لابد برف را هم تحریم کردهاند!
رادیو روشن است. و من در صندلی پشت راننده تاکسی، "شد خزان گلشن آشنایی..." را، باصدای بنانِ مرحوم میشنوم. اسفند است؛ حالم روبهراه است. برف میبارد. از صبح و قبلترش از شب، سر این «برف آمدن» خوشحالم. اما اینجا ناراحت. خیس بودم. خیس برف. برف اسفند نا ندارد؛ زود با گرمای بیاُلفت پیکان آب میشود. به این دلیل است که هیچوقت خدا دلم راضی به تاکسی سوار شدن در روزهای خیسناک نیستم. اتوبوس را به علت نشستن و وجود اقتضایی برای ایستادن ترجیح میدهم. در این هوای بیدریغ، توی تاکسی قضیه چرتتر خواهد شد؛ وقی بغل دستت یک همدانشگاهی ناشناس چادری هم نشسته باشد. بغل او هم یک همجنس دیگرش. حتا وقتی پشت چراغ قرمزِ مدیدِ، وا میروی و چُرت میزنی و بیخیال... یکهو میبینی پای راستت به ساقِ مِشکینَش میخورد. خودت را پس میکشی. همیشه مراعات میکنم. بی شوخی. خیلی موقعیت خوبی نخواهد بود؛ او هم برگردد ببیند خوابیدی و بیتوجهی. نمیدانم منظورم واضح هست یا نه؟
همانجا برایم جالب میشود؛ چرا همیشه روزهایی که حالم خوب است کلاسهای دانشگاه برنامهی قاراشمیشی پیدا میکنند؟ چرا مسئول کلاسها همین الان سر صبح، باید اعلان را نصب کند که آقا فلانی نمیآید. بیکفایتی اوست یا استاد؟ بالاخره از وظیفههای تعریف شده برای یک مسئول کلاس، همین است؛ اعلام به موقعِ تشکیل یا عدم تشکیل کلاسها. استاد هم باید به موقع خبر میداد. ولی من این کوتاهی را از چشم مسئول مذکور میبینم. شوخی نیست؛ یک ساعت خواب صبحگاهیست؛ اصلا میدانند خواب نوشین چه شیرین است؟! چه میزان در تعمیق یادگیری نقش دارد؟! نمیدانند. اگر میدانستند، کوشاتر بودند!
ولی بد نشد. از زیر بار تحویل ماشین ابوی به تعمیرگاه قِسِر دررفتم؛ بهانهیِ واقعیِ خوبی بود کلاس اول صبح. ||تا کی کلاس داری؟ تا عصر. خب پس مجبورم خودم ببرم. زحمت شدها؛ عذر میخوام. نه تو دانشجویی باید سر موقع و مرتب به کلاسهات برسی. چیزی لازم داری؟ نه... ممنون!...|| و من چقدر از این حرف بدم میآید؛ اجبار در تعلیم به روشِ منحصر به فرد. مگر فقط دانشگاه است که یاد میدهد؟ بر فرض هست. ولی مگر من آدم نیستم؟ چرا مجبور به شنیدن یادآوری این مهم هستم؟ همین حس را موقع سوال و جواب راننده تاکسی تلفنی دربارهی رشتهام و آینده شغلیَش داشتم. با چاشنی اضافهتر. مرد حسابی! ساعتِ هفتونیم موقع این قِسم بازپرسیهاست؟ من به وقتَش هم این سوالها را پشت گوش میاندازم؛ آن وقت جنابعالی من را تنها گیر آوردی و از من راجع به سختی عمران خواندن و کار کثیف و بیکتوشلوار آن اطلاعات میگیری؟ آخر سر هم میگوید ||ولی رشتهی خوبیست؛ میشود در هر شرایط _خصوصی یا دولتی_ کار پیدا کرد. رشتهی خوبیه...|| دلم میخواست برگردم و یک کلام بگذارم کفِ دستش، که آقاجان واقعن که باهوش تشریف داری؛ معلوم است که عمران خوب است. عمران خوب نباشد پس چی خوب باشد؟ لابد کامپیوتر خوب است. میشود سیدی کپی کنی زد! یا اصلن هر چی... مرد مومن تعریفت از رشته تحصیلی فقط منحصر به شغلِ در پیِ آن است؟ هیچ تعریف دیگری برای رشته تحصیلی نداری... و آنقدر این سوالها را ردیف کردم برایش تا هیچ نتوانستم بگویم جز؛ ||بله. درست میگی.. میشه کار پیدا کرد به راحتی!|| و باز سرِ روز برف میبارد؛ برف برف شبانه! نشسته بر جادهها!
کِرختی را در جان نحیف شهر میشد حس کرد. آنجا که دانشگاه نصفنیمه بود. آنجا که حتا استاد آزمایشگاه ساعت دورازده هم نیامد. و این را باز موعد عدم ِتشکیلِ آزمایشگاه فهمیدم. و استادِ زاپاس برگزارید کلاس را. جدن که استادانه کلاس چیدهاند! از بچهها میشنوم فلان استاد، بهمان استاد، فلان خانم دکتر و کی و کی، نیامدهاند. دو هفته است که نیامدند. همیشه هم کوتاهی از مسئول کلاسهاست! استاد به موقع اطلاع میدهد. کرختی را میشود در جان نحیف شهر حس کرد. آنجا که ملت در خیابان لباس نافرم دارند. میروند این طرف خیابان تا مبادا کفششان مثل من داخل آب رود. وول میخورند توی پیادهروها تا آنجایی را که به خاطرش آمدهاند، بیابند. آنجا که گمکردهای دارند انگار. کرختی و نَخوت در روح معلوم است؛ آنجا که تابلو است از برفِ اسفندِ ارومیه شوکه شدهاند و سعی دارند بر کِتمان شوکهگیشان. معلوم است دانشجوها هم حساب کار دستشان بوده؛ شب توی فیسبوک دیدهاند "برف میبارد" را. و هیچوقت زحمت نگاه به برف نو را به خودشان ندادهاند! پنجره خدا هم برایشان کدر شده انگار! چاوز مُرد. لاقل شما نمیرید؛ به آن بیرون نظری.. نگاهی.. بهبهی.. چیزی.. لذتی.. وقوعی بیفکنید در کنش انسان و شهر و طبیعت! مجازی را هم مجازیتر نکنید! کرختی را میشود از همین حالا حس کرد! همینجا که هستیم.. نمیدانیم فردایی را که میآید در کدام محبسِ گشادِ بیرون از خانه تجربه خواهیم کرد... برف میبارد؟
«ملت پول دارند ولله! میخرند.» این حرفِ همانهایی است که آمدهاند بخرند و بقیه هم همین حرف راجع به آنها بگویند! غرفههای آجیل شلوغ است. نه اینکه ملت پسته ندیدهباشند، نه. به این علت که دقیقن میشناسندش. آمدهاند تا برای عید آجیل بگیرند یا دنبالِ چارشنبهیِمیشانی(بترکی؛ آجیل/خوردنی/تنقلات ویژه چهارشنبهسوری) هستند! من هم آن وسط ایستادهام عین احمقها، مکانیزاسیون و اتوماسیون کشتارگاهِ «مرغ خانگی» را با اشتیاقی خارج از قلم، تماشا میکنم؛ انگار که دارم «اینسپشن» میبینم! یک ربع! خدایا عجب روز خجستهای شد! نمایشگاهِ فروشِ بهاره را ترک میکنم. نمایشگاهی که سر کوه است! و ملت هم درایتشان را پای کوه چال کردهاند؛ عین من! زنی داخل غرفه دستگاه تصیفه آب خودش را جوری فروآنده بود تویِ مبلِ بدترکیب و پالتویی مردانه را به عنوان پتو کشیده بودند رویش، که انگار وسط غرفهیِ نمایشگاهِ سِبیت آلمان است! غروب غمباریست!
ما به همین میزان پر کیشدهایم از خودمان... به همین میزان که برای یک غرفه خیریه باید سه روز، نامهنگاری کرد و آخر هم دستت از پا درازتر باشد! به همین میزان که ما مطالبهای نداریم! و فکر میکنیم که پر از ایراد است همه مملکت. یک کارمند اداره حتا نمیداند تکیلفش چیست و حقوقش چیست. و با همکارانش راجع به دلار جر و بحث میکند اشاره به و به گُهخوری ایران مقابل آمریکا که باعث شد قیمت دلار چند صد تونی کم شود! افتخار میکند، به اینکه دولتِ کشورش مقابل دولتی قدرتمند به حماقتهای داخلیِ خودش اشاره کرده. به این حرفش مباهات میکند؛ ایران را باید آمریکا یک روزی بزند تا از شر اینها خلاص شویم... و هیچ نمیداند زیردستِ خودِ خودش چه غلطی میکند. برادرِ محترمِ موجهِ با فکر و ایده، با خودت رو راست باش. تو حتا نمیدانی الان که با عیال محترم خرید آمدی، نباید به او ترش کنی که چه خبره؟ مگه من بهت گفتم تو خونه تمیزکاری کن.. مگه من گفتم بشین بچهداری کن... برای خودت نگران باش... به اینها فکر کن اول! زنت چه گناهی دارد؟ دوستدختر احمدینژاد بوده یا دخترخوانده لاریجانی یا نامزد غیابی چاوز؟ که داری با او دربارهیِ فسادِ اداریِ جمهوری اسلامی بحث میکنی و مجبور است سر تکان دهد، ولی در سرش به شبهایی فکر کند که تو کنارش نبودی تا راجع به سرطانِ سینهش حرف بزند. راجع به این که باید همین فردا-پسفردا شیمیدرمانی شود، و گرنه میمیرد... و لال میماند و این حرفها را نمیگوید تا احیانن نگران نشوی.. و ای وای.. ای وای.. سر بدهی!
راننده تاکسی تلفنی، از این قِسم آدمها بود که بیبرنامه خواندهاند و بیهدف فکر کردهاند. آدم باید مطالعاتش مثل آبگوشت خوردن نباشد. که هر چقدر میلش کشید کاسه را پر کند و تیلیت کُنَد و نوشجان کند. خواندن مستلزم پیر طریقت است. پیری که حتا میتواند عمهت هم باشد. یا هر کسی که اندک عقل و هوشی دارد. نه مثل تو که از لابلای جزوات نظامی پَر میکشی و بر تناسخ و دونشناسی انگشت میگذاری. و میخواهی در چند دقیقه هستیشناسی کنی... بعد از سوال راجع به رشتهام میرود سراغ این بحثها؛ نطرم را ،رأسِ ساعتِ هفت و پنجاه دقیقه، درباره "اون راننده پژو که از خاکی میپیچید جلومون" میپرسد که ||دیدی چه خویهایِ حیوانیِ مانده از دونِ قبلیش دارد؟ میپرسم بله؟ با من بودید؟ بله.. دیدس چه وحشی بود... راجع به دونهای پنجاهگانه آدم چیزی شنیدی؟... ||حساب کار دستم میآید. طرف از آن قاطیهاست. کسانی که فکر میکنند، جهان را میتوان با چند کتاب به چالش بنیادی کشید. خدا را گذاشت لای همان اوراق و دست از بندگی شُست. سریع میگویم خب. شنیدهام. و میگذارم حرفهایش را بزند. و چه حرفها میزند که معلوم است بر معیارِ انصاف درد دیده است. درد از مادرِ طبیعت. کمی از تندی درونیم کم میکنم و سعی میکنم جوابهایم تکجملهای باشند.
اول صبحی کلهم خوب جواب میدهد. در تمام جوابهایم یک حدیث متقن یا آیهای بیردخور میگذارم. و بهحق که مرد باانصافیست، میفهمد که خیلی چیزها ر اهنوز نخوانده است و مدام میپرسد، این جمله هم که گفتی توی قرآن هست مگه؟ و من سریع تکهآیه را برایش میخوانم. تعجبش بیشتر میشود. این درحالیست که رسیدهایم دانشگاه ولی صحبتش را قطع نمیکند و ما نیم ساعتی باهم گپ میزنیم؛ یک گپِ بیخود! من در حدی نیستم که جلوی یک مرد سنوسالدارِ نیروهوایی رفته دربیایم! حرفهایش دغدغههایی است که من تازه در مرحله زایششان قرار دارم... اینکه زندگی در دنیای به این بزرگی تهیتر از هر پوچیای ست! اینکه انسان ول شده. اینکه جهان اَلَست یادش میآید یا نه؟.. من اما حرف آخرم را میزنم. میزنم در در جواب اینکه چرا خلق شدهایم؟ چرا خدا انسان را با این همه درد و رنج آفرید؟ میشود خدا یک روز به جای انسان زندگی کند با این همه درد و سرگشتگی؟ میگویم آقا! لعنت به تو! اینها را چرا از من میپرسی؟ ولی جوابت را میدهم؛ لقد خلقنا الانسان فی کبد! این حرِفِ همان خدایِ سرکش و بعضن خوابزدهیِ توست! و تو را خلق کرده. ما نسبت به او در جایگاهی قرار نداریم که راجع به چرایی بودنمان سوال کنیم. چرا خیال میکنیم او یک چیزیست شبیه ما آدمها؟ چرا او را از خداییَش میاندازیم؟ چرا قبول نمیکنیم خب حالا همینی هست که هست؟ او خداست و ما اینیم با هر چیزی که داریم و نداریم؟ چرا یادت میرود آدم خلاصه موجودات است؟ و این یعنی میشود گاهی اسفل سافلین شود و گاهی برتر از برترها. این یعنی همه چی دارد. خودِ خودش است. این یعنی معماری شکوهمند خلقتیم. این یعنی باید بین خودمان و خودمان صلح کنیم. توی درونمان. که چی میخواهیم باشیم. و چه چیزی بالاتر ازینکه انسان "خود" را دارد؟ آقا! ببیین یک چیزی هست میگه پای در پله اول بشوی و تن به این آب مبهم آلوده نکن! تو در همین پله اول دو به شکی... خودت باش! خدا هم پیشکش! بفرما این چهار تومن. لبخند رضایتبخشی زد. من اما سریع پیاده شدم.
بعدر از تصنیفِ بنان، اخبار رادیو پیام شروع میشود؛ و چیزی راجع به مرگ هوگو چاوز میگوید. هیچ حرفی نمیشنوم بین مسافرها که در این باره پچپچ کنند. کرختی شهر از همین چیزها معلوم است. از همین چیزها که به جای لذت از برف نویِ الان و جلویِ چشم، دربارهیِ بارشِ برف یک ماه پیشِ ترکیه حرف میزنند و میگویند ||اینجا اگر آن برف میآمد، الان تا "اینجا" تو برف بودیم. و حتا دریاچه هم پر میشد. ||کرختی شهر از همین دریاچه شدنِ دریا معلوم است. تا چند وقت پیش با علم به دریاچه بودن، میگفتند/یم دریا. آنهم با اشتیاقی خاص! حالا اما، به دلیلی که "بیربط" به خشک شدن تدریجی آن است؛ میگویند دریاچه. و راننده تاکسی هم سرضرب میگوید:
«مجوز برف را هم نمیدهند و لابد برف را هم تحریم کردهاند». و همه باهم میخندند... خب راجع به مرگ چاوز حرف بزنید! مردم شهرهای بزرگتر دارند درباره آن مطلب مینویسند و بحث میکنند. و کمی بعد، من به حرفهای آن راننده تاکسی سرِ صبحی فکر میکنم و جوابهای کسلکننده خودم. و به صدای اذان ظهری که میشنوم! کرختی در جان نحیف شهریها را در همین جابجاییها میشود فهمید! و من میفهمم سیب برای صبحانه خوب نبود. بالأخص که نصفش را در دهن بگذاری و به راننده تاکسی تلفنی بگویی: سالــام!

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر