گفته بود بزنندش. سگ را. ببندند به گلوله. زدندش. سی تا پوکه هم جمع کردند. لاشهش افتاد بیرون پادگان. بلند شد با مصیب رفت. دور شد. مُرد. چهارتایی خوابیدند. فردا، صبح، نئشش وسط پادگان بود. درست وسط پادگان. آفتاب از سوراخ گلوله گوشش، زمینِ پشت سرش را گرم کرده بود.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر