میشنوم دوستم كه هنوز دوست نشديم، رتبهش خوب شده و سال بعد كه تمام میكند، اگر باز هم شركت كند حتما از تهران يا دست كم از تبريز قبول میشود. خيلى از خود راضى به نظر مى آيد. نه. از خودش راضى است؛ يعنى به مرحله اى رسيده كه يك دلخوشى دارد :كه لااقل درسم را خوب جمع كردم و از يك دانشگاه خوب قبول میشوم و اميدم براى آينده و كار خوب تا حدى بالاتر آمده. میدانم موفقيت آدم به تحصيل و اين چيزها نيست؛ به چيزى هست كه خود آدم دوست دارد آنجا برسد. و وفتى تعداد كارهاى نيمه تمامت كم شد، موفقى. يعنى فعلا تعريفم از موفقيت در زندگى اين است آدم به يك جايى برسد، كه از آنجا به بعد به خودش مطمئن باشد؛ تا اينجا كه آمدم، بقيهاش را حتما میروم؛ ثبات. بايد به اين ثبات رسيد. امانت را میبُرد نداشتنش. اگر در هر موقعى از زندگىات، حتى در سختترين و حال بهمزنترين وقتش هم بايد به يك مدلى از ثبات برسى. اين دوست من در ظاهر يك سال، ولى فى الواقع چند سال زودتر و به موقعتر به ثبات رسيد. يكجورهايى قبول كرده يكسرى چيزها برایش مهم نباشند. نخواسته همزمانى بخواهد؛ اين كه بخواهد هم درس بخواند و مهندس حسابى شود، هم خوب بنويسد و به قولی مولتى تسكينگ زندگى بکند. نخواسته. و این نخواستنش ثبات آورده برایش. حسرتهاش را كم كرده. اشكهاش را قطع كرده وقتى میبيند و میشنود كسى همزمانى را توانسته برسد بهش. و او به جاى گريه به حال خوش، به قوت طرف آفرين گفته و بيشتر به خودش كه من هم يك آدمى هستم كه آن شدم كه خودم خواسته ام!
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر