همین که میپیچم توی کوچه، تا میبینمشان یادم میرود اصلا از سمت ایالت داشتم میآمدم یا پنجراه. اما از همان سر کوچه سرم را تکان میدهم. سرم را که تکان میدهم، یادم میرود چه کسی یادم داده با سر سلام بدهم آن هم از فاصلهی مثلا به قوارهی سه تا ماشین. اما سرم را تکان میدهم و میبینمشان که میبینمند. میفهمم راجع به آدمی حرف میزنند که انتظار دارد جواب سلامی ازشان ببیند. سرم را به فرم نرمال خودش میآورم. کل قضیه احوالپرسی و چاق سلامتی با یک دستدادن ساده بین دوتا ماشین که با فاصله به نسبه معمولی از چارچوب آمفی تئاتر پارک کردهاند تمام میشود. من اما بیتوجه به اینکه آیا هیچ کدام از آن دو نفر بعد از کشیدن دستشان، حرفی با من خواهند داشت یا نه، به طرف در میروم که با نگاه دزدطور به پلهها و بویش میفهمم که بله کسی هنوز نرفته داخل و ما اینجا کمی ول معطل میشویم تا حرفهای آستانهای تمام شود بعد.
همین که برمیگردم سمت آقای رزمآرا تا اول همصحبت او بشوم، زیر چشمی محسن را هم میبینم که ناراحت است از اینکه هیچ نشده دارم با رزمآرا گرم میشوم؛ ناسلامتی واسطهی ما خود محسن بوده. من اما قطعا آنقدرها جنتلمن نیستم که این چیزها را توی همه چیز زندگیم برپا کنم و همه چیزم سر خودش بگذارم. همین که چشمم به رزمآرا میافتد، سریع زبانش میچرخد. تگار که من هم با آنها آمدم و بیست دقیقهای میشود که باهم منتظریم تا پنج شود و برویم داخل. میپرسد، «راستی یادم رفت دیروز بپرسم ازت. محسنم نمیدونست. رشتهت چیه؟ چی میخونی؟» دارم فکرم میکنم خدایا اولین اشیاق دانستن رشته تحصیلی یکی دیگر را چه کسی و با چه چیزی کسب کرده است. «عمران؛ عمران میخونم. چطور؟!» که بیمعطلی و انگار که جوابش آماده بوده و سوالش صرفا اسبابی بوده برای پراندن این حرفش بود، میگوید، «هیچی پیش خودم فکر کردم حقوق بخونی؛ آخه اونا از اینطوری از همه چی یه ذره میدونن و هیچ چیزی رو کامل نمیفهمن!»
همین که برمیگردم سمت آقای رزمآرا تا اول همصحبت او بشوم، زیر چشمی محسن را هم میبینم که ناراحت است از اینکه هیچ نشده دارم با رزمآرا گرم میشوم؛ ناسلامتی واسطهی ما خود محسن بوده. من اما قطعا آنقدرها جنتلمن نیستم که این چیزها را توی همه چیز زندگیم برپا کنم و همه چیزم سر خودش بگذارم. همین که چشمم به رزمآرا میافتد، سریع زبانش میچرخد. تگار که من هم با آنها آمدم و بیست دقیقهای میشود که باهم منتظریم تا پنج شود و برویم داخل. میپرسد، «راستی یادم رفت دیروز بپرسم ازت. محسنم نمیدونست. رشتهت چیه؟ چی میخونی؟» دارم فکرم میکنم خدایا اولین اشیاق دانستن رشته تحصیلی یکی دیگر را چه کسی و با چه چیزی کسب کرده است. «عمران؛ عمران میخونم. چطور؟!» که بیمعطلی و انگار که جوابش آماده بوده و سوالش صرفا اسبابی بوده برای پراندن این حرفش بود، میگوید، «هیچی پیش خودم فکر کردم حقوق بخونی؛ آخه اونا از اینطوری از همه چی یه ذره میدونن و هیچ چیزی رو کامل نمیفهمن!»
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر