پنجشنبه

سلمونیِ نَجات!


همین که می‌پرسم «زن‌ها هم برای خودشان اتحادیه دارند؟!» شروع می‌کند به تعریف خاطرات زدن خانوادگی‌ سر زن و بچه مردم. فامیل. دوست و آشنا. سر زن خودش. دخترها‌ی خودش. اینکه زنش دوست دارد تا "اینجای" گوش‌هاش نگه دارد؛ "گوگوشی". و این که سی و هشت سال است، سر زنش را می‌زند و اصلا اوایل که زن‌ها "مینی‌‌ژپ" می‌پوشیدند و می‌آمدند مغازه "اوستای"شان، سر همین با او دوست شده. و حالا هم دیگر به خاطر گیرداد‌ن‌های زنش دست از آرایش خانگی زن‌ها برداشته. و فقط زن خودش هست. و حتی دختر‌ها برای خودشان آرایش‌گر سراغ دارند. اما داشت می‌گفت که مکث کرد. موقع تعریفِ خاطره‌ی آرایش زنی که می‌خواست موهایش شکل مادرین آلبرایت بشود و سه چار باری هم حمام رفت وسط کار. خیلی مکث کرد و بعد صورتش سرخ شد و سرش را با یک زاویه‌ی خاصی پایین بالا کرد و نفسش را یکی دو تا داد تو. شانه‌هایش یکجور خاصی جابجا شدند؛ غیرارادی. قشنگ داشتم شک می‌کردم که پیرمرد اربیل‌زاده‌ی ترکیه بوده‌یِ چهل سال ایران مانده، کی وقت سکته نکند، که یک‌هو دوتا نفس عمیق فوری‌ای کشید از دماغ و دهن که کل موضوع را فهمیدم. این را هم فهمیدم که بیخودی به این فکر نمی‌کردم که سَلمانی این پیرمردِ میانسال‌طور، جای خالی کافه‌های شهرهای بزرگ را برایم خوب پر می‌کند. صندلی‌های خوبش، چایی‌های معرکه‌ش و موضوع بحث‌های مغازه‌ش!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر