نگاه میکنی. میبینی. داخل میشوی. میان تمام نگاهشان غلت میخوری. کنار دستشان آب میخوری. بینشان حرف میزنی. و این تمام توصیف تو از یک فیلم است. فیلمی معمولی، که معمولی نیست. همیشه این بوده. معمولیها را بیشتر دوست داشتی. مثل تو. مثل خودت. که معمولی بودی. و همیشه دوست داشتنی. که میشد دست کشید رویت. لمست کرد. بوسیدت. و میشد از تو خواهش کرد. با دیدن چیزی "خوب" که عمق نگاهش تا دلمان رسید. لبریز. خواهش که برویم. من و تو هم یکی مثل همینها بشویم. بهتر هم بشویم. و میشویم. و تو کنار منی. و پررنگترینی پیشم.
باز یکی از این فیلمها؛ نشان دادنِ «گستردنِ بال». برای یک نفر. دیدن یک «قهرمان معمولی». یکی مثل خودمان. که چه ساده با دیدن یک چیزی اشتیاقش قلقلک میخورد و او را در جهان واقعی خود به رقص وامیدارد. خیلی معمولی لزوم «باور کردن»ِ خودش را حس میکند. کمک میخواهد. خیلی معمولی. در ازای کمک، کار میکند. کارش را دوست دارد. از آن میترسد. ولی میداند «شرافت» دارد. «بازی» میکند تا «لذت» ببرد. مثل «کار». و میشود مثل آن «دریانوردی که نویسنده شد.» و هرگز «قبول» نکرد. ولی نمیبینیم. این قبول کردن را نمیبینیم. و فکر میکنیم او شد مثل خدمتکاری که شطرنجباز شد. و همیشه «جهان واقعی»، «رویا»های او بود که «دیده» میشد. و دیگران قبولش کردند. و آن مرد که کمکش کرد تا خودش بشود. برود و یادش پیش دوستدارندههایش باشد. برود تا بازی کند، «بِبَرَد».
تو مثل همیشه از این فیلمها هیچ چیز نمیگیری، جز «رنگ»، «نور». و «حسرت»ی که تا عمق اشتیاقت را کور میکند. با تمام خوبیاش. با تمام «بهیادآوردنی»هایش.
+Queen to Play (Joueuse, 2009)؛ »شطرنجباز«؛ پخششده از شبکه دو، سیزده اریبهشت نود و دو
![]() |
| Add caption |

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر