عینکم بویی از شرافت نبرده است. این را تقریبا تمام اوقاتی که میزنمش، با خودم تکرار میکنم. حالا نه این که وِر وِر بگویم «بیشرف! بیشرف!»، نه؛ که مدام توی ذهنم با یک بکگراندی از «شهوت» به این «عدم شرافت»، حول محور عینکم فکر میکنم. کلاس، پشت فرمان، همه جا! همه جایی که عینک باید زد. این «باید» یعنی در خودم نیازی به عینک حس نمیکنم؛ صرفا یک اشتیاقیست که با زدنش میشود پیدا کرد و همینطور... خواست که زد. بگذارید کمی واضحتر بگویم: من شهوت دیدن دارم. شهوت وضوح. وضوح به هر قیمتی. حتی به این قیمت که کل ناحیه گوش سمت چپم، دردش بیاید. چشمهایم بیشتر برود توی کاسهشان. روی دماغم چاله بیفتد. حتی به این قیمت که بیستچهار ساعت با این عینک وَر بروم که درست بنشیند سر جایش. محکم شود در حالی که اذیتم نکند. هیچ وقت هم نشده که اذیتم نکند. نیازی هم نیست که بگویم که همین تکاپویم به اذیت نکردنش است که اذیتم میکند. یا حتی خیلی وقتها از خیلی سریع میخواهم از یک جای ناهماهنگ _مثل وقتی که از صندلی پشت میزم سریع عبور کنم و برمیگیردم تا فوری در اتاقم را که جایی بین سمت راست و پشت سرم است، باز کنم بروم بیرون_ میترسم که نکند عینکه گیر کند جایی یا بشکند یا بدتر به صورت فجیعتر و غیر واقعی برود داخل چشم. همهش دردسر. همهش نگرانی و استرس بیخودی(نیست که استرس باخودی هم داریم!) که چه بشود؛ واضحتر ببینم دور را. نوشته را. رنگهای تخته را قاطی نکنم. پلاک ماشین جلویی را از سی متر دوتر هم بخوانم. تعداد سوراخ دکمههای مانتوی دختر بغل دست آن یکی دختر این سمت خیابان را بتوانم وقتی بریدگی را دور میزن، ببینم. یا بتوانم تیرهای طبقه هفتم را بشمارم. و مثلا تابلوی کوچه بیستوسوم را از اول خیابان ببینم. یا بتوانم مثلا حتی بتوانم غلظت رژ قرمز آن دو خواهرِ در اصل مرد شوهر خانم «یرما» را وقتی در آن طرف سن سالن استاد سمندریان نشستهاند روی سهپایه چوبی و سیب قرمز مزرعه گندمزار(گندامزار سیب دارد!) خوزه، شوهر خانم یرما، را بسنجم. یا حتی تعداد و مدل کرک و پر لباس آن خانمهای مثلا شر نمایش را ببینم و بتوانم بعدش سوراخ سمبههای عروسک پسر بچهها را از حجله آویزانند وارسی کنم. یا سرم را برگردانم این سمت که با حرکت انگشتهای خانوم ویلنسلزن راست سن، حال کنم. واقعا به چه قیمتی این شهوت بیپایان عذابناکِ دیدن واضح با عینک دست از سرم برمیدارد. قرار بود عینک بزنم تا چشمهایم ژاپنیطور نشوند موقع خواندن تخته. همین. همین که کمتر اعصابم سر خواندن ماژیک قرمز خرد شود. همین که اعداد ریزِ بار تیرها را راحت بخوانم. ولی نشد؛ خود عینکی که آمده بود راحتم کند، ناراحتم میکند. درست عین عشق. درست عین زندگی. درست عین همه چیز که برای خودمان نیست که میخواهیمشان. صرفا شهوت خواستن داریم. شهوت نوشتن. نوشتن به هر قیمتی. البته با همین مثال عینک یک نظر دیگر میشود صادر کرد که راه تعمیم کل قضیه بالا را ببندد: من اگر عینکم نمره دو، سه، چهار یا مثل داداشم، شش و نیم و نزدیک هفت بود، این مدلی راجع به عینک حرف نمیزدم. این اختلاف مویی بین دیدن با/بیعینکم، باعث همه این اراجیف شده. اگر پتانسیل زیادی در ندیدن درستم با درست دیدنم بود، این شهوته هم سر و کلهش پیدا نمیشد. تمام اینها از «تغییر جزئی در جزئیات» آب میخورد. در خواندن یک عدد، در دیدن یک سوراخ، در چشیدن درست یک رنگ. نه در قسمت عمدهی تمام آن چیزی که میبینم و نمیبینم. فقط در یک المان از گستره دیدم که اساسا صفر است در قیاس با تمام آن. شهوت. شهوتِ شهوت.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر