خدا میداند چه قدر وبلاگها و نوشتههای کوتاه را دوست دارم. شرافت دارند. مدعی نیستند. به هیچت کار ندارند. کار خودشان را میکنند. مینویسند بی که ادای این به اصطلاح داستان نویسها را دربیاورند. چرا این این قدر اصرار بر رفتن در قالب یک نوع نوشته این قدر برای داستان نویسها جذاب است؟! همین نوشتهای وبلاگیِ البته خوب، کلی حرف برای گفتن دارند که این داستانهای به ظاهر درست، حتی یک جویی از مزرعه آن نوشته را در خود ندارند. هر نوشتهای که نباید داستان باشد. ادبیات که چیز مشخصی نیست. نوشتن صرفا یک ابزار است که گاه داستان میسازد، گاه یک متن. متنی که خوب است. لذت بخش است فکر در آن. بیخیال...
سهشنبه
وبلاگیته!
برچسب:
علیه داستاننویسی,
نوشتن,
وبلاگ
دروغ:
آقای رضا قاسمی دقیقا چه کار یا کارهایی با خودش کرده یا برعکس آن کار یا کارها، چه کاری با ایشان کرده اند که کلا برآیندش یک کاری شده از آقای قاسمی، با نام "همنوایی شبانه ارکستر چوبها"؟!
«دوستان، امروز میخواستم در مورد...»؛
«دوستان، امروز میخواستم در مورد...»؛ قطعا کسی که حرفش را با این مدل و این کانسپت که "شما باید دوست من باشید"، آغاز میکند، قائل به فاصلهی "بعیدی" بین خود و مخاطب است. و این یعنی طرح "مشخصی" از حرف مورد نظرش ندارد. حتی نمیداند با این نداشتن و در عین حالش با این القای صمیمت و قرابت، نمیتواند به انجام برساند خودش را در مواجهه با من و شمای مخاطب. شک ندارم!
پ.ن: سر جدّم قسم من رو اینجور حرفام خیلی فکر میکنم. به چه زبونی بگم اینا مهمن واسم.
شنبه
اونی که مدعی بود، آدم شده!
یک مدتی که درش نباشی. طرفش نیامده باشی. ندیده باشی خانه را هیچش نشده باشد، این آبش درست حسابی نخواهد آمد. یا وقتی نبودی قطع شده، یا چون کسی دست نبرده شیر را باز کند و ببندد، پورتاپورت میکند موقع استفاده دوباره. جالب است بیشتر فشار و حجم آب شیر همین موقع هاست. ولی راندمانش صفر است؛ ممکن نیست بشود ازین آب استفاده کرد. حتی خیلی وقت هم که باشد که باز نشده باشد، رنگش به خون میزند!
این "ناهمگونی" بعد نرفتن سراغ خانه و شیر و آبش درست مثل فکرها و حرفهایی هست که سیل وار و پرفشار همینطور به امان خدا می آیند و میچرخند توی ذهنت و "مدعی کاتگوریزه گی" هم هستند!
این "ناهمگونی" بعد نرفتن سراغ خانه و شیر و آبش درست مثل فکرها و حرفهایی هست که سیل وار و پرفشار همینطور به امان خدا می آیند و میچرخند توی ذهنت و "مدعی کاتگوریزه گی" هم هستند!
Prague; je t'aime!
Nous sommes promenés dans Prague la nuit dernière, puis elle est allée et m'a laissée seule avec mon âme dans les ténèbres de Saint-Guy...
جمعه
علیهم آلافِ تحیة و الثنا!
شب است. بیحوصله نیستم. دارم فکر میکنم. همین دارم فکر میکنم، خودش کلی حوصله میخواهد. پس بیحوصله نیستم. این از این. بعدش چون بیحوصله نیستم، میتوانم به خیلی چیزهای خوب فکر کنم. چیزهای درست. چیزهایی که نیاز دارند به فکر و حوصله. تا به نتیجهای برسند یا نرسند. این یعنی نتیجه مهم نیست. خود چیز است که اهمیت دارد. این هم از این.
از اینور هم ما که نمیتوانیم تسلیم این شب بشویم، پس یک حوصله دیگری هم داریم. حوصله برای یک سری کارهایی است که نمیشود قشنگ توضیح داد. یکیش نوشتن به قصد نوشتن این نوشته.
و اما من بعد فوق، میخواستم از این آدمهای بزرگ، تاکید میکنم بزرگ. با فونت درست تیتر. آدمهای دههی پنجاه. نه آدمهای بزرگ آن دهه. نوزادان آن. آنهایی که انقلاب هفت سالگیشان بود. جنگ نوجوانی و مثلا جوانیشان. دههی هفتاد دانشجو شدند. اصل کار اینجاست؛ دانشجویانی که حوالی سال تولد من، همسن الانم بودند. و همان موقع خیلی سال، خیلی خیلی سال از من بزرگتر. آدمهای که همه چیز روزانهی حالایمان مدیون آنهاست. نه اینکه آنها مامور پیشرفت باشند و تشنهی خدمت به میهن. نه. آنها خیلی هم خودخواه بودند. و این خودخواهی برایشان/مان خوب بود. همه چیز آورد. شیفتهی قدرت بودند. شیفتهی اثبات نفس. شیفتهی بهدستآوردن. خواهان دوست داشتن منطقی. خواهان چیزهای بزرگ. چیزهای بزرگی که ما حالا فکر میکنیم کوچکند. آدمهایی که ناب بودند. کتاب میخواندند. زحمت میکشیدند. زحمت برای گذار کشور، گذار خودشان/مان به حالا. به توسعه. نمیدانم توسعه کلمه خوبی است یا نه. مهم نیست. شما که میفهمید چه میگویم. نه؟ یعنی واضح نبود؟ فکر نمیکنیم! همینجا بگویم، رک و پوستکنده، این آدمها از خودشان شروع شدند. مبدا حرکت خودشان بودند. آه میدانم لاطئلات خوبی ردیف نمیکنم. ولی گفتم که مهم نیست. خیلی دوست دارم بگویم زمانهی خوبی داشتند این آدمها که اینترنت نداشتند. آه؛ نه. منظورم این نیست که اینترنت چیز چرتیست. نه. باور کنید خیلی خوب بود که نبود. اینها فرصت تجربه داشتند. به نظرم همین نبودن ارتباط آسان بود که شکوفاییشان را در قیاس با مای حالا بیشترتر کرده. آدمهایی که برای چیزهای کوچک ما، زحمتهای زیادی کشیدند و این بین بزرگ شدند. حتی باور کنید کل لاس زدنهای حالای ما با روزمرهگیهامان ناشی از ابداعات بدیع بیبدیل این آدمهای خوب است. لاس زدنهای حالایی که آن زمان ارزش بود و منشاء اثر. خیلی مدیون این آدمهای بزرگ زحمتکشِ شیرین هستیم برای امروزمان. اگر کسی باشد حوصلهی شنیدن بما هو شنیدن حرفهایم را داشته باشد، این از آن حرفهایم است که بهتر است از حرفهای نوشتنیم. آدمهای که زندگی داشتند و بلد بودند زندگی داشتن را.
از اینور هم ما که نمیتوانیم تسلیم این شب بشویم، پس یک حوصله دیگری هم داریم. حوصله برای یک سری کارهایی است که نمیشود قشنگ توضیح داد. یکیش نوشتن به قصد نوشتن این نوشته.
و اما من بعد فوق، میخواستم از این آدمهای بزرگ، تاکید میکنم بزرگ. با فونت درست تیتر. آدمهای دههی پنجاه. نه آدمهای بزرگ آن دهه. نوزادان آن. آنهایی که انقلاب هفت سالگیشان بود. جنگ نوجوانی و مثلا جوانیشان. دههی هفتاد دانشجو شدند. اصل کار اینجاست؛ دانشجویانی که حوالی سال تولد من، همسن الانم بودند. و همان موقع خیلی سال، خیلی خیلی سال از من بزرگتر. آدمهای که همه چیز روزانهی حالایمان مدیون آنهاست. نه اینکه آنها مامور پیشرفت باشند و تشنهی خدمت به میهن. نه. آنها خیلی هم خودخواه بودند. و این خودخواهی برایشان/مان خوب بود. همه چیز آورد. شیفتهی قدرت بودند. شیفتهی اثبات نفس. شیفتهی بهدستآوردن. خواهان دوست داشتن منطقی. خواهان چیزهای بزرگ. چیزهای بزرگی که ما حالا فکر میکنیم کوچکند. آدمهایی که ناب بودند. کتاب میخواندند. زحمت میکشیدند. زحمت برای گذار کشور، گذار خودشان/مان به حالا. به توسعه. نمیدانم توسعه کلمه خوبی است یا نه. مهم نیست. شما که میفهمید چه میگویم. نه؟ یعنی واضح نبود؟ فکر نمیکنیم! همینجا بگویم، رک و پوستکنده، این آدمها از خودشان شروع شدند. مبدا حرکت خودشان بودند. آه میدانم لاطئلات خوبی ردیف نمیکنم. ولی گفتم که مهم نیست. خیلی دوست دارم بگویم زمانهی خوبی داشتند این آدمها که اینترنت نداشتند. آه؛ نه. منظورم این نیست که اینترنت چیز چرتیست. نه. باور کنید خیلی خوب بود که نبود. اینها فرصت تجربه داشتند. به نظرم همین نبودن ارتباط آسان بود که شکوفاییشان را در قیاس با مای حالا بیشترتر کرده. آدمهایی که برای چیزهای کوچک ما، زحمتهای زیادی کشیدند و این بین بزرگ شدند. حتی باور کنید کل لاس زدنهای حالای ما با روزمرهگیهامان ناشی از ابداعات بدیع بیبدیل این آدمهای خوب است. لاس زدنهای حالایی که آن زمان ارزش بود و منشاء اثر. خیلی مدیون این آدمهای بزرگ زحمتکشِ شیرین هستیم برای امروزمان. اگر کسی باشد حوصلهی شنیدن بما هو شنیدن حرفهایم را داشته باشد، این از آن حرفهایم است که بهتر است از حرفهای نوشتنیم. آدمهای که زندگی داشتند و بلد بودند زندگی داشتن را.
هندسهی هستهی لایتلاشی!
یک روز، یک شب، یک موقع؛ هر وقت؛ هر وقتی که میشود "فکر" کرد. میشود از این "کالبد"ِ افکاری بیرون رفت. بیرون رفت، بیآنکه یادت برود حال و هوای آن. بعد که بیرون رفتم، باید بشنیم راجع به این "هندسهی مهندسی" چیزی بنویسم. چیزی که بکوبدش. داغانش کند. این "هسته لایتلاشی(!)" را. که چه میکند با روح و جسم زندگی آدم. که چگونه همه چیز را میبیند، میشکافد، تحیلیل میکند، برآیند میگیرد و اجرا میکند. زندگی میسازد. فقط یک چیزی؛ حتما هم قبل همهی این فعلها یک "فکر میکند که.." میگذارم.
اشتراک در:
پستها (Atom)