دوشنبه

سرم در نمی‌کرد...

سردرد بذات بد است. اما نوع صبح‌گاهی‌ش مقداری تامل ‌میطلبد. یاد ندارم صبحی را قبلِ بیدار شدنم حس درد در سرم داشته‌باشم. به جز وقت‌هایی که اصل مرضم سردرد نبوده. که سردرد، نشانی از نشان‌‌های آن مرض اکبر بوده‌است. ولی این که عذابم عدل از دردسر یا همان سردرد باشد، عجیب است! البته باز هم اشاره می‌کنم این بحث در بازه زمانی نیم‌ساعت مانده به بیداری و به تبع آن تا ناهار است. نه عصر وشب و قبل خوابیدن. دردیکه بر کسر خواب غالب می‌شود و طی یک سری فرآیند ترمودینامیکی و هیدروالاستیکی، بدن شما را به کام بیداریِ صبحِ زود می‌فرستد. و همین‌جور به امان خدا در دردت می‌گذارد. قطعِ یقین بی‌رحمانه‌ترین ورژن سردرد همین است. سردرد در تایم‌های غیر از سپیده، توجیه‌های به نظر مقبولی دارند؛ خستگی یا استرس و قص علی هذا. اما سردرد موقع بیداری، یک عارضه‌ی جانبی مزخرفی هم دارد، همین نیافتن توجیه. که با اطمینان زیادی می‌شود، عذاب‌ناکی و عدم رحم این سردرد را در همین دید. خاصه که خواب و مکان خوابت آرام بوده‌باشد. در این صورت شهوتِ یافتن توجیهِ مرض بلاسبب، درونت زبانه می‌کشد! اما خیال می‌کنم خیالِ دیدنِ خوابی عیجب و غریب، در خواب ِمنتهی به سردرد، نباید دور از ذهن باشد. قطعا. همین‌طور است. توی خواب داشتم خوابی به کارگردانی حاتمی‌کیا می‌ساختم. خوابی که انگار هزار بار دیده باشم. خوابی که در خواب هم، به خواب بودنش ایمان داشتم. و همان جا توی خواب حرص می‌خوردم که چرا نمی‌شود ادسر همین خواب را بازسازی کنم. سوراخ‌‌های زیادی داشت سناریوی خوابم که دیشب هم نشد درست شود.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر