"بزرگیِ" آدمها به قدرِ "یاد"شان است. به قدرِ "ظرفیتِ" به یاد داشتنشان. نه! نه؛ منظورم این نیست که هر چه قدر دیگران از فردی مشخص یاد کنند، دلیلی بر بزرگیِ آن فرد است. نه! حتی منظورم هم از بزرگی، شهرت و آوازه و نام و ابهت و تمام این چیزها نیست. که هر کدام از اینها هم یک مقیاس مشخصی برای خود دارند و جدا از هم تعریف میشوند. بزرگیِ یک آدم یا بزرگبودن آدم، پیش خودِ آدم است. در تنهایی و "خلوتِ" خودِ آدم. در آنجایی که با خودش مینشیند و غرق میشود در یکسری چیزها که فقط برای "خودش" است. اینجاهاست که عیارِ بزرگی و بگذارید بگویم "بلوغ" یک آدم مشخص میشود. آن هم برای خودش. دارم از حرفم دور میشوم. پس بیایید این طور فرض کنیم که بزرگیِ یک آدم برای خودش وقی مسجل میشود که در سفر است. در "یک سفر تکنفره". خودش است، و شهر است و آدمهای آن شهر، و آدمهایی که "قبلا" با آدم بودهاند؛ آدمهایی که در "یاد" آدمند. اینجاست که باید مهارت بهیاد داشتن، داشتهباشد. رابطهش را با تکتک آدمهایِ در یادش بسنجد. به چه کسی فکر کند. در آن مغازه، لباسی که میبیند، به تن که ببیند. مهم نیست بخرد یا نه. کافیست تنخور یکی بداند. برای چه کسی حسرت بخورد که آخ کاش اینجا بود. دستم توی دستش بود. به چه کسی چیز بخرد، ببرد خودش بدهد بهش. به چه کسی اساماس بزند. به چه کسی زنگ بزند و صرفا حالش را بپرسد. به چه کسی زنگ بزند و بخواهد تا خیلی وقت باش حرف بزند؛ صدا بشنود. به خاطر چه کسی یکهو دلش تنگ شود؛ آنقدر تنگ، که بزند زیر گریه. بریزد بیرون خودش را. بِکَند. برگردد. به خاطر یک نفر. یک وقتها هم باید به یاد کسی باشد که بداند او، همان او، دوست ندارد من خلوتم را به خاطرش بریزم بهم. به یاد که باشد؟ چهقدر بزرگ شود/نشود؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر