میشود ساکت ماند. میشود حرفی نزد. با این فکر که دستِ کم سکوت کردهای،
حرفی نگفتهای، زخمی جابهجا نکردهای احیاناً. ولی نکردهای واقعاً؟! سکوت یک واکنش
است. خواهی، نخواهی. خودت را گول نزن. آسوده نکن خودت را به سکوت. سکوت ساکت نیست؛
گاهی بیانگرِ نادانیست، گاهی بیانگر غرور، گاهی غم، گاهی شادی، گاهی... . سکوت هر
چه باشد، پر از حرف است. سکوت شأن دارد. در سکوت نباید ولخرجی کرد. سکوت را باید به
جای خود گفت. آنجا که حرف میطلبد، باید چیزی گفت، سکوت در آن موقع، کشنده است. و
باید ترسید از سکوتی که محبتی میکُشد.
جمعه
سهشنبه
.
مادربزرگ از نیمهی مردادِ تابستانِ هر سال میکوچد باغ، و دو ماهی خانهی
شهرش خالی است و سوت و کور. کسی گذرش سمتِ خانهی او میافتاد، بر اساسِ یک سنت ازلی،
سرِ ماشین را کج میکرد و پارک میکرد، میرفت نیم ساعتی توی خانه پرسه میزد، آب میخورد،
یخچال را نگاه میکرد، دستشویی میرفت، پردهها را میزد کنار، تلویزیون را هم ممکن
بود روشن کند، موزیک گوش کند، اصلن چای بسازد و بخورد، و بله، گل هم آب میداد، و از
این چیزها. و خب البته که من هم پیروی همین سنتم. حتا بیشتر از پیروی معمولی و بیسیک.
لااقل توی این دو سه ساله شاید، کسی جز من یا عمه، خانهی مادربزرگ نمیرفت این شکلی.
او میرفت از فریزر یا از کشو، گوشتی، نخودی، چیزی بیاورد برای باغی که گوشت و نخود
و بیچیز مانده، من میرفتم دستشویی، خواب، موزیک، چای و همهی آن کارهای دیگر. و البته
که گلها را هم آب میدادم. با آبِ یخچال هم آب میدادم بهشان، که جگرشان حال بیاید،
و جگر خودم هم. من انگار خلأ حضوری را پر میکردم که خانه ناگزیر از آن است. من نیازِ
خانه بودم. ساقیش بودم. فکر میکردم از سه روز پیش که نرفتهام، خانه چشمش دنبالم
است. مبل سردتر شده، پرده خشکتر، دستگیرهی در سفتتر، و گلها هم رمقشان را ازدست
دادهاند. و دوباره میرفتم. مثل یک سفر بود توی شهر خودم. پاتوقم نبود، یک جایی مثلِ
خانهی خالی. اروتیسمِ ذاتیِ دلپذیر و مهیجی داشت. و البته ماجراجویانه بود. مثلِ
داشتنِ افیری مقبول و مشروع. این اواخر رابطهای سردستی با گلها داشتم؛ میدیدم که
پژمرده و خمیده شدهاند، پرده را میکشیدم، پنجره را باز میکردم. آبشان میدادم،
میگذاشتم آب را هورتی بکشند. چاقو برمیداشتم، دورِ ساقه را خالی میکردم، سه چارتا
جای دور از ساقه را هم سوراخ میکردم. میگذاشتم پنج دقیقهای بماند. بعد، سوراخِ دورِ
ساقه را عمیقتر میکردم. و ریشه دیده میشد، که پخش شده در خاک. اینبار نیم ساعت
صبر میکردم. بعد، خاکِ سوراخهای دور را میریختم پای ساقه، و با خاکِ ساقه، آنها
را پر میکردم. و دوباره آب میدادم. این درمانم بود برای پژمردهگیِ گلها. اما هیچ
اتفاقی نمیافتاد. ولی هر بار تکرار میکردم درمانم را. بااصرار. بعدتر فهمیدم به
خاطرِ بستهبودنِ پردهها بود؛ آفتابی که نمیدیدند، و میدانستند اما هست. و البته
به خاطرِ آب یخچال؛ آب خنکِ یخچال خوب نیست برای گلهای گلدان. به هر حال، درمانم
را دوست داشتم؛ حالی را که به من میداد.
خوابگاهم. توی اتاق تنها. کلن ده نفر بیشتر نمانده توی خوابگاه. دیشب
رفتم آزادی که بروم اصفهان پیش دایی. با چند واسطهانداختن بلیت گرفتم، سوار شدم، ساعتِ
حرکت شد. اما پیاده شدم. رفتم بلیت را دادم صندوق و نصف پولم را با تعجب برگرداند.
برگشتم. بولوار خلوت بود. حتا آنهایی هم که آدرس ِ خانهشان یکی از صندلیهای وسطِ
بولوار است، نبودند. رفتهبودند تعطیلات. به وگاس شاید. نمیدانم. شمارهی هیچ کدامشان
را نداشتم که بپرسم آن «عزمِ عزیمت» را از کجا گرفتهاند. یک رسیدم خوابگاه. خوابیدم.
دایی هم زنگ زد و حرف زدیم و خندیدیم و بعد با آن منطق همیشهگیش نتیجه گرفت، درست
است که دعوتم کرده بوده، ولی خوب کردهم نیامدم. و من هم خندیدم و تشکر کردم. همین.
هیچ جایی نرفتهام و نمیروم این تعطیلاتِ تحمیلی را. عوضش مینشینم روی تختم - که
شده خانهی من - به سیاقی که گلهای مادربزرگ را درمان میکردم، اینبار خودم را سوراخ
میکنم؛ ساقه، ریشه و الباقی. نمیدانم، شاید فهمیدم کدام پنجرهام آفتاب ندارد، یا
شاید آب معدنی به خودم دادم عوضِ آب خنکِ یخچال. ولی خب مطمئنم که هیچ اتفاقی نمیافتد.
مثلِ گلها که خمیدهتر و بیرنگ و روتر میشدند.
پنجشنبه
ما حتا نگاه هم نیستیم
کروچتّا، خدمتکارِ ما بود. در واقع، زن نبود. چون چهارده سال داشت.
او را زنکِ خیاط برای ما پیدا کردهبود. زنکِ خیاط، دنیا را به دو گروه تقسیم میکرد:
آنهایی که موهایشان را شانه میکند و آنهایی که شانه نمیکنند. از آنهایی که
موهایشان را شانه نمیکنند، باید خود را بر حذر داشت. چون که معمولا شپش دارند.
کروچتّا، موهایش را شانه میکرد و به همین دلیل برای خدمت پیش ما آمد و داستانهای
دور و درازی از مردهها و گورستانها برای بچهها تعریف میکرد: « یکی بود، یکی
نبود، بچهای مادرش مرد. پدرش زن دیگری گرفت. و زنبابا بچه را دوست نداشت.
بنابراین وقتی پدرش در مزرعه بود، او را کشت و پخت. پدر به خانه برگشت و غذا خورد.
اما بعد که غذا را خورد، استخوانهای مانده در بشقاب شروع کردند به آوازخواندن:
و نامادری
مرا روی اجاق پخت
و پدر حریص
مرا یک لقمهی چرب و نرم کرد
آنوقت، پدر، زنش را با داس کشت و به
میخی جلوی در آویزان کرد».
فضیلتهای ناچیز، ناتالیا گینزبورگ، بهترجمهی
محسن ابراهیم، هرمس، 1392.
برچسب:
خواندن
یکشنبه
.
به مهمانی رسیدهبود. نه خیلی زود، نه آنقدر دیر. به موقع. به وقت. لباسِ
مناسبی هم انتخاب کردهبود. اما نفسنفس میزد. تنگی داشت. خوب نمیدید. چیزی هم نتوانست
بگوید. خسته بود. همین. شوقِ رسیدن، شوقِ میهمانشدن، نایش را گرفتهبود. به قسمی
که، مهمانی که تمام شد، همانجا ماند. آرام خوابید. بیفکرِ فردا.
جمعه
.
بشر چشمبسته متحملِ زمان حال میشود.
فقط اجازه دارد آنچه را هماکنون در حالِ تجربهکردنِ آن است حس کند، و حدس بزند.
تازه، بعد که رشتهها پنبه میشود، میتواند نگاهی به گذشته بیندازد، و آنچه را
تجربه کرده کرده، و معنایی را که داشته است، دریابد.
عشقهای خندهدار، میلان کوندرا. بفارسی؛ فروغ پوریاوری. انشارات روشنگران و مطالعاتِ زنان. 1371.
برچسب:
خواندن
سهشنبه
کارکردِ رمان
من معتقدم رمان میتواند چیزی را بگوید که آن را به هیچ شیوهی دیگری
نمیتوان گفت... هدفِ رمان توصیفِ جامعه نیست، زیرا مسلماً برای این کار راههای
بهتری هست. یا توصیفِ تاریخ... رماننویسان نیامدهاند تا استالینیسم را بکوبند.
چون سولژنیتسین میتواند با اعلامیههای خود این کار را بکند. اما رمان تنها وسیلهای
است که با آن میتوان وجودِ انسانی را با تمامِ جنبههایش تشریح کرد، نشان داد،
تحلیل کرد و پوست کَند. من هیچ فعالیت ِ دیگر روشنفکری را نمیشناسم که دارای
این توانایی باشد... زیرا رمان در ارتباط با همهی نظامهای فکری نوعی شکایت ِ
ذاتی دارد.
مصاحبهای با میلان کوندرا، یان ماکایوان،
میلان کوندرا. بترجمهی احمد میرعلایی. دماوند، 1364.
چهارشنبه
جهنم:
غمانگیزترین کشف و دستـاورد زندگیم را
برایت میگویم: قربانیان ابداً بهتر از حاکمانِ ستمگرِشان نیستند. میتوانم
وارونهشدنِ نقشها را در ذهن مجسّم کنم. میتوانی آن را نوعی گرایش به عذرِ
موجّه، تلاشی برای دررفتن از مسئولیت، و انداختنِ همهی تقصیرها به گردنِ خالقی که
بشر را اینگونه که هست، درست کرده، بنامی. و
شاید خوب باشد که تو ماجرا را اینطوری میبینی. زیرا رسیدن به این نتیجه که میانِ
مجرمان و قربانیانشان، هیچ تفاوتی وجود ندارد، رسیدن به حالتی است که از هر گونه
امیدی دست میشویی، و این عزیزم، یکی از تعاریفِ جهنم است.
مهمانی ِ خداحافظی، میلان کوندرا. بفارسی؛ فروغِ پوریاوری. انتشارات روشنگران و مطالعاتِ زنان. 1386.
برچسب:
خواندن
اشتراک در:
پستها (Atom)