سه‌شنبه

نه ارديبهشت نود و دو

امروز تا ظهر خوابيدم. تا دوازده؛ همان ساعتى كه با محمد قرار داشتم تو دانشگاه. قرار بود بقيه بچه ها هم جمع بشوند، روى نقشه كار كنيم. نقشه برداشت سلف دانشگاه. مقياس يك به دويست و پنجاه. متنفرم از اين مقياس؛ هيچ وقت نشد مثل آدم حساب كنم اندازه هايش را. عصر روز برداشت(ديروز) هم با محمد مجبور شديم تو ماشين حساب ابعاد نقشه را حساب كنيم. اسم دوست صميمى آدم، با آدم يكى باشد. محشر است. انگار خودت راصدا ميزنى. مسخره نيست، ولى جذاب هم نيست؛ يكجور است. مردم خيال ميكنند بايد جالب باشد اين هم اسمى. ساعت چهار، ساعت را براى نه كوك كردم. 

ساعت سه بود خواستم بخوابم. رفتم سراغ اينستاگرام . خوب شده؛ اين هم تازه به چيزهاى اعصاب خرد كن اضافه شده. فعلن واژه خوبى براى اين چيزهاى بى صفت ندارم. مردم فكر ميكند جالب است. من هم. يعنى من هم خيال ميكردم جالب است و خيال هم ميكنم. ولى براى فيسبوك ديگر خيال نميكنم؛ جالب بود؛ جالب نيست ديگر. هميشه اين شكلى است كه يك چيزى را آنقدر براي خودمان، پيش خودمان بزرگ/ نزديك ميكنيم، ميشود خوره جانمان. نمى دانم شايد درست حرفم را نزدم. يعنى تا اين مقدار بلدم. مطمئنم فردا روز كه بلد شدم، حرفى نخواهم داشت. مسخره است. مثل سه ساعت اسنوز كردن زنگ. سه ساعت! شوخى نيست؛ ميشد خيلى كار كرد؛ همين كارهاى بعدازظهرى را مثلا. خب بعدازظهر چه ميكردم؟ كار فردا را. همينطور تا آخر عمر. بعد تا لحظه مردن يك وعده اضافه داشتم؛ ميتوانستم سکس بكنم. يا چه ميدانم بروم خيالات عارفانه قلابى داخل كنم توى سرم. مثل هميشه. يعنى هميشه نزيك مرگيم. به به. من كشف خوبى كردم. اثبات ضرورتِ به فكر مرگ بودن از منظر حمقات فردى. كيف آور است. مثل دروغى كه به محمد تحويل دادم كه رفته بودم خريد براى مامان بزرگ و سرِ همين نيامدم سر قرار. و او هم بگويد هيچ كس نيامده و تو هم الان خسته اى، برو استراحت كن. من هم سرحال بيايم كه عجب سياستى خرج كردم در ساعت يك. (نزديك ظهرى) 

قبل سه هم قرار بود يك بخوابم. خوابيدم ولى بيدار شدم. من تنهام. آدم تنها بيدار ميشود نصف شبى و مجبور ميشود تا ظهر بخوابد و ظهر برود حمام. حمام، گذاشتن قرار، حرف زدن خوب و چند تا چيز ديگر برايم اركان زندگى است. مدام به اينها فكر ميكنم. يعنى همه كاهاى زندگى ام هيچ است. من بايد به اينها فكر كنم. به اينكه چه چيزى بنويسم توى فيسبوك يا الان بايد به ياد چه كسى باشم. مسخره است. من انتخاب ميكنم به ياد كى باشم. و با او بروم خيلى جاها. من براى امتحان نميخوانم عصر روز نه ارديبهشت و انتخاب ميكنم كه با رامين بروم يك جايى. كجا؟ هر جا. يك جا پيدا ميكنيم. بعد با او حرف بزنم تا حالم خيلى سريع بهم بخورد كه چه اراجيفى را كنار اين رود آرام و شفاف و پهلوى اين درختهاىِ چنارِ كنارش دارم بلغور ميكنيم. من قرار نبود اين حرف ها را بزنم. مدام به اين فكر ميكنم، من قرار نيست اين كار را بكنم، قرار نيست اين حرف را بزنم. شوخ؛ مامان ميگويد زندگى را شوخى گرفتى. و من اگر جاى مامان بودم ميگفتم نه تنها شوخى گرفتم و كه باهاش شوخى دستى هم ميكنم. و ميگفتم كه فكر بد نكند راجع به لفظء شوخى دستى با زندگى؛ چون من قصد سوئى ندارم. بعد مامان هم ميگفت شوخى شوخى آخر خودتو به چيز ميدي. و من هم تاييد ميكردم. چون من هيچ وقت نفهميدم زندگى كردن را. يعنى اصلا برايم اهمتى ندارد تا ظهر بخوابم و تا موقعِ بيدار شدن هزار بار پا شوم، و عين مگس بيفتم روى ادامه خوابم، و همان وقتى كه خوابم، حالم از خودم بهم بخورد، كه چرا خوابيدم، و نخواهم بيدار شوم و توى خواب به خوم بگويم خوابزده. و حتى مهم نيست بايد سرِ دوازده كجا باشم، و ماشين را بروم از خونه بردارم و بروم عصر يكجايي، يا نروم و بتمرگم توى فصاى خيلى قشنگ اتاقم، ميانترمم را بخوانم. مهم نيست. من هيچ وقت به اينها فكر نميكنم. من هميشه فكر ميكنم ميمیرم و مهم نيست چه شكلى انتقام را از زندگى بگيرم و كيف كنم. اتفاقات زندگى ام اتفاقات من نيست. نخواستم باشد.

پنجشنبه

classpad 330

پسره پیش خودش فکر می‌کرد جنس کهنه را اندازه دو سوم قیمت ورژن نویش قالب کند. البته نه به این شدت که می‌گویم. ولی دیروز گفته‌بود 300. حالا امروز 350. چه اشتهایی داشت. راستش گمان نمی‌کردم به این قیمت‌ها بتوان یکی تقریبن نویِ نویش را خرید.
یک سال پیش خریده بود. اصلن هم بلد نبود باهاش کار کند. نمی‌دانم چرا خریده بود. می‌گفت دوستش خریده برایش؛ کادو خریده یعنی؟ خب تو گفتی بهش که بخرد. مگر دست محمد ندیده بود؟ محمد دو سال پیش خریده بود. همه دانشگاه هم می‌دانستند او یکی از آن دارد و خیلی هم راحت باهاش کار می‌کند. حالا این ها به کنار، ولی دلیل نمی‌شد که چون تمایل من را به خرید ماشین حسابش می‌بیند، سر قیمت را بکشد بالا. من هم البته کمی انصاف ذاتی دارم! نخواستم ناراحت شود. گفتم بالاخره مال مالِ اوست. هر چه او گفت؛ جهنم؛ از 310 بالاتر نمی‌آیم. کـلـَـس‌پَدِ 330 را 310 خریدم. ناراحت می‌شدم اگر کمی از 300 بالا نمی‌آمدم. راستش کمی به تیپ و قیافه‌ش  "رحمم" آمد؛ پسره چاق؛ چاق بد فرم؛ با زبانی که درست نبود؛ موقع حرف‌زدن تته پته هم داشت کمی؛ و عینک تقریبن تهِ ته‌استکانی.

.

همان موقع دلم لرزید. همان موقع که عیدی را دودستی با لب‌های کشیده داد. داد؟ تقدیم کرد. نافرم شدم؛ سمت چپ سینه‌م صد برابر شد؛ قلبم قشنگ بیرون ریخت. مثل فنر پشت چشم‌ها در کارتون‌‌ها.
همان موقع دلم لرزید. همان موقع که عیدی را صاف کشیده‌بود و سر انگشت‌های چروکیده‌ش نوازش‌شان می‌داد. انگار داشت قلبم را قلقلک می‌داد. قلبم از پشت گردنم داشت بیرون می‌رفت. نمی‌دانم شاید از زیر پام یا شاید یک جای دیگر.
یه یک آن دلم لرزید. آنی که نشست پیشم و پهلوم به پهلویم شد و عیدی‌م را محبت کرد. همان موقع دلم لرزید. همان موقع که دست‌هام را گذاشتم توی دست‌هاش تا عیدی‌م را خودش بگذارد کف دستم. همان موقع دلم خواست، ساعت برنارد داشتم، دکمه‌ش را می‌زدم، همه چیز می‌ایستاد. من بودم و سکون. من بود و جوشش درون. من بودم و بوسه‌ای که بر دست‌هاش می‌زدم. من و بودم بازوانی که شانه‌هاش که به آغوش کشیده‌اند. من و بودم دلِ سیری که داشت تماشاش می‌کرد. من و بودم و اشکی که می‌ریختم کف دستش. و پولی که چروکیده می‌شد و دست‌هایی که تر می‌شدند. بی‌آنکه بفهمد. بی‌آنکه جلوم را بگیرد. بی‌آنکه مانع گریه‌م بشود. بی‌آنکه دست‌هاش را عقب بکشد. و بی‌آنکه خودم باورم بشود. حیف. حیف که نمی‌شد؛ ساعت برنارد نداشتم. بی‌عرضه‌م که قلبم را محل سگ هم نگذاشتم. بی‌عرضه‌م که نگفتم: آقاجون خیلی دوست دارم. بی‌عرضه‌م که این چیزها را منی‌فهمم که می‌شود خودت را غافل‌گیر کنی. می‌شود دست کم دست‌هاش را بگیری و بچسبانی به پیشانی‌ت. بی‌عرضه‌م که توی چشم‌هاش هم نگاه نکردم. و به این فکر بودم آن یک لحظه‌یِ پراحساس را چطور ثبت کنم!

یکشنبه

.


حالا نمی‌شود. ولی یک روز شد. آن یک روز که کشیده شد. ماند. مانند سیاهی شب کشیده شد. مانند ابرویش. که سیاه بود. و کشیده بود. و نخ داشت. می‌کشاند. تو را هم می‌برد. به جایی که نمی‌دانی کجاست. حالا نمی‌شود. ولی شد. آن روز که ابرویش تا قلب چشم‌ها رسید. مانند دیشب. سیاه بود. پر کرد. همه جا را. برای خودش می‌خواست. سیاهی. نمی‌‌شد چشم بست. نمی‌شد ندید. کشیده بود. و هیچ وقت ندانستی شب با چشم‌هایت چه کرده. انگار که هیچ‌گاه ندیدی‌ش. و هیچ‌گاه نبود ابرویی که کشیده باشد. که سیاه باشد. که کشیده شود تا قلبی که می‌زند. و می‌کوبد. و پر کند. سیاهی. و نظیری که میعاد قاب صورتش بود. که نمی‌دانی کجا را نشانه رفته. سیاهی. مانند قلبی که می‌کوبد. کجا؟ نمی‌دانی.

سه‌شنبه

آدم می‌ماند...


نوشته بود: "بنویس! آنچه به ذهنت می‌رسد را با چند کلیدواژه بکشان روی کاغذ."
نمی‌شود. گاهی واقعن نمی‌شود. نمی‌شود کاغذی دید. نمی‌شود کلیدواژه‌الی جست. نمی‌شود "چند-چند" کرد آنچه به ذهنت را رسیده‌است را.
این موقع‌ها باید چه کرد؟ باید ماند و ایستاد؟ یا نوشت؛ با چند کلمه شروع کرد و بی‌خیال فضا شد. فضایی که قرار داری در آن. باید خودرا کشید بیرون از فضا. فضای نوشته را ترسیم کرد؟
نمی‌شود؛ نه می‌شود ایستاد. نه می‌شود نوشت. این موقع‌ها نقطه‌های ترس‌ند. این موقع‌هاست که باید تکلیفت را مشخص کنی. یا نویسنده‌ای یا آدم. باید انتخاب کنی.

نوشتن


دارم کم‌کم به این حرف ایمان می‌آورم؛ "نوشتن پدیده‌ای‌ست فراتر از آنچه هست و فراتر از آنچه ماییم. نوشتن امری‌ست که پدیدار است. نوشتن خداست. نوشتن محصول نیست. نوشتن نازل نیست. یعنی نباید باشد. که اگر چنین شد، دیگر نوشته‌ای نخواهیم داشت."

به حرف بالا نگاه می‌کنم. چقدر ناقص است. من به چیزی ناقص ایمان کامل دارم. ولی با این وجود تعجب نمی‌کنم. او ناقص است، من که نباید نقصان داشته باشم! این چیزی که می‌گویم شاید منافیِ خیلی چیزها باشد؛ ایمان به کاستی‌ها! نه قبول ندارم. این کاستی از آن قِسم کاستی‌ها نیست. کاستیِ این حرف، از کاستی حقیقتی نیست که از آن سخن می‌گوید. حقیقت این حرف کامل است. که اگر کامل نبود، چیزی در من، من را وادار به قبولش نمی‌کرد. این حرف ناقص، حرف اَبتر نیست. فقط ناقص است. چیزی کم دارد. همه‌یِ همه نیست. قسمتی از کل شاید باشد. به هر حال من ایمان دارم؛ "نوشتن فارغ از خواندن است".

نوشتن استعداد است؛ خواندن توانایی. استعداد تواناییِ به علاوه‌‌یِ کِشِش است. خواندن کشش می‌خواهد. نوشتن کشش دارد و می‌دهد. نوشتن توانایی می‌آورد. خواندن توانایی می‌خواهد. توانایی همیشه منشعب از استعداد نیست. لازم نمی‌بینم بیش‌تر به این تفاوت‌ها نگاه کنم. نمی‌خواهم چیزی از خودم دربیاورم که می‌دانم حتا حرف خودم هم نیست!

نوشتن ظریف و لطیف است. خواندنِ زیاد آن را می‌آزارد. عرصه را تنگ میکند برایش. انسان که می‌خواند، دور میشود از خودش. خودش را لابلای حرف‌های دیگران پیدا می‌‌کند. خودش را بازیگرِ تمام‌وقتِ متنِ خواندنی می‌کند. می‌میرد خیالش. می‌‎میراندش. بدبخت می‌شود. گسست می‌یابد. دیگر در خودش نمی‌پلکد. هر چه می‌خواهد در خیالِ دیگر‌ی‌ها سرنخی می‌یابد ازش. خواندن عشق است. عشق می‌چسبد به فکرت و آن را می‌مکد و پوستی نازک و تنی تهی از تو جا ‌می‌گذارد. و به همین دلیل است که بعد از خواندن احساسِ خستگی می‌کنی. و خستگی را به آموختن پیوند می‌دهی. که اینگونه نیست؛ خستگی، خستگیِ کُتَکِ خواندن است. نوشتن اما، خستگی نمی‌دهد، دلبری می‌کند. همیشه سیرابی. نه با آب شور، که با شهدی از خیال. و خیال که ته نمی‌کشد. و انسان که هیچ وقت عطشش تمام نشد.

نوشتن خوب است، چیزی بنویس. مهم نیست خوش‌شان بیاید یا نیاید. این تویی و قلمت. این تویی و کلماتی که ردیف‌شان می‌کنی. نوشتن خلقت است. نوشتن تو را از دنیا جدا می‌کند. خدات می‌کند. دستور می‌دهی به لشگریانت تا آنچه دوست داری را بستایند. خواندن اما خدایی نیست. خواندن بندگیِ از سرِ مسروری‌ست. خواندن یعنی عبادت. عبادتی که ممکن است همیشه شک قاطی‌ش باشد. معلوم نیست. نوشتن اما خواندن هم دارد نترس. نوشتن خوب است، چیزی بنویس.

پنجشنبه

لابد برف را هم تحریم کرده‌اند!


رادیو روشن است. و من در صندلی پشت راننده تاکسی، "شد خزان گلشن آشنایی..." را، باصدای بنانِ مرحوم می‌شنوم. اسفند است؛ حالم روبه‌راه است. برف می‌بارد. از صبح و قبل‌ترش از شب، سر این «برف آمدن»‌ خوش‌حالم. اما اینجا ناراحت. خیس بودم. خیس برف. برف اسفند نا ندارد؛ زود با گرمای بی‌اُلفت پیکان آب می‌شود. به این دلیل است که هیچ‌وقت خدا دلم راضی به تاکسی سوار شدن در روزهای خیس‌ناک نیستم. اتوبوس را به علت نشستن و وجود اقتضایی برای ایستادن ترجیح می‌دهم. در این هوای بی‌دریغ، توی تاکسی قضیه چرت‌تر خواهد شد؛ وقی بغل دستت یک هم‌دانشگاهی ناشناس چادری هم نشسته باشد. بغل او هم یک هم‌جنس دیگرش. حتا وقتی پشت چراغ قرمزِ مدیدِ، وا میروی و چُرت می‌زنی و بی‌خیال... یک‌هو می‌بینی پای راست‌ت به ساقِ مِشکین‌َش می‌خورد. خودت را پس می‌کشی. همیشه مراعات می‌کنم. بی شوخی. خیلی موقعیت خوبی نخواهد بود؛ او هم برگردد ببیند خوابیدی و بی‌توجهی. نمی‌دانم منظورم واضح هست یا نه؟ 

همان‌جا برایم جالب می‌شود؛ چرا همیشه روزهایی که حالم خوب است کلاس‌های دانش‌گاه برنامه‌ی قاراش‌میشی پیدا می‌کنند؟ چرا مسئول کلاس‌ها همین الان سر صبح، باید اعلان را نصب کند که آقا فلانی نمی‌آید. بی‌کفایتی اوست یا استاد؟ بالاخره از وظیفه‌های تعریف شده برای یک مسئول کلاس، همین است؛ اعلام به موقعِ تشکیل یا عدم تشکیل کلاس‌ها. استاد هم باید به موقع خبر می‌داد. ولی من این کوتاهی را از چشم مسئول مذکور می‌بینم. شوخی نیست؛ یک ساعت خواب صبح‌گاهی‌ست؛ اصلا می‌دانند خواب نوشین چه شیرین است؟! چه میزان در تعمیق یادگیری نقش دارد؟! نمی‌دانند. اگر می‌دانستند، کوشاتر بودند!

ولی بد نشد. از زیر بار تحویل ماشین ابوی به تعمیرگاه قِسِر دررفتم؛ بهانه‌یِ واقعیِ خوبی بود کلاس اول صبح. ||تا کی کلاس داری؟ تا عصر. خب پس مجبورم خودم ببرم. زحمت شدها؛ عذر می‌خوام. نه تو دانش‌جویی باید سر موقع و مرتب به کلاس‌هات برسی. چیزی لازم داری؟ نه... ممنون!...|| و من چقدر از این حرف بدم می‌آید؛ اجبار در تعلیم به روشِ منحصر به فرد. مگر فقط دانش‌گاه است که یاد می‌دهد؟ بر فرض هست. ولی مگر من آدم نیستم؟ چرا مجبور به شنیدن یادآوری این مهم هستم؟ همین حس را موقع سوال و جواب راننده تاکسی تلفنی درباره‌ی رشته‌ام و آینده شغلی‌َش داشتم. با چاشنی اضافه‌تر. مرد حسابی! ساعتِ هفت‌ونیم موقع این قِسم بازپرسی‌هاست؟ من به وقت‌َش هم این سوال‌ها را پشت گوش می‌اندازم؛ آن وقت جناب‌عالی من را تنها گیر آوردی و از من راجع به سختی عمران خواندن و کار کثیف و بی‌کت‌وشلوار آن اطلاعات می‌گیری؟ آخر سر هم می‌گوید ||ولی رشته‌ی خوبی‌ست؛ می‌شود در هر شرایط _خصوصی یا دولتی_ کار پیدا کرد. رشته‌ی خوبیه...|| دلم می‌خواست برگردم و یک کلام بگذارم کفِ دست‌ش، که آقاجان واقعن که باهوش تشریف داری؛ معلوم است که عمران خوب است. عمران خوب نباشد پس چی خوب باشد؟ لابد کامپیوتر خوب است. می‌شود سی‌دی کپی کنی زد! یا اصلن هر چی... مرد مومن تعریف‌ت از رشته تحصیلی فقط منحصر به شغلِ در پیِ آن است؟ هیچ تعریف دیگری برای رشته تحصیلی نداری... و آنقدر این سوال‌ها را ردیف کردم برایش تا هیچ نتوانستم بگویم جز؛ ||بله. درست میگی.. میشه کار پیدا کرد به راحتی!|| و باز سرِ روز برف می‌بارد؛ برف برف شبانه! نشسته بر جاده‌ها! 

کِرختی را در جان نحیف شهر می‌شد حس کرد. آن‌جا که دانش‌گاه نصف‌نیمه بود. آن‌جا که حتا استاد آزمایش‌گاه ساعت دورازده هم نیامد. و این را باز موعد عدم ِتشکیلِ آزمایش‌گاه فهمیدم. و استادِ زاپاس برگزارید کلاس را. جدن که استادانه کلاس چیده‌اند! از بچه‌ها می‌شنوم فلان استاد، بهمان استاد، فلان خانم دکتر و کی و کی، نیامده‌اند. دو هفته است که نیامدند. همیشه هم کوتاهی از مسئول کلاس‌هاست! استاد به موقع اطلاع می‌دهد. کرختی را می‌شود در جان نحیف شهر حس کرد. آن‌جا که ملت در خیابان لباس نافرم دارند. می‌روند این طرف خیابان تا مبادا کفش‌شان مثل من داخل آب رود. وول می‌خورند توی پیاده‌رو‌ها تا آن‌جایی را که به خاطرش آمده‌اند، بیابند. آن‌جا که گم‌کرده‌ای دارند انگار. کرختی و نَخوت در روح معلوم است؛ آن‌جا که تابلو است از برفِ اسفندِ ارومیه شوکه شده‌اند و سعی دارند بر کِتمان شوکه‌گی‌‍شان. معلوم است دانش‌جوها هم حساب کار دست‌شان بوده؛ شب توی فیس‌بوک دیده‌اند "برف می‌بارد" را. و هیچ‌وقت زحمت نگاه به برف نو را به خودشان نداده‌اند! پنجره خدا هم برای‌شان کدر شده انگار! چاوز مُرد. لاقل شما نمیرید؛ به آن بیرون نظری.. نگاهی.. به‌به‌ی.. چیزی.. لذتی.. وقوعی بیفکنید در کنش‌ انسان و شهر و طبیعت! مجازی را هم مجازی‌تر نکنید! کرختی را می‌شود از همین حالا حس کرد! همین‌جا که هستیم.. نمی‌دانیم فردایی را که می‌آید در کدام محبسِ گشادِ بیرون از خانه تجربه خواهیم کرد... برف می‌بارد؟

«ملت پول دارند ولله! می‌خرند.» این حرفِ همان‌هایی است که آمده‌اند بخرند و بقیه هم همین حرف راجع به آن‌ها بگویند! غرفه‎‌های آجیل شلوغ است. نه اینکه ملت پسته ندیده‌باشند، نه. به این علت که دقیقن می‌شناسندش. آمده‌اند تا برای عید آجیل بگیرند یا دنبالِ چارشنبه‌یِمیشانی(بترکی؛ آجیل/خوردنی/تنقلات ویژه چهارشنبه‌سوری) هستند! من هم آن‌ وسط ایستاده‌ام عین احمق‌ها، مکانیزاسیون و اتوماسیون کشتارگاهِ «مرغ خانگی» را با اشتیاقی خارج از قلم، تماشا می‌کنم؛ انگار که دارم «اینسپشن» می‌بینم! یک ربع! خدایا عجب روز خجسته‌ای شد! نمایش‌گاهِ فروشِ بهاره را ترک می‌کنم. نمایش‌گاهی که سر کوه است! و ملت هم درایت‌شان را پای کوه چال کرده‌اند؛ عین من! زنی داخل غرفه دستگاه تصیفه آب خودش را جوری فروآنده بود تویِ مبلِ بدترکیب و پالتویی مردانه را به عنوان پتو کشیده بودند روی‌ش، که انگار وسط غرفه‌‌یِ نمایش‌گاهِ سِبیت آلمان است! غروب غم‌باری‌ست!

ما به همین میزان پر کیشده‌ایم از خودمان... به همین میزان که برای یک غرفه خیریه باید سه روز، نامه‌نگاری کرد و آخر هم دست‌ت از پا درازتر باشد! به همین میزان که ما مطالبه‌ای نداریم! و فکر می‌کنیم که پر از ایراد است همه مملکت. یک کارمند اداره حتا نمی‌داند تکیلف‌ش چیست و حقوق‌ش چیست. و با هم‌کاران‌ش راجع به دلار جر و بحث می‌کند اشاره به و به گُه‌خوری ایران مقابل آمریکا که باعث شد قیمت دلار چند صد تونی کم شود! افتخار می‌کند، به این‌که دولت‌ِ کشورش مقابل دولتی قدرتمند به حماقت‌های داخلیِ خودش اشاره کرده. به این حرف‌ش مباهات می‌کند؛ ایران را باید آمریکا یک روزی بزند تا از شر این‌ها خلاص شویم... و هیچ نمی‌داند زیردستِ خودِ خودش چه غلطی می‌کند. برادرِ محترمِ موجهِ با فکر و ایده‌، با خودت رو راست باش. تو حتا نمی‌دانی الان که با عیال محترم خرید آمدی، نباید به او ترش کنی که چه خبره؟ مگه من بهت گفتم تو خونه تمیزکاری کن.. مگه من گفتم بشین بچه‌داری کن...  برای‌ خودت نگران باش... به این‌ها فکر کن اول! زن‌ت چه گناهی دارد؟ دوست‌دختر احمدی‌نژاد بوده یا دخترخوانده لاریجانی یا نامزد غیابی چاوز؟ که داری با او درباره‌یِ فسادِ اداریِ جمهوری اسلامی بحث می‌کنی و مجبور است سر تکان دهد، ولی در سرش به شب‌هایی فکر کند که تو کنارش نبودی تا راجع به سرطانِ سینه‌ش حرف بزند. راجع به این که باید همین فردا-پس‌فردا شیمی‌درمانی شود، و گرنه می‌میرد... و لال می‌ماند و این حرف‌ها را نمی‌گوید تا احیانن نگران نشوی.. و ای وای.. ای وای.. سر بدهی!

راننده تاکسی تلفنی، از این قِسم آدم‌ها بود که بی‌برنامه خوانده‌اند و بی‌هدف فکر کرده‌اند. آدم باید مطالعات‌ش مثل آبگوشت خوردن نباشد. که هر چقدر میل‌ش کشید کاسه را پر کند و تیلیت کُنَد و نوش‌جان کند. خواندن مستلزم پیر طریقت است. پیری که حتا می‌تواند عمه‌ت هم باشد. یا هر کسی که اندک عقل و هوشی دارد. نه مثل تو که از لابلای جزوات نظامی پَر می‌کشی و بر تناسخ و دون‌شناسی انگشت می‌گذاری.  و می‌خواهی در چند دقیقه هستی‌شناسی کنی... بعد از سوال راجع به رشته‌ام می‌رود سراغ این بحث‌ها؛ نطرم را ،رأسِ ساعتِ هفت و پنجاه دقیقه، درباره "اون راننده پژو که از خاکی می‌پیچید جلومون" می‌پرسد که ||دیدی چه خوی‌هایِ حیوانیِ مانده از دونِ قبلی‌ش دارد؟ می‌پرسم بله؟ با من بودید؟ بله.. دیدس چه وحشی بود... راجع به دون‌‌های پنجاه‌گانه آدم چیزی شنیدی؟... ||حساب کار دست‌م می‌آید. طرف از آن قاطی‌هاست. کسانی که فکر می‌کنند، جهان را می‌توان با چند کتاب به چالش بنیادی کشید. خدا را گذاشت لای همان اوراق و دست از بندگی شُست. سریع می‌گویم خب. شنیده‌ام. و می‌گذارم حرف‌هایش را بزند. و چه حرف‌ها می‌زند که معلوم است بر معیارِ انصاف درد دیده است. درد از مادرِ طبیعت. کمی از تندی درونی‌م کم می‌کنم و سعی ‌‎می‌کنم جواب‌‌های‌م تک‌جمله‌ای باشند. 

اول صبحی کله‌م خوب جواب می‌دهد. در تمام جواب‌هایم یک حدیث متقن یا آیه‌ای بی‌ردخور می‌گذارم. و به‌حق که مرد باانصافی‌ست، می‌فهمد که خیلی چیزها ر اهنوز نخوانده است و مدام می‌پرسد، این جمله هم که گفتی توی قرآن هست مگه؟ و من سریع تکه‌آیه را برای‌ش می‌خوانم. تعجب‌ش بیش‌تر می‌شود. این درحالی‌ست که رسیده‌ایم دانش‌گاه ولی صحبت‌ش را قطع نمی‌کند و ما نیم ساعتی باهم گپ می‌زنیم؛ یک گپِ بیخود! من در حدی نیستم که جلوی یک مرد سن‌وسال‌دارِ نیروهوایی رفته دربیایم! حرف‌هایش دغدغه‌هایی است که من تازه در مرحله زایش‌شان قرار دارم... اینکه زندگی در دنیای به این بزرگی تهی‌تر از هر پوچی‌ای ست! اینکه انسان ول شده. اینکه جهان اَلَست یادش می‌آید یا نه؟..  من اما حرف آخرم را می‌زنم. می‌زنم در در جواب اینکه چرا خلق شده‌ایم؟ چرا خدا انسان را با این همه درد و رنج آفرید؟ می‌شود خدا یک روز به جای انسان زندگی کند با این همه درد و سرگشتگی؟ می‌گویم آقا! لعنت به تو! این‌ها را چرا از من میپرسی؟ ولی جواب‌ت را میدهم؛ لقد خلقنا الانسان فی کبد! این حرِفِ همان خدایِ سرکش و بعضن خواب‌زده‌یِ توست! و تو را خلق کرده. ما نسبت به او در جای‌گاهی قرار نداریم که راجع به چرایی بودنمان سوال کنیم. چرا خیال می‌کنیم او یک چیز‌‌ی‌ست شبیه ما آدم‌ها؟ چرا او را از خدایی‌َش می‌اندازیم؟ چرا قبول نمی‌کنیم خب حالا همینی هست که هست؟ او خداست و ما اینیم با هر چیزی که داریم و نداریم؟ چرا یادت می‌رود آدم خلاصه موجودات است؟ و این یعنی می‌شود گاهی اسفل سافلین شود و گاهی برتر از برترها. این یعنی همه چی دارد. خودِ خودش است. این یعنی معماری شکوهمند خلقتیم. این یعنی باید بین خودمان و خودمان صلح کنیم. توی درونمان. که چی می‌خواهیم باشیم. و چه چیزی بالاتر ازینکه انسان "خود" را دارد؟ آقا! ببیین یک چیزی هست میگه پای در پله اول بشوی و تن به این آب مبهم آلوده نکن! تو در همین پله اول دو به شکی... خودت باش! خدا هم پیش‌کش! بفرما این چهار تومن. لب‌خند رضایت‌بخشی زد. من اما سریع پیاده شدم.

بعدر از تصنیفِ بنان، اخبار رادیو پیام شروع می‌شود؛ و چیزی راجع به مرگ هوگو چاوز می‌گوید. هیچ حرفی نمی‌شنوم بین مسافرها که در این باره پچ‌پچ کنند. کرختی شهر از همین چیزها معلوم است. از همین چیزها که به جای لذت از برف نویِ الان و جلویِ چشم، درباره‌یِ بارشِ برف یک ماه پیشِ ترکیه حرف می‌زنند و می‌گویند ||اینجا اگر آن برف می‌‌آمد، الان تا "اینجا" تو برف بودیم. و حتا دریاچه هم پر می‌شد. ||کرختی شهر از همین دریاچه شدنِ دریا معلوم است. تا چند وقت پیش با علم به دریاچه بودن، می‌‌گفتند/یم دریا. آن‌هم با اشتیاقی خاص! حالا اما، به دلیلی که "بی‌ربط" به خشک شدن تدریجی آن است؛ می‌گویند دریاچه. و راننده تاکسی هم سرضرب می‌گوید:
«مجوز برف را هم نمی‌دهند و لابد برف را هم تحریم کرده‌اند». و همه باهم میخندند... خب راجع به مرگ چاوز حرف بزنید! مردم شهرهای بزرگ‌تر دارند درباره آن مطلب می‌نویسند و بحث می‌کنند. و کمی بعد، من به حرف‌های آن راننده تاکسی سرِ صبحی فکر می‌کنم و جواب‌‌های کسل‌کننده خودم. و به صدای اذان ظهری که می‌شنوم! کرختی در جان نحیف شهری‌ها را در همین جابجایی‌ها می‌شود فهمید! و من می‌فهمم سیب برای صبحانه خوب نبود. بالأخص که نصف‌ش را در دهن بگذاری و به راننده تاکسی تلفنی بگویی: سالــام!