شنبه

اسفند


اسفند؛ اسفند لعنتی خوبِ دوست داشتنی!

هیچ وقت به جادوی ماه‌ها و این چیزها عقیده نداشتم و ندارم. ولی شهریور و اسفند یک حساب جدا داشتند پیشم. شهریور شلوغ‌ترین ماه سال بود برایم و اسفند شورانگیزترین‌شان!

یقین دارم یک اتفاقی آن بیرون از ما می‌افتد و مطمئنم یک نفوذ قوی هم به درون ما دارد. لااقل به صورت فرمالیته اسفند شدن را می‌فهمیم؛ هیچ ماهی این طور نیست؛ نمی‌شود به خودی خود که مثلا آبان شد آذر یا چی و چی. اسفند اما از همان روز اول قد می‌کشد و رعنا می‌شود. یک هیبت نازنینی برای خودش دست و پا می‌کند، یک عطر مخصوص، یک شور مخصوص، یک شوق ویژه. داخل خانه و توی اتاق هم می‌شود فهمید اسفند شده. نیازی نیست بیرون رفت و فهمید که بله می‌شود بی ‌کاپشن و کت و این چیزها هم بیرون آمد و گشت. ژن اسفند فوق‌العاده موثر است در آمیزش با روح انسان.

انگار کسی با ریتمی موزون و هارمونیک با آهنگ اسفند، همیشۀ خدا کنار آدم می‌رقصد و دایم از تو پذیرایی می‌کند. یک حالت بهشتی؛ یک ماه از ماه‌های بهشت است اسفند. به نظرم نوید بهار از خود بهار هم شادی‌آورتر است. شاید خود بهار دوران زیبای کودکی‌ش را در اسفند می‌گذراند و با موهایی پیچیده شده و تا کمر آویزانش، می‌خندد و بر درختان ریسه می‌بندد. چشمک می‌زند و دل آدم را هوایی می‌کند؛ بهار اسفند هنوز بی‌حجاب است؛ محض است و معصوم و پاک. هنوز می‌شود برایش لباس خرید و تنش کرد و چرخش زیبای او را سیر کرد. میشود رد نگاه‌هایش را دنبال کرد و بهاری خالی از عشوه دید!

لطافت دستانش را بویید و او را به آغوش کشید و گونه سرخش را بوسید. به دور از نگاه خزان‌دل‌هایی که امید را در آخرین آویختگی برگ بر تن درختی عریان می‌دادند. می‌توان بهار را با دخترانگی‌اش به نکاح رویای خود درآورد و آنچه را که در دل هست بی هیچ پرده‌ای در گوشش زمزمه کرد. از او قول گرفت تا به وقت بزرگی‌اش خود را نصیب هر بی نشانی نکند.
اسفند بستر رشد بهار است. اسفند زایشگاه بی مثال زیبایی‌ست. ماهی‌ست بریده از زمستان و چسبیده به بهار. اسفند یک فصل است.

برای برگشتن به آن بهترین حال باید تکلیف را با خودت در اسفند یک سره کنی. باید قلب خود را در هوای اسفند خشک کنی از آب‌های آلوده. باید روز شب‌ت را با روز و شب اسفند وفق دهی و آن وقت بشینی با «محول الاحوال» اختلاط کنی؛ اختلاط راجع به خودت و بهارینه هایت. راجع به اشتیاق‌هایت. راجع خودت و خودش. باید بشینی و یک دل سیر برایش اشک بریزی که اوضاعت را تدبیر کند.
آن لحظه تحویل خیل دیر است. آنجا آخر کار است. دق‌الباب است. اسم رمز است برای ورود به بلوغ بهار. باید لابی‌هایت را قبل‌تر و در همین اسفند می‌کردی...

گله‌نوشت: لعنت به تایپ و پاک شدن متن تا نصفه! بد است آدم دوباره احساسش را سر حالابیاورد برای نوشتن!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر