انصاف بدهیم. انصاف چیز خوبیست. همه ریخته اند توی خیابان و شادی میکنند. ماشین ها با بوق های گوش خراش. جوانک ها با شیپور های دستی. همه خوشحالند و من هم جزئی از همه هستم. خیابان های منتهی به میدان اصلی قفل شده اند. ترافیک از چند جهت شهر را در بر گرفته. یگاه ویژه ریخته توی خیابان و از مردم خواهش میکند متفرق شوند. مردم هی جا عوض می کنند. پخش می شوند توی کوچه های فرعی. دوباره به هم می پیونند. ساعت 11 شب است. هر لحظه بر ازدحام جمعیت افزوده می شود. خبرها حاکی از این است که حتی دهانه های ورودی شهر بسته شده. صدای آمبولانس می آید و به مریضی فکر می کنم که باید به بیمارستان برسد. به خانه برمی گردم. حالا پلیس ریخته توی خیابان با باتوم. با گاز اشک آور. با اسپری فلفل. که جمعیت را متفرق کند. که خیابانها را باز کند. که از حجم ترافیک کاسته شود. غم انگیز است اما چاره دیگری نیست. آیا وظیفه پلیس چیزی جز برقراری نظم و امنیت است؟ انصاف داشته باشیم، کاش مردم، همین آدمهای دوست داشتنی که شادی شان بغض میشود توی گلویم، همین آدمهای دوست داشتنی که وقتی صدای شوکر می آمد از نگرانی اینکه به یکیشان آسیبی برسد آشفته می شدم، کاش همین مردم به فکر همدیگر باشند. به فکر مریضی که شاید فرصتی برای شادی پیدا نکند.
نوشتهی «مریم خ.»
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر