همین اول کاری خودم را بچپمانم توی دستهای از آدمها که "نظم" برایشان درونی نشده. نظم برایشان همراه "امید" است. یا بهتر، امیدشان را همراه نظم میکنند تا به یک جایی برسند. به یک جایی برسندشان هم مستلزم یک امید و نظم متاخر است. همیشه یک مرحله خودشان پیش میبرند با حوادث. با حوادثی که نظم و امید داشته. بعد به مرحله بعدی رسیدن هم البته یک "نظم" و "امید" تازهای میخواهد. یعنی یک دورهای پیش رو دارند. برایش برنامه ریزی میکنند. امید دارند که با این برنامه ریزی در آن دوره معین یک "هدفی" چیزی که بشود به آن رسید پیدا بشود. امید به پیدا کردن هدف. نه امید به رسیدن هدف. نظم برای وجود و ثبات امید. نه نظم برای پویایی و جنبش امید. نه زندگی بی هدف. که زندگی بدون تعریفی از هدف. زندهبمانی (به قول آن آخوند عزیز به نقل و روایت از سید حسن حسینی و قیصر!). امید و نظم برای زندهبمانی. و همیشه باید نظمِ نظمشان تغییر بدهند. چون جنس و ردهی امیدشان با ذائقهشان تغییر میکند. کسی سرنوشت محتوم و مقبول، برای این دستهای در آن شدم، قائل است؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر