاطره داشت؛ زیر چشمهام را دیدم؛ آن سومی هم خط میاندازد؛ اولی و دومی به ترتیب عمیقتر شدهاند. زیر آن سومی یک کرم لانه کرده زیر پوستم. درست اندازه کرمهای تنبل بغل ریشه درختها. آن کرمها که همیشه باهمند. زیادند. ریشه درخت را میخورند. درختِ قبراق پس میافتد. بیآنکه دارکوب سوراخش کند. بیآنکه پایش خشک بماند. درخت سکته میکند. تقصیر کرمهاست. آن کرمهایی که همهاش میلولند توی هم. مثل چند بسته پفک بیرنگ ریختهاند زیر پای درخت؛ زیر پای چشمهام؛ من نمیبینم؛ زیر پای چشمهام میلولند. آن بالا هم خط میافتد؛ یکی، یادم نیست کی. دیگری چند سال پیش. آن سومی هم تازگیها. همین مانده آن قدر به درختها فکر کنم، شبیهشان بشوم؛ دارکوب سرم را سوراخ کند. سکته کنم. با کرمهایی که پای چشمهام میلولند بیصدا. ساکت. تلخ. فکر کنم، آینه هم خاطرش نمیماند این تصویر... نمیترسم. تعجب نمیکنم. آینه بماند و من ِ خیلی سال پیش.
صورتم گول میزند. مرا گول میزند. دستهام مرا گول میزنند. با صافی بعد از اصلاح گولم میزنند. مگر صاف نبود؟ صاف بود. فقط گول میخورم که دوباره صاف میشود. چرا خیال میکنم دوباره صاف میشود؟ مگر صاف نبود؟ بود؟ نبود؟ یادم نیست. شاید فقط گولم میزند. و آینه این را یادش نیست. آینه که دست ندارد. آینه مرا لمس نکردهاست. هیچوقت. آینه فقط بلد است خاطرههای چشمی را برایت بگوید. آینه که اما حرف نمیزند. تعجب کردنی هم نیست. اما دستهام حرف میزنند. حرف میزنند با گوشهام، با چشمهام، اصلا با خودِ خودم حرف میزنند. دستهام، دستشان هنوز پیشم رو نشدهاست. دستها بیشتر شبیه آینههای ترسناک شدهاند. همان آینهها که ترسناک بودند. بیشتر از این میترسم؛ چرا فقط آینهها ترسناک نیستند؟ چرا بیشتر خودم ترسناکتر شدهام؟ گولخوردن و ترس از ترسناکیِ خود. با خودم صاف نیستم؟!
این عکس چرا کرمها را، خطها را نشان نمیدهد؟ عکسها هم عکس شدهاند؟
صورتم گول میزند. مرا گول میزند. دستهام مرا گول میزنند. با صافی بعد از اصلاح گولم میزنند. مگر صاف نبود؟ صاف بود. فقط گول میخورم که دوباره صاف میشود. چرا خیال میکنم دوباره صاف میشود؟ مگر صاف نبود؟ بود؟ نبود؟ یادم نیست. شاید فقط گولم میزند. و آینه این را یادش نیست. آینه که دست ندارد. آینه مرا لمس نکردهاست. هیچوقت. آینه فقط بلد است خاطرههای چشمی را برایت بگوید. آینه که اما حرف نمیزند. تعجب کردنی هم نیست. اما دستهام حرف میزنند. حرف میزنند با گوشهام، با چشمهام، اصلا با خودِ خودم حرف میزنند. دستهام، دستشان هنوز پیشم رو نشدهاست. دستها بیشتر شبیه آینههای ترسناک شدهاند. همان آینهها که ترسناک بودند. بیشتر از این میترسم؛ چرا فقط آینهها ترسناک نیستند؟ چرا بیشتر خودم ترسناکتر شدهام؟ گولخوردن و ترس از ترسناکیِ خود. با خودم صاف نیستم؟!
این عکس چرا کرمها را، خطها را نشان نمیدهد؟ عکسها هم عکس شدهاند؟

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر