یکشنبه

نیکتوفیلیِ چکی

من عاشقِ آن ساعت‌های رخوتِ صبح‌ام که به پلِ زیبای حجاری‌شده‌ای می‌مانند، که از روی آن سلانه سلانه از شب به صبح، و از رویا به واقعیت گذر می‌کنم. در طول آن ساعت‌ها، چه‌قدر آرزوی معجزه‌ای را دارم. معجزه‌ای کوچک، برخوردی نامنتظر، که قانعم کند که رویاهای شبانه‌ام با رسیدنِ سحر به پایان نمی‌رسد، و شکافی میان ِ ماجراهای خواب و ماجراهای روز ِ بیدار وجود ندارد.




مهمانی ِ خداحافظی، میلان کوندرا. بفارسی؛ فروغِ پوریاوری. انتشارات روشن‍‌گران و مطالعاتِ زنان. 1386.

سه‌شنبه

.

تازه فهمیده‌ام اسپیکرِ لپ‌تاپ، جز صدای تو، صدای پیانو را هم نمی‌تواند پخش کند.



جمعه

[ آنِ من است او ]

یادم نیست دیوانه. یادم نیست از کِی زندگی شد یک لسِر ورژنِ چیزی که انتظارش را می‌کشم. آن ورژنی که موقعِ «الستُ بربّی» تجربه‌اش کرده‌ام، یا آنی که قرار است تجربه ش کنم. نمی‌دانم. زندگی شده یک برزخی که انگار می‌بَرَدم سمتِ آن زندگی ِ واقعی. که اینی که هست واقعی نیست. فیک هم نه؛ یک جور چیزِ تِمپ. یک چیزِ پایلوت. انگار شروع نشده‌ام هنوز. شاید پش‌فرضم را این‌طور گرفته‌اند که قرار است دوباره ادّسر زندگی کنم. و دوباره. دوباره. مثلِ هال 9000 توی ادیسه‌ی فضایی 2001. که جاودانه است. تا کسی نکوبدش جاودانه است. نمی‌دانم. ولی این را می‌دانم، یعنی مطمئنم که چک‌پوینتم را روی تو تنظیم کرده‌اند. ریستورم کنی، برمی‌گردم روی تو. به حینِ با تو بودنم. حتا قبلش را هم یادم رفته. به چیزهایی هم که قبل تو نوشته‌ام، نگاه کنم، مضحک است. انگار داخل رحم نوشته‌ام. چیزی قبل‌تر از این جهان. حتا بکر هم نیست. شاید ناقص بوده نطفه‌ام. شاید رایحه‌ی تنِ تو بوده که بیدارم کرده. هر چند ناقص. شاید آن زندگی‌ای که انتظارش را می‌کشم، همان لحظه‌ی نطفه‌ام است که خوب نبوده. شاید میل به عدم است. نمی‌دانم . ولی از وجودِ تو مطمئنم. تو حجّت منی. تو گواهی زندگی هستی برایم. مواجه‌شدنم با پرسشی حولِ تو، عذاب است. درد است. تو محیطی و من محاطت.

پنجشنبه

«او زندگی‌ش شده دست‌شویی»

خانه‌‌ی ما سالِ بعد، به تاریخِ ام‌روز، سی ساله می‌شود. آقای فوقی بیست‌وهشت سالِ پیش، سال ِ 66، در هیاهوی جنگ، با بتن و میل‌گرد ِ ارزان و آجرهای سخت و سفت ِ آن زمان، ساختمانِ محکمی ساخته که هیچ بمبی نمی‌‌تواند تکانش دهد. حتا می‌شود ده طبقه هم رویش گذاشت. به حضرتِ ابالفضل قسم.
 ما یازده سال بعد از پایان‌کارِ ساختمان، آن را می‌خریم. می‌کنیم خانه‌ی خودمان. ولی دوامِ ساختمان صرفن برای خریدش لازم بود؛ اولین کامپلمنتی که روی آن می‌شنویم، از زبانِ باباست: «تو طایفه‌مون هیچ کسی حمومِ به این بزرگی نداره». و ما همیشه یک سرچِ تصویری‌ای روی توالت و حمام‌های ملت می‌رویم که ببینیم حرفِ بابا تا چه حد درست است. و آخر سر هم می‌گوییم، هیچ کس. و به آن افتخار می‌کنیم.

به تاریخِ خودش سرویس‌های ما، آوانگارد بودند؛ یک‌رختکن ِ بزرگ، با روشویی، و توالت و حمامی که درشان از همین رخت‌کن است. انگار، آبا (مامان‌بزرگ) اولین کسی است که مقابلِ این تجمعِ سرویس‌ها جبهه گرفته و گفته «شاید کسی خواست بره توالت، اونی که تو حمومه چی کار کنه». و منظورش از اون یک زن بوده. اما زمان، این‌جا هم در نقشِ حلالِ مشکلات در آمده و به خوبی ماجرا را رتق کرده‌است. حالا دست‌شویی یا، همان سرویسِ ما، خیلی پرطرفدار است.

دست‌شویی ما مزخرف‌ترین ترکیبِ رنگی ِ دنیا را دارد. سرامیک‌های قهوه‌ای ِ به رنگ گوه در کف، کاشی‌های صورتیِ به رنگِ اسفراغِ بچه، تا ارتفاعِ یک ونیم متری دیوارها، و ادامه‌ی دیوار و هم‌چنین کلِ سقف، به رنگِ سبزِ پسته‌ای، که بی‌شباهت به محتویِ پوشکِ بچه‌ها نیست. کاسه‌ی روشوییِ بزرگ، که آن هم مغزپسته‌ای‌ست و روی‌ش یک آینه‌ی زشت با چارچوبِ پلاستکیِ کرم‌رنگ. مشکلِ این ترکیبِ مزخرف، فقط همین نیست؛ ترکیبِ آشپزخانه هم دقیقن مثلِ دست‌شویی است و این ماجرا را مهوع‌تر می‌کند. تنها فرق را حمام دارد که آن‌جا، کاشی‌های صورتی، خودشان را تا سقف کشیده‌اند و جایی برای رنگ نگذاشته‌اند. سقف ِ حمام هم سیمانِ سفید است. که به‌تر. ولی خب سقفِ حمام هم کم از تصویرِ آدم از غسال‌خانه ندارد.

با تمامِ ترکیبِ به ظاهر زشتِ دست‌شویی‌مان، من انزجار ِ خاصی از آن ندارم. یک‌جورهایی به دل‍‌م نشسته. ترکیبش یهودی‌طور است، که باعثش شده یک‌جور تعلقِ خاطرِ سفت و سختی به دست‌شویی خانه‌مان داشته باشم. دست‌شویی ما اولین جایی است که موقعِ باز کردنِ در کفش‌کن چشم‌مان به آن می‌افتد و بدون گذشتن از کنار ِ دست‌شویی ممکن نیست کسی بتواند داخلِ قسمتِ اصلی خانه‌‌ی ما بشود. حیاطِ دراز، کفش‌کنِ بزرگی که راه به زیزمین دارد، پله‌های افکن، دیدنِ درِ فندقی ِ دست‌شویی، و، خانه شروع می‌شود. این‌ها همه برای من دوست‌داشتنی‌ست. حس می‌کنم خانه‌مان خیلی یهودی است.

خانه‌مان خیلی یهودی‌ست، چون علی‌رغم ِ ظاهرش، رفتاری هم که در یهودی‌ترین المانِ خانه‌مان داریم، خیلی یهودی است. دست‌شویی‌رفتن، مهم‌ترین اتفاقِ خانه است. مثلن حمام رفتن اهمیتی کم‌تری دارد. این اهمیت را بابا تعیین ‌می‌کند که در شصت درصدِ مواقعی که ما می‌رویم دست‌شویی، او قبل از ما آن‌جاست و مشغولِ روشویی است. رخت‌کن خیس است. زشت است. و بابا ما را به توالت هدایت می‌کند. و یک‌سری گایدلاین هم بهمان گوش‌زد می‌کند برای قبل و حین و بعد ِ توالت. نظارتِ فوق‌العاده‌ای روی تمامِ پروسه‌ی دفعِ ماها دارد و کوچک‌ترین اتفاقی خارج از دیدِ تیزبین‍‌ش نمی‌ماند. تعریفِ مشخصی از یهودی‌بودنِ چیزی ندارم؛ تمامِ ماجرا حسی‌ست. ولی مگر لااقل توی این یک مورد، قضیه دست‌شویی و ماجراهایش، یهودی نیست؟!اصولن هر چیزِ عجیبی که نتوانم علتِ علاقه‌م را به آن توصیف کنم، برای من یهودی‌ست.

معاصرِ توالت و حمام‌مان کمی فرق کرده. دیگر نه یهودی‌ست، نه چیزی. شبیهِ سرویسِ سایکوپدهاست. ممکن است همه‌مان چارتایی توی آن فضای حمام-رخت‌کن- توالت باشیم و راجعِ بهش حرف بزنیم. خب علتش، روکار ِ شدنِ لوله‌های دست‌شویی، و اصافه‌شدنِ فرنگی به مجموعه‌ی داخلی حمام است. که ظرفیتِ دفعِ خانه را از یک نفر- کاسه، به دو نفر- کاسه ارتقا داده و هندل کردنِ این اوضاع، کمی فشار آورده روی بابا و او هم که آدمِ تحتِ فشاری نیست. باید یک‌جورهایی فشارش را خالی کند روی ما. گاید‌لاین‌ها را عوض کرده. حجمشان را بیش‌تر کرده. و جوری از توالت رفتن حرف می‌زند که انگار قرار است طی عملِ دفع، چیزی به جهان هدیه کنیم. و در وهله‌ی اول، او باید از آن هدیه راضی باشد. حساسیت‌ش روی فرنگی بیش‌تر هم هست، و آن را مختصِ خودش و مامان می‌داند. من و داداشم، در شرایطِ خاص مجوزِ استفاده‌ش را داریم. ولی من آدم انحصار نیستیم، و این هیمنه را همیشه بهم می‌زنم. بابا هم تلافی‌ش را روی سرم درمی‌آورد. با تحلیلِ میکروسکوپیِ محتویاتِ کاسه‌ی فرنگی. محتویاتی که لزومن آن ِ من نیستند.

کاسه‌ی قدیمی‌مان دیگر برایم جذاب نیست. بابا داده کفِ توالت را تعمیر کرده‌اند، و کاسه را هم گفته کمی کَج بگذارند که آب رخت‌کن که از زیرِ درِ توالتِ راه دارد برای خودش، برود و صاف بریزد داخلِ چاه ِ موال. و این مهم باعث شده کاسه واقعن کج بشود، و اختلافِ ارتفاعِ پاها در حینِ جُلوس روی کاسه، به میزانی نزدیکی‌های چار- پنج سانت برسد. این موضوع حتا بابا را هم نسبت به مجموعه‌ی دست‌شوییِ ما دل‌سرد کرده و یک‌جورهایی آن‌جا را از چشمش انداخته است. ولی این خودش از یک‌طرف باعث شده بابا وقتِ بیش‌تری را در این مکان بگذارند، تا بلکه فرجی حاصل شود.

دست‌شویی دیگر یهودی نیست. بابا هم کم‌تر شبیه یهودی‌ها شده، و فازِ ماجرا عوض شده‌است. مامان هم خسته شده و همیشه می‌گوید: «او زندگی‌ش شده دست‌شویی».

سه‌شنبه

حضورِ غایب

1.             آخرین باری که چیزی نوشته‌ام؟ یادم نیست. حسابِ سال و ماه سهل است، حسابِ تاریخ ِ همینی هم که می‌نویسم، دست‍‌م نیست. بالطبع این هم یادم نیست که از کی قرار شد، تاریخ بگذارم برای نوشته‌هام. اصلن از کی قرار شد با خودم به این صلح رسیده‌باشم، و قبول کرده‌باشم که، یک موقع‌هایی می‌نشینم که چیزی بنویسم. و البته که می‌دانم خیلی وقت‌ها می‌نویسم، ولی برای هر چیزی اسم ِ «نوشته» نمی‌گذارم پیشِ خودم. این شاید چیزِ خوبی‌ست. این‌که نیازی پیدا کرده‌ام به مدیوم. به منقل (جایی که نقل می‌شوی!)، به رسانه. رسانه چیزی خوبی‌ست. شناخت‍‌ش ولی زمان می‌خواهد. همه‌مان هم می‌دانیم.
2.             اما ننوشتن شاید یک فایده‌ای داشته برایم. این‌‌که فهمانده‌تم که آقاجان، ننوشتن، مرگ نیست. دور بودن از بازی‌ست. چیزی که قبلن بهش واقف نبودم. یعنی که نمی‌خواستم باشم. فکر می‌کردم خیلی شیک‌تر است این شکلی. ولی حالا فهمیده‌ام، بازی‌کنی که خودش، به هر دلیلی، خواسته یا ناخواسته، می‌رود کنار از میدان و می‌رود آن بالا جای‌گاه تماشاچی، یا اصلن هم نمی‌رود، و می‌رود برای خودش، هاکلبری‌فن‌وار زندگی می‌کند کنار رود و چمنی، او هم آدم است. مریض نشده، خوخو نیست. نشده، نخواسته، نتوانسته «حضور» داشته باشد یک مدتی. ولی دیگر دل‍‌ش می‌خواهد برگرد به میادین. بشود حمید سوریانی برای خودش. عیب که نیست.
3.             کسی که از سفری، هجری، عزلتی، برمی‌گردد و می‌خزد سمتِ «دیار»، شادی با خودش هم نیاورد، رجزمویه و ناله و این‌ها که نمی‌آورد؛ آن ره‌توشه‌ی مانده‌ش را که دستِ کم می‌آورد، یا به‌تر، ممکن است سوغاتی، محصولی، ارمغانِ چشم‌‌انتظاران بکند. و این خوب است. فلذا، این دفعه نبودن و ننوشتن را نمی‌خواهم - و اساسن در حیطه‌ی خودم نمی‌بینم – هم‌راه‌‍‌ش کنم با اطناب و کش‌دادنِ ماجرای «نبودن». این‌دفعه دل‍‌م پلاکارد و پارچه‌نوشت می‌خواهد. آن هم کار و سفارش ِ خودم. که در قطعِ معقول، بیاویزندش به در و دیوار خانه‌ها، تا خبر دهد که «آن از نظر برفته، برگشته».
4.             از روزمره‌ی خودم شروع می‌کنم. سعی هم می‌کنم از این سفرِ آخرم به تهران شروع کنم.

5.             البته همیشه هم یک‌چیزهایی هستند که آدم را تهییج می‌کنند، که برگرد. بگو. نقل کن. روایت کن. و این‌چیزها خودشان هم می‌شوند موادِ قصه و روایت. که خوب است.

یکشنبه

Carpe diem, right?

Cindy: Why are you sneaking around all stealth and shit? You ain't the damn pink panther.


Vee: You're funny, aren't you? Always joking, always clownin'.

Cindy: We can't laugh in here, what else we got?

Vee: That's a fair point. Problem is when jokes are all you've got. You're like the grasshopper in the story. Living for today, having a fine time. No responsibilities, no plans, no ambition.

Cindy: Carpe diem, right? Somebody even smarter than you said that.

Vee: Yeah, well, that probably worked back then when folks were expected to check out before 40. Thing is, if you're not building a future, that's because you don't believe there is a future. You've given up on yourself. You're a loser. Hmm.

پنجشنبه

«محمد، رودست خوردی رفتی.»

کاری که قراره بکنم، سخت نیست. لاگ نوشتنه. اسباب‍‌ـش هم، یه تقویم ِ روزمیزیِ بی‌پایه‌س، با یه مداد سیاه، و یه خودکارِ قرمز. نمی‌دونم چرا خودکارِ قرمز. فکر کنم همین الان که دارم اینا رو می‌نویسم، خیال کردم ترکیبِ خودکارِ قرمز، با مداد سیاه، خیلی باید وینتج باشه. یعنی به اون تصویری که قراره نوشته بشه روی برگای تقویم، خیلی نزدیکه. خودکارِ قرمز، با مدادِ سیاه، روی این تقویم روزمیزیِ حاشیه‌ی صورتی‌طوری که دارم، عین شلوار کردی و تی‌شرت می‌مونه برام؛ نوعی ترکیب از لباس ِ راحتی که خیلی دوست دارم. مثلِ ترکیبِ میزِ بی‌صندلیِ توی اتاقم؛ چون مجبورم مُدام رو تختم بشینم، و این‌جوری میزم جای بیش‌تری داره برای گذاشتن ِ وسایل و خرت و پرت. من وسیله‌ای ندارم که خیلی ازم دور باشه، بخوام پاشم پیداش کنم؛ همه چیز، همین‌جا دور و برمه؛ نهایت‍‌ش تو کمد یا رو میز نباشه، زیر تخته. زیرِ مجله‌های داستانی که تا نصفه خونده شدن. مجله‌ی داستان، بخش ِ اول‍‌ش جذابه برام، به اضافه‌ی چندتا داستانِ ترجمه‌ای. خیلی از وسیله‌هایی رو هم که دارم، بایگانی کردم. چون می‌دونم قرار نیست تا هزار سالِ دیگه ازشون استفاده کنم. و البته ممکنه این هزار سال، سر ِ این هفته تموم بشه. ولی من بازم می‌دونم کجان.

 من خیلی وقته چیزی رو گم نکردم، جز فلش. یکی از فلش‌هام که هیچ وقت دستِ خودم نیست؛ پُرِ فیلم می‌کنم، می‌دم دستِ احسان. یکی‌شون هم پُره از اپیزودای سریالی که دوست دارم ببرم روی تلویزیون ببینم. یکی‌ش هم مقدسه؛ هیچ وقت استفاده‌ش نمی‌کنم، ولی دارمش همیشه؛ بایگانی نشده. چون می‌ترسم هیچ کدوم از اون دوتایی که گفتم، پیش‌‍‌م نباشن و بمونم. که همیشه می‌مونم و مجبور میشم استفاده‌ش کنم. با این‌که می‌دونم خالیه همیشه، اما هر بار فرمتش می‌کنم، پی‌دی‌افِ دویست- سیصد کیلوبایتی رو می‌ریزم توش که ببرم پرینت. یه بار بردم پرینت، مغازه‌ی کپی بسته بود، رفتم عکاسیِ بغل. خودش کاغذ چسبونده بود که «فتوکپی و پرینت». فکر کردم از این عکاسای دوزاریه که هیچ وقت مشتری ندارن و نهایتِ کارشون نمی‌دونم چیه. واقعن مثالی ندارم برای نهایتِ کار ِ یه عکاسِ بی‌سفارش و مشتری. پرینت ر و گرفتم و بعد کلاس فهمیدم که فلشِ مقدس‍م اون‌جا جا مونده. اما چون عکاسِ بی‌کاری بوده، نفهمیده بود که چیزی جا مونده رو سیستم‍‌ش، و من رفتم و گفتم سلام، و فلش رو کشیدم، رفتم. چیزی هم نگفت. بعدش دیگه نرفتم اون‌جا واسه پرینت. واسه عکس هم نرفتم. تو خشک‌شویی هم این‌طور میشه؛ میرم خشک‌شویی و من رو که می‌بینه، جز سلام و علیک چیزی نمی‌گیم بهم، و لباس‍‌م رو میاره. یه بار در میون هم یادم میره حساب کنم. من خیلی از وقتا یادم میره حساب کنم. و الان قرضای خُردی که دارم، خیلی بیش‌تر از موجودیِ حسابمه. البته موجودی ِ غیرصفرِ حسابم رو میگم؛ و الّا من خیلی پول دارم. یکی من خیلی پول دارم، یکی تراپیستِ کله‌پوکی که می‌خواست توی تاکسی من رو تور کنه وقتی دید، دست‌بندِ پارچه‌ای دستمه و پرسید تو دیگه چرا؟ در حالی که دست‍‌م نبود و من فقط داشتم می‌بردم که بدم به دخترعمه اون دست‌بنده رو. من هم نشستم براش تعریف کردم که هر جنسی واسه خودش زینت و زیوری داره؛ دست‌بندای این مدلی، زینتِ پسراس. این دست‌بندای چرمی-پارچه‌ای که دُرست کردن‌شون خیلی حالِ آدم رو خوب می‌کنه. من البته هیچ وقت درست نکردم یدونه. دختر عمه‌م هم درست نکرده، فقط اونایی که درست‌کردن رو دیدم؛ حال‌شون خوبه همیشه. یه طورِ شاه‌طوری خوبن. انگار شاهن که از مرز دُزدکی برگشتن و رفتن نشتسن رو اون تختِ خوشگلی که تو کاخِ گلستانه و الان ممکلت رو اداره می‌کنن. هیشکی هم کاری با شاه نداره. شاه خیلی وقته برگشته. خودش هم نمی‌دونه که برگشته؛ چون حال‍‌ش خیلی خوبه؛ هی همین‌طور دست‌بند می‌سازه، می‌فروشه، یا کادو می‌ده به کس و فامیل و دوست و آشنا. درآمدش همینه فقط. یه بار بهم گفت، محمد، بیا این‌جا پهلو خودم، تو مواد ِ دست‌بندا رو بخر، من بسازم. جواب‌ش رو ندادم. بعدن به دوست‌دخترش گفتم به شاه بگو، خیلی نامرده؛ چرا ازم خواسته بشم ساقی‌ش. بهش بگو من می‌دونم اول این‌طوری میگن که بیا دست‌بند سازیم، بعد آدمو خر می‌کنن تا بشه ساقی واسه‌ش. خدا می‌دونه بعدن می‌خواد چی‌کارم کنه؛ لابد پارتنرِ کاری و شغلی. این می‌دونی یعنی چی؟ یعنی همون. یعنی زهرمار. به شاه هم بگو دیگه دلم براش حتا یه ذره هم نمی‌سوزه که کسی ازش خبری نداره و به اونجاشونم (این‌جاش رو نگو!) نیست که شاه برگشته و داره دست‌بند می‌سازه. دوست‌ختر شاه هم جواب من رو نداد. مثلِ خودم. البته حق داشت. یعنی نداشت ها؛ من بهش حق می‌دم یجورایی. شاه اون رو وصله‌ی خودش کرده؛ اولش بهش گفته که بیا با محمد دوست شو، من پولِ رستوران و کافه‌تون رو می‌دم، بعد دون ژوان‌بازی‌ش گُل کرده، گفته محمد خر کیه، بیا بغل خودم باهم بریم کرج، از اون‌جا بریم گلستان. شاه هم بی‌پدریه واسه خودش. تنها دلیلی که هنوز باهاش بهم نریختم، علاقه‌مون به زینته. زینت دوست‌دخترِ شاهه. شاه نیست که پیره، زود می‌میره. اون‌وقت من و زینت باهم دوست می‌شیم. بعد زینت میگه تو بی‌عرضه‌ای؛ باید نمی‌ذاشتی برم با شاه باشم. منم بهش می‌گم، کی گفته من بی‌عرضه‌م؛ اون شاهه، رو حرفِ شاه که نمیشه حرف زد. در ثانی تو خودت هم اولِ اول‍‌ش چِشِت به دست‌بندای شاه بود. می‌خواستی بری پُزشون رو بدی برای دوست‌جونیات. از دوست‌جونی گفتن‍‌ت هم بدم می‌اومد همیشه. زینت هم می‌رفت. برای همیشه. من دوباره برمی‌گردم سرِ تخت‍‌م. شلوارِ کردی‌م رو درمیارم، آواز می‌خونم:

«ساغرم شکست ای ساقی/ هیع عیعی یی هیع عیعی»


لاگ نوشتن روی برگای تقویم رومیزی با مداد سیاه و خودکار قرمز، خیلی راحته. کافیه خط بکشم؛ یه نیم‌خط. که اون‌سرش بره برسه به صفحه بعدی. بالا و پایینِ خطه هم، اسم می‌نویسم با مداد، و با خودکار خط می‌زنم اونایی که شبیه زینتن. اونایی هم که شبیه ِ شاهن و دست‌بند می‌سازن با حالِ خوش‌شون، دایره می‌کشم دورشون. روی برگِ هر روز هم با مداد می‌نویسم: «محمد، رودست خوردی رفتی.» هر روز می‌نویسم. و لاگ ِ هر روزِ میشه یه نیم خطی که میره میرسه به روزِ بعد، و سال بعد. هیچ وقت خودکار ِ قرمز از تو جامدادی در نمیاد. نه کسی زینته، نه کسی شاه.